در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او خانواده فقیری داشت و در یکی از روستاهای حوالی تهران زندگی میکرد. چون مجبور بود برای کمک به پدر کار کند، تا مقطع راهنمایی بیشتر نتوانست درس بخواند. 22 ساله که شد، پدر و مادر به این نتیجه رسیدند که وقت ازدواج او فرارسیده است. پرویز آن زمان کارگری میکرد و درآمد ناچیزی داشت. همین از نظر خانواده برای نشستن پای سفره عقد کافی بود. به این ترتیب، پرویز دخترعمویش نادره را که آن زمان دختری 16 ساله بود عقد کرد. اما زندگی آنها هرگز سر و سامان نگرفت. فقر اقتصادی با فقر فرهنگی توام شد و زندگی این زن و شوهر را به بیراهه کشاند: «2 پسر دارم و 2 دختر. مدتها بود که با همسرم اختلاف داشتم. من مرد زحمتکشی بودم که با کارگری یک لقمه نان سر سفره میآوردم ولی نادره به من خیانت کرد.»
پرویز بعد از تولد بچههایش در یک بیمارستان مشغول به کار شد، اما حقوقش کفاف زندگی آنها را نمیداد و به همین خاطر مرد جوان چارهای ندید جز این که شغل دومی هم برای خودش پیدا کند: «بعدازظهرها تا دیروقت در یک پارکینگ شهرداری کار میکردم. همیشه وقتی به خانه میرسیدم که بچهها خواب بودند. از خستگی توان هیچ کاری را نداشتم. یک لقمه نان میخوردم و میخوابیدم تا بتوانم صبح روز بعد زود بیدار شوم و به بیمارستان بروم.»
اختلاف پرویز و نادره از دعوا با همسایه شروع شد: «سر حفر چاه با همسایهمان دعوایم شد و یک سیلی به گوش او زدم. او هم گفت طوری تلافی میکند که از زندگی پشیمان شوم. چند وقت بعد فهمیدم زنم از مرد همسایه جانبداری میکند. موضوع را زیاد جدی نگرفتم تا اینکه یک روز کیف پول همسایه را در خانهمان پیدا کردم و شکام برد. نادره به من گفت که او برای تعمیر دستشویی به خانهمان آمده و کیفش را جا گذاشته است ولی من قانع نشدم.» از آن به بعد بود که شک در ذهن پرویز خانه کرد و او را یک لحظه هم آرام نگذاشت عقاید خرافی هم باعث شد این سوءظن گسترش پیدا کند. «نادره و زن یکی از همسایهها مرتب کیک میپختند و به خوردم میدادند. بعدها فهمیدم آن کیکها طلسم شده بود. در خانهمان هم تعداد زیادی ورد پیدا کردم که برای از بین بردن محبت مینویسند. زنم به مرد همسایه علاقهمند شده و با او رابطه برقرار کرده بود و میخواست کاری کند که طلاقش بدهم. یک شب که زودتر از معمول به خانه برگشتم، آن مرد را در خانهمان دیدم و وقتی با همسرم دعوا کردم، گفت اشتباه کرده و قول میدهد دیگر تکرار نکند.»
کار این زن و شوهر به دادگاه خانواده کشیده شد. نادره بر طلاق اصرار داشت، اما پرویز همچنان سرسختانه بر ادامه زندگی آن هم در شرایط بحرانی و متشنج اصرار میکرد: «کار که به دادگاه کشید زنم به روستای خودشان رفت. من هم دست بچههایم را گرفتم و راهی خانه پدری شدم. از نظر روحی حال خوبی نداشتم و همین باعث شد به تریاک اعتیاد پیدا کنم.»
گرفتار شدن پرویز در دام مواد مخدر، مشکلات او را بیشتر و شدیدتر کرد: «من از زنم و مرد همسایه شکایت کردم، اما چون معتاد بودم حرفم را جدی نگرفتند. گفتند باید شاهد داشته باشی. ولی من شاهدی نداشتم. به هر حال آن پرونده به جایی نرسید و در عوض من هم زنم را طلاق ندادم و بعد از 9 ماه در یک خانه جدید ساکن شدیم به روستای دیگری رفته بودیم تا دیگر مشکلی پیش نیاید اما بعد از مدتی فهمیدم زنم به خانه همسایه رفت و آمد میکند. او میگفت زن همسایه به خاطر کمک در کارهای خانه به او پول میدهد. چون درآمد خودم کافی نبود چارهای جز سکوت نداشتم تا این که همسایهمان به کیش رفت و ما قبول کردیم از خانهشان مراقبت کنیم وقتی به آنجا رفتم زنجیر طلای زنم را پیدا کردم و دیگر مطمئن شدم نادره با آن مرد رابطه دارد باز هم دعوایمان شد این بار بچههایم از مادرشان دفاع کردند و زنم درخواست طلاق داد در دادگاه گفتم نادره را طلاق نمیدهم، اما چون معتاد بودم مخالفتم فایدهای نداشت در همان دادگاه گفتم به صورت نادره اسید میپاشم، ولی هیچ کس حرفم را جدی نگرفت.» چند روز بعد ازاین ماجرا پرویز از یک رنگفروشی مقداری اسید خرید و به خانه رفت: «خانه جدیدمان را خودم ساخته و به نام نادره کرده بودم. البته خودم راضی به این کار نبودم ولی زنم با اصرار مرا وادار کرد به بنگاه بروم و به نام او قولنامه بنویسم. بعد از این که کار به دادگاه کشید، مجبور شدم خانهمان را ترک کنم. آن روز به بهانه برداشتن شناسنامه به آنجا رفتم و همین که نادره در را باز کرد، روی صورتش اسید پاشیدم. من نمیدانستم این کارم چه عواقبی دارد وگرنه هرگز چنین نقشهای نمیکشیدم.»
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: