دلشکستگی‌های پدر

کد خبر: ۳۰۰۴۹۷

صبح، وقتی من و همسرم متوجه مرگ او شدیم، جهان پیش چشم‌مان تیره و تار شد. برای من انگار تمام آینده سیاه شده بود. وقتی دوستان و بستگان از قضیه آگاه شدند، برای تسلیت‌گویی به منزل‌مان آمدند. همه وقتی وارد می‌شدند، سراغ همسرم را می‌‌گرفتند و برای تسلی دادن پیش او می‌‌رفتند.

همسرم گریه می‌کرد، اما من نمی‌‌توانستم گریه کنم. قلبم داشت منفجر می‌‌شد... چقدر نیاز داشتم که کسی مرا هم دلداری بدهد؛ اما انگار من نامرئی بودم!

برخورد دیگران با من طوری بود که انگار تقصیر من بوده که پسرم از کنار ما رفته. انگار من وظیفه پدری خود را برای حمایت از خانواده انجام نداده‌ام. شاید فکر می‌کردند اگر من نیمه‌شب بیدار می‌شدم و به پسرم سر می‌زدم، این اتفاق نمی‌افتاد و او در لحظات آخر کمتر می‌ترسید. شاید چیزی نیاز داشت که من می‌توانستم برایش تهیه کنم.

اطرافیان به من احساس گناه می‌دادند. در مورد برنامه‌ریزی و مدیریت مراسم و پذیرایی نیز طوری رفتار می‌شد که انگار فکر من آزاد است و باید مثل مواقع شادی ترتیب همه کارها را به تنهایی بدهم و نیازی به کمک یا حتی مشاوره نداشته باشم. عزاداری کار همسرم بود اما من باید ترتیب همه کارها را می‌دادم بدون این‌که کسی به من بگوید ما هم کنارت هستیم.

دغدغه‌های مالی من هیچ اهمیتی نداشت. وقتی گفتند دفن او یک جا حدود 3هزار دلار هزینه دارد و یک‌جا که کمتر سرسبز است نصف آن، هیچ کس از من نپرسید که آیا می‌‌توانی کنار سایر هزینه‌ها گران‌ترین جا را تهیه کنی یا نه؟

همه انتظار داشتند که اگر من پسرم را دوست داشته‌ام و پدر خوبی برایش بوده‌ام، حالا هم بدون توجه به قیمت‌ها، بهترین و گران‌ترین چیزها را انتخاب کنم؛ انگار یک‌شبه پولدار شده‌بودم!

همه می‌خواستند مرا یک پدر آرام ببینند. من می‌بایست مثل کوه استوار و چون بانک پرپول باشم و مثل رایانه برنامه‌ریزی کنم. مجبور بودم به صورتم ماسک بزنم و خود را منطقی، آرام، بی‌احساس و تنها در حال اجرای وظایف و کارها نشان بدهم؛ در صورتی که من هم دلم می‌خواست داد بزنم و از رفتن پسرم اشک بریزم. من هم می‌‌خواستم فریاد بزنم که کمک می‌‌خواهم.

دوست داشتم این ماسک اجباری را از صورت بردارم و بگویم که وجودم چقدر ویران و دلم چقدر شکسته است. اما نتوانستم. وقتی نتوانستم احساساتم را بیان کنم، کسی هم اعتنایی به حال و اوضاع من نکرد و احساسی که در درونم تقویت شد خشم و عصبانیت بود.

مشکل اینجا بود که حتی در این حالت نیز حق نداشتم عصبانیتم را نشان دهم. حتی نباید به یک گربه هم اخم می‌کردم... چون همه از من انتظار داشتند دلی بزرگ و آرام داشته باشم که هیچ چیز آن را نمی‌شکند.

حالا دیگر نمی‌توانم فقط تکیه‌گاه ناراحتی و غم و خشم دیگران باشم. مرگ پسرم برایم خیلی سخت گذشت اما فشار مضاعفی که به من وارد شد، ناشی از تظاهر به آرامش بود.

فکر می‌کنم لازم است درک کنیم که پدرها نیز گاهی در هم می‌شکنند و باید بیشتر آنها را درک کرد و در کنارشان بود. شاید بد نباشد که حقی برای آنها قائل شویم تا احساسات بد خود را ابراز کنند.

امیدوارم هیچ پدری دردی را که من کشیده‌ام تجربه نکند و فرزندانش همیشه سالم و سرحال زندگی کنند. اما اگر در هر اتفاق بد و دردناکی اگر احساس کردید نیاز به حمایت دارید، بدانید که پدران نیز نیاز به درک شدن دارند تا احساس آرامش کنند.

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع: msn.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها