مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
هر زمان که این کار را میکردند، همیشه چند تا ماشین کنترلش را از دست میداد و برای اینکه به بچهها نخورند ترمز میکردند و به هم میخوردند و بعد میایستادند و هاها... میخندیدند. یک روز از این روزها که دوباره ایستاده بودند تا از خیابان گذر کنند و مردم را اذیت کنند، اولین قدم را که گذاشتند ناگهان یک تاکسی که آقای پیری هم پشت آن نشسته بود به حامد زد و حامد در آسمان چرخی زد و نقش بر زمین شد. راننده هم از ترس پشت همان ماشین سکته کرده بود و نمیتوانست تکان بخورد. حمید هم گوشهای افتاده بود و زار زار گریه میکرد. در همین موقع بود که مردی جوان آمد و حامد را بلند کرد و در ماشین پیرمرد گذاشت و پیرمرد را هم کنار کشید و سوار ماشین شد و هر دو را به بیمارستان برد. تمام پرستاران دویدند و آنها را به اورژانس بردند و آمپولهای زیادی به آنها زدند تا حالشان خوب شود.
پیرمرد که سکته کرده بود نصف بدنش از کار افتاده بود و حامد هم بدنش شکسته و تمام بدنش را گچ گرفته بودند. چند روز گذشت و پیرمرد دوباره به زندگی برگشت و بدنش خوب شده بود، ولی حامد هنوز در گچ بود چون شکستگی مدتی طول میکشد تا خوب شود. پیرمرد که روی صندلی چرخدار نشسته بود نزدیکش شد و گفت: پسرجان، اینبار به خیر گذشت، اما دفعه دیگر اینطور نمیشود و رو کرد به هر دو آنها و به حامد و حمید گفت: سعی کنید در زندگی انسانهای خوب و خیری باشید و برای خودتان احترام و خوبی بخرید. هر قدر که شر باشید کمکم از جامعه طرد میشوید و عاقبت میبینید که چقدر تنهایید و هیچکس دوستتان ندارد، ولی هر وقت که خوب باشید همه دوستتان دارند و در بین مردم جا دارید. از آن روز به بعد حامد و حمید تصمیم گرفتند که بچههای خوبی باشند تا همه مردم آنها را دوست داشته باشند.
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
وقتی «جوکر» هم دیگر جواب نمیدهد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.