در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی قرار شد من و همسرم با یکدیگر ازدواج کنیم، نزدیکان او به همسرم هشدار داده بودند که من خانواده خوبی ندارم و پدرم ما را رها کرده و ممکن است من هم مانند او شوم، اما همسرم جینا به من اعتماد کرد و من هم به او ثابت کردم که این اعتماد درست بوده است.
اگر بخواهم درباره دوران کودکی خودم چیزی بگویم، این است که من دومین و آخرین پسر خانواده بودم. بشدت به مادرم وابسته بودم و برادرم را هم با وجود اینکه گاهی اوقات باید چهار چشمی او را میپاییدم، دوست داشتم.
پدرم فردی خوشگذران و بیمسوولیت بود که به توصیه اطرافیان، مدتی مادر ما و 2 فرزند کوچک را گذاشت و به سفر رفت. پس از برگشت نیز بسیار شکاک شده بود و مرتب مادر را کنترل میکرد مبادا کاری غیر از خواست و تایید پدر انجام دهد.
هر بار مادرم از پدر پول میخواست، پدر غرغر میکرد و پول کمی میداد، اما با دوستان و اطرافیانش به تفریح و گردش میرفت و پول خرج میکرد.
برادرم که از من بزرگتر بود، کینه زیادی از پدر به دل داشت. او میگفت پدر هرگز از خودش و خواستههایش به خاطر ما نمیگذرد، اما میخواهد ما همگی خود را فدای او کنیم. او حتی برای ما وقت هم نمیگذاشت تا با ما صحبت کند و از مسائلمان آگاه شود.
هر از گاهی، چون پول پدر ته میکشید، ما خانهای کوچکتر از قبل اجاره میکردیم.
یکبار که پدر با مادر دعوای سختی کرد و از خانه بیرون رفت، مادر زیاد گریه کرد و پس از چند روز کسی در خانه ما را زد و نامهای را به مادرم داد. او تا چند ساعت با کسی صحبت نکرد و بالاخره گفت که قرار است خانهمان را عوض کنیم.
دوباره بدون حضور پدر وسایلمان را بستیم و به خانهای رفتیم که این بار بزرگتر بود. من و برادرم هر کدام یک اتاق داشتیم و خیلی خوشحال بودم. اما نمیدانستم که قرار است مادرم به عنوان کارگر برای صاحبخانه کار کند و او مرد ثروتمندی بود که ساختمانسازی میکرد و کسی را میخواست که در آن ساختمانها ساکن شود و مراقب امور باشد و روزها نیز به عنوان خدمتکار در دفتر او کار کند.
ما مجبور شدیم جای خود را بارها و بارها تغییر دهیم.
برادرم پس از رها کردن تحصیلات، به عنوان راننده برای مدیر یکی از شرکتها شروع به کار کرد تا کمکخرجی برای مادر باشد. آن زمان فهمیدم که هرگز پدر بازنمیگردد.
اما من همیشه آیندهای روشن برای خود میدیدم و حاضر به ترک تحصیل نبودم. روزها کار میکردم و شبها درس میخواندم تا اینکه به عنوان دانشجو وارد دانشکده حقوق شدم.
مادرم میگفت آن روز بهترین روز عمرش بوده است. من هم خیلی خوشحال بودم و کارهای نیمه وقتی مثل فروشندگی، کارمندی در دفتر پست و... انجام میدادم. بالاخره از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و توانستم کار خوبی پیدا کنم تا مادرم نیز کمی راحتتر باشد.
برادرم در یک سانحه رانندگی کشته شد و مادر پس از مدتی، از غصه فوت کرد.
اما من تصمیم گرفتم موفق شوم، خانوادهای داشته باشم و همسر و فرزندانم به وجودم افتخار کنند.
حالا که ازدواج کردهام، تمام سعی خود را میکنم که حامی و پشتیبان همسرم باشم. هرگز او را نمیرنجانم. وقتی ناراحت میشود مینشینم و مدتها به حرفهایش گوش میدهم تا آرام شود. وقتی به یاد مادرم میافتم که هرگز کسی از او حمایت نکرد، سعی میکنم بهترین حامی همسرم باشم.
او نیز مهربان است و ما زندگی خوبی با هم داریم. همسرم یک کار نیمهوقت دارد و من هم بجز شنبه و یکشنبه از صبح تا شب کار میکنم، اما آخر هفتهها تمام سعی خود را میکنیم که از با هم بودن لذت ببریم و لحظات شادی در کنار هم داشته باشیم.
من فکر میکنم پسران زیادی مثل من هستند که به دلیل بیمهریها و بیمسوولیتیهای پدر قدر خانواده و همسر را بیشتر میدانند. البته ممکن است برخی نیز زیر این فشارها بشکنند و تحمل نداشته باشند. اما دلیل نمیشود که هر کسی از نظر خانوادگی موفق نبوده خودش هم نتواند همسر و پدر خوبی برای فرزندانش باشد. بسیاری افراد مانند من میخواهند همسر و فرزندانشان کمبودهایی را که خودشان احساس کردهاند نداشته باشند و در تنهایی یا برای دیگران گریه نکنند.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: msn.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: