حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پس نزد مرد عاقل برگشت، عذرخواهی کرد و گفت که مردن گاوش بدترین اتفاق نبود، چون اگر گاوش نمیمرد، او صاحب اسب نمیشد، پس بهترین اتفاق بود. مرد عاقل دوباره گفت: «شاید باشد، شاید هم نباشد.» دهقان اندیشید که این بار حتما دیوانه شده. روز بعد پسر دهقان از اسب افتاد و پایش شکست و دیگر قادر نبود به پدرش کمک کند و دهقان اندیشید که خانوادهاش از گرسنگی خواهند مرد. موضوع را برای مرد عاقل باز گفت و افزود که مطمئن است شکستن پای پسرش بدترین اتفاق ممکن بوده است. جواب مرد عاقل همان جواب قبل بود. دهقان با عصبانیت به مزرعهاش برگشت. روز بعد مردان حاکم تمام پسرها و مردان جوان را برای جنگ بردند و پسر مرد دهقان، تنها جوان دهکده بود که به جنگ نرفت. در حالی که به احتمال قوی همه میمردند، او زنده میماند... .
ما نمیدانیم قرار است چه اتفاقی بیفتد. در حالی که فقط فکر میکنیم که میدانیم، از موضوعی فاجعه میسازیم؛ در ذهنمان سناریو مینویسیم و اغلب اشتباه میکنیم. اگر خونسرد باشیم و منطقی برخورد کنیم، همه چیز مرتب خواهد بود، فقط شاید بله، شاید هم نه.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....