گفتگو با مریم نشیبا

کلید درهای بسته

جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی، فردا در مرکز آفرینش‌های فرهنگی- هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز به کار می‌کند. یکی از 35 قصه‌گوی ایرانی در این جشنواره مریم نشیبا قصه‌گوی ماندگار شب بخیر کوچولو است.مریم نشیبا متولد 13 اردیبهشت 1325 در تهران، دارای مدرک لیسانس جغرافیا از دانشگاه تهران است. آغاز به کار او در رادیو از سال 1356 به عنوان گوینده خبر بوده است. چگونگی ورود او به دنیای قصه‌گویی و آشنایی با دوران کودکی این پیشکسوت کار کودک را در گفتگوی ما با او بخوانید.
کد خبر: ۳۰۰۰۴۵

خانم نشیبا «قصه» یعنی چه؟

قصه یعنی حکایت، یعنی حدیث، داستان و خبر.

چطور وارد قصه‌گویی شدید؟

در سال 69 به من خبر رسید که قرار است برنامه‌ای به نام «شب‌بخیر کوچولو» ساخته شود. آن زمان مسوولان می‌گفتند که وقت برنامه بچه‌ها کم است و غیر از صبح‌ها که برای بچه‌ها برنامه‌ای پخش می‌شد، باید سعی کنیم در تمام مدت شبانه‌روز با بچه‌ها در ارتباط باشیم. بنابراین بهترین کار را قصه گفتن در ساعات شب تشخیص دادند. در آغاز تهیه‌کننده برنامه قبل از من، 10 نفر از گویندگان را امتحان کرده بودند و من نفر یازدهم بودم. وقتی تنها یک بند از آن متن را خواندم، مرا برای این کار انتخاب کردند و به این ترتیب، من قصه‌گوی بچه‌ها شدم و جواز عبور گرفتم.

فردا جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی در تهران توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برگزار می‌شود. آیا شما در این جشنواره حضور دارید؟

بله. در جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی من هم شرکت دارم و در آن 15 مهمان خارجی حضور دارند. 35 قصه‌گو در این جشنواره قصه می‌گویند که من هم یکی از آنها هستم.

شب‌بخیر کوچولو، قبل از این که یک برنامه رادیویی باشد یک مونس و همدم برای کودکان مخاطبش به حساب می‌آمد. آیا شما هم همین نظر را دارید؟

قصه‌گویی براساس ریشه عمیقی که در فرهنگ ما دارد، وقتی در قالب شب‌به‌خیر کوچولو وارد خانه‌ها شد، تاثیری را که انتظار می‌رفت بر جای گذاشت و تا حدودی به اهداف خود رسید.

از کودکی‌های خود بگویید.

من فرزند سوم خانواده‌ام. 13 اردیبهشت 1325، بعد از 2 پسر متولد شدم و برای خانواده‌ام عزیز بودم. می‌گویند ظاهرا پاقدمم خوب بوده و خانواده‌ام بعد از مدت‌ها اجاره‌نشینی صاحب یک خانه شدند. بعد از من یک فرزند پسر و یک خواهر و برادر دوقلو هم به جمع خانواده ما اضافه شدند. ما خیلی زیاد مورد مهر و محبت و توجه پدر و مادرمان بودیم، به خاطر دارم وقتی که عید می‌شد مادرم سعی می‌کرد برایمان 2 دست لباس بگیرد و ما همیشه در مهمانی‌ها به عنوان بچه‌های تر و تمیز تحت توجه بودیم.

مادرم می‌گفت که من از همان بچگی کار کردن را خیلی دوست داشتم و تعریف می‌کردند که وقتی 4 ساله بودم، جوراب‌های پدرم را برمی‌داشتم، توی حوض می‌شستم و بعد روی بند می‌انداختم. یادم می‌آید که پدربزرگی داشتم که خطاط بود و عبایی داشت که در جیب‌شان همیشه نخودچی کشمش و تخم کدوی مغز شده بود و هر وقت ما را می‌دیدند به ما می‌دادند.

از آن دوران خاطره‌ای هم دارید؟

خاطره‌ای که به یاد دارم این است که کنار لانه مورچه‌ها در حیاط می‌نشستیم و با چه عشقی مغزها را با دست خرد می‌کردیم و برای مورچه‌ها می‌ریختیم. شاید علت این که من الان حتی سوسک را هم نمی‌کشم همین باشد.

وقتی بچه‌ای را می‌بینید، چه احساسی دارید؟

وقتی بچه‌ای را می‌بینیم، غش و ضعف می‌کنم؛ چون خودم را جای آنها می‌گذارم و می‌بینم که هنوز چه نیازهایی دارم و چقدر دوست دارم مورد توجه آدم‌ها باشم. خود من علاقه زیادی به بچه‌ها دارم و همین علاقه باعث شده برای برنامه‌های قصه‌گویی وقت و انرژی زیادی بگذارم.

تلویزیون نگاه می‌کنید؟

دیدن «کارتون» را خیلی دوست دارم. چون در کارتون همه خوب هستند و حق به حقدار می‌رسد، روباه مکار مجازات می‌شود، همه خیرخواه هستند و همه به هم توجه می‌کنند و عدالت و صداقت وجود دارد.

و سخن پایانی؟

دستانم بوی گل می‌داد

متهم شدم به گل چیدن

و هیچ کس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

و در آخر هم سلام می‌دهم:

سلامم به گرمای دست تو، دوست، دلم لحظه‌ای با دلت روبه‌روست

بگو عاشقی تا سلامت کنم، تمام دلم را به نامت کنم.

دوست دارید گفتگو را با یک قصه به پایان برسانید؟

چرا که نه؟

پیچک و درخت سیب

وقتی که هوا روشن شد گل‌های توی باغچه چشمان قشنگ‌شان را باز کردند.

آن روز اتفاق تازه‌ای افتاده بود. از توی خاک جوانه سبز کوچکی بیرون آمده بود و با تعجب به دور و برش نگاه می‌کرد.

گل سرخ گفت: «نگاه کنید. یک پیچک کوچولو از اینجا درآمده.»

گل یاس گفت: «چه مهمان کوچولویی داریم»!

درخت سیب شاخه‌هایش را تکان داد و گفت: «سلام پیچک کوچولو! به باغچه ما خوش آمدی»!

پیچک گفت: «سلام! شماها چقدر بزرگ هستید! من خیلی کوچک هستم. دلم می‌خواهد مثل شما بزرگ و بلند باشم.»

گل سرخ خندید و گفت: «تو یک پیچک کوچولویی. هرچقدر هم که بزرگ باشی، فقط روی زمین می‌مانی و مثل ما بلند نمی‌شوی.»

پیچک کوچولو خیلی ناراحت شد. روزها می‌گذشت و پیچک کوچولو قصه ما هم بزرگتر می‌شد ولی بلندتر نمی‌شد. یک روز که به تنه درخت سیب تکیه داده بود و به بازی مورچه‌های کوچولو نگاه می‌کرد، درخت سیب گفت: «چرا زودتر به این فکر نیفتادیم؟»

پیچک گفت: «کدام فکر؟»

درخت سیب گفت: «به فکر این‌که تو دور تنه من بپیچی و بالا بیایی»!

پیچک با خوشحالی به درخت سیب گفت: «من می‌توانم؟»

درخت سیب گفت: «البته که می‌توانی. فقط باید سعی کنی تا موفق بشوی. من هم به تو کمک می‌کنم.»

پیچک کوچولو ریشه‌هایش را محکم توی خاک فرو کرد و تا آنجا که می‌توانست آب و غذا خورد. آن‌قدر که خیلی‌ خیلی قوی شد. بعد شاخه‌های نازک و ظریفش را دور تنه درخت سیب پیچید.

روزها می‌گذشت و هر روز پیچک قصه ما بزرگتر می‌شد و شاخه‌ و برگش هم بیشتر می‌شدند. همین‌طور دور تنه قهوه‌ای‌رنگ درخت می‌پیچید و بالا می‌رفت. درخت سیب مهربان حالا تنه‌ای سبز و قشنگ داشت. پیچک کوچولو هم آن‌قدر بزرگ شده بود که از گل سرخ و گل یاس و بنفشه هم بلندتر شده بود و دیگر پیچک کوچولو نبود.

معصومه پارسامهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها