دو پسر شیطون

کد خبر: ۳۰۰۵۱۱

هر زمان که این کار را می‌کردند، همیشه چند تا ماشین کنترلش را از دست می‌داد و برای این‌که به بچه‌ها نخورند ترمز می‌کردند و به هم می‌خوردند و بعد می‌ایستادند و‌ ها‌ها... می‌خندیدند. یک روز از این روزها که دوباره ایستاده بودند تا از خیابان گذر کنند و مردم را اذیت کنند، اولین قدم را که گذاشتند ناگهان یک تاکسی که آقای پیری هم پشت آن نشسته بود به حامد زد و حامد در آسمان چرخی زد و نقش بر زمین شد. راننده هم از ترس پشت همان ماشین سکته کرده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. حمید هم گوشهای افتاده بود و زار زار گریه می‌کرد. در همین موقع بود که مردی جوان آمد و حامد را بلند کرد و در ماشین پیرمرد گذاشت و پیرمرد را هم کنار کشید و سوار ماشین شد و هر دو را به بیمارستان برد. تمام پرستاران دویدند و آنها را به اورژانس بردند و آمپول‌های زیادی به آنها زدند تا حالشان خوب شود.

پیرمرد که سکته کرده بود نصف بدنش از کار افتاده بود و حامد هم بدنش شکسته و تمام بدنش را گچ گرفته بودند. چند روز گذشت و پیرمرد دوباره به زندگی برگشت و بدنش خوب شده بود، ولی حامد هنوز در گچ بود چون شکستگی مدتی طول می‌کشد تا خوب شود. پیرمرد که روی صندلی چرخدار نشسته بود نزدیکش شد و گفت: پسرجان، این‌بار به خیر گذشت، اما دفعه دیگر این‌طور نمی‌شود و رو کرد به هر دو آنها و به حامد و حمید گفت: سعی کنید در زندگی انسان‌های خوب و خیری باشید و برای خودتان احترام و خوبی بخرید. هر قدر که شر باشید کم‌کم از جامعه طرد می‌شوید و عاقبت می‌بینید که چقدر تنهایید و هیچ‌کس دوستتان ندارد، ولی هر وقت که خوب باشید همه دوستتان دارند و در بین مردم جا دارید. از آن روز به بعد حامد و حمید تصمیم گرفتند که بچه‌های خوبی باشند تا همه مردم آنها را دوست داشته باشند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها