همه چیز را از دست دادم

«ساموئل افلک»، مرد 34 ساله‌ای است که یک‌سال قبل به اتهام قتل همسر 30 ساله‌اش «هالی»، به 30 سال حبس محکوم شد. این مرد که صاحب 2 فرزند 7 و 10 ساله است، پس از تقاضای طلاق همسرش و درگیری بسیار میان آنها، ‌با ضربات چاقو همسر جوانش را از پا درآورد.
کد خبر: ۲۹۰۵۰۵

«چند هفته پیش، تولد 10 سالگی پسربزرگم بود. با خودم فکر کردم که از چند سال قبل چه نقشه‌هایی برای برگزاری تولد 10 سالگی او در ذهنم داشته‌ام. از روزی که پسربزرگم به دنیا آمد، با خودم می‌گفتم به میمنت حضور او در زندگی من و همسرم، هر 10 سال جشن بزرگی برگزار می‌کنم تا بداند چه اندازه برای من عزیز است و حضورش برایم اهمیت دارد. وقتی روز تولد 10 سالگی او، از پشت میله‌های زندان به راهروی خالی سلول‌ها نگاه می‌کردم، با خودم فکر کردم که زمان چقدر می‌تواند همه چیز را تغییر دهد و چقدر من در چند سال زندگی مشترک با همسر سابقم تغییر کرده‌ام.»

«ساموئل افلک»، مرد 34 ساله‌ای است که یک‌سال قبل به اتهام قتل همسر 30 ساله‌اش «هالی»، به 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم شد. این مرد که صاحب 2 فرزند 7 و 10 ساله است، متهم است که پس از تقاضای طلاق همسرش و درگیری بسیار میان آنها، یک‌روز در حالی‌که بشدت عصبی بوده، با ضربات چاقو همسر جوانش را از پا درآورده و سپس خود را به پلیس معرفی کرده است. 2 فرزند این زوج با رای دادگاه به منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادری خود رفتند تا برای همیشه نزد‌ آنها زندگی کنند:

«وقتی من و هالی تصمیم به ازدواج گرفتیم، اطرافیانمان تعجب نکردند. همه می‌دانستند که ما سال‌هاست به یکدیگر علاقه داریم و مدت‌هاست که برای ازدواجمان برنامه‌ریزی می‌‌کنیم. ما هر دو در یک دانشگاه درس می‌خواندیم و جزو معدود افراد رنگین‌پوستی بودیم که روی پای خود ایستاده بودیم و با استفاده از بورسیه تکمیلی قصد ادامه تحصیل داشتیم. من می‌دانستم با هوش و استعدادی که هالی دارد، می‌تواند در رشته مورد علاقه‌اش وکالت، پیشرفت‌های زیادی داشته باشد. می‌دانستم که توانایی‌هایش بسیار بالاست و انگیزه نیرومندی که در او می‌دیدم این اطمینان را در من بیشتر می‌کرد. اما زمانی که تنها 3 ماه بعد از ازدواجمان متوجه شد باردار است، همه چیز تغییر کرد. او اصرار داشت فرزندمان را حتما نگه داریم در حالی که من مدام فکر می‌کردم وجود یک بچه برای زندگی نوپای ما بسیار زود است و می‌تواند فشارهای بسیاری به زندگی‌مان وارد کند. هالی که به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رفت، بالاخره رای مرا هم عوض کرد و ما با نگهداشتن جنینی که او در شکم داشت، چند ماه بعد صاحب اولین فرزندمان که پسر بود شدیم. «مایکل» پسر اولمان بود.» پرونده کوچک آقای افلک نشان‌دهنده آن است که با وجود آن که او و همسرش در طی سال‌ها زندگی مشترک با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم کرده‌اند، اما هیچ‌کدام از آنها هرگز افرادی نبوده‌اند که بخواهند شرایطی غیرقانونی یا رفتاری غیرمدنی از خود نشان دهند.

تحقیقات پلیس در مورد این زوج نشان می‌داد که با وجود آن که آنها در سال‌های اخیر با یکدیگر مشکل داشتند و به خاطر فرزندانشان به زندگی مشترک ادامه می‌دادند، اما هرگز برای دیگران مزاحمتی‌ ایجاد نکرده و حتی بابت صدای دعواهای گاه و بیگاهشان از همسایه‌ها عذرخواهی می‌کرده‌اند. آنچه که آقای «افلک» پس از چند ثانیه اعصاب خردی از خود نشان داد، عکس‌‌العملی بود که ظاهرا سال‌های سال در درون خود نگه داشته بود. قتل خانم افلک با ضربات چاقو، آنقدر برای اطرافیان این زوج عجیب و باور نکردنی بود که با وجود اعترافات قاتل، آنها هنوز هم باور نمی‌کردند مردی که همه زندگی‌اش خانواده‌اش بود، توانسته در حرکتی غیرعقلانی ناگهان همسرش را از پا درآورد.

«بعد از به دنیا آمدن پسرمان مشکلات ما آغاز شد. این مشکلات به خاطر وجود نوزاد در زندگی‌مان نبود، اما پسرمان مایکل مشکلاتی داشت که هر چه بزرگ‌تر می‌شد بیشتر نمایان می‌شد. او از نوعی بیماری ژنتیکی رنج می‌برد که سبب می‌شد از لحاظ مغزی به اندازه کافی رشد نکند. هالی که تحمل این قضیه برایش بسیار سخت و دشوار بود، هر چه مایکل بزرگ‌تر می‌شد بیش از پیش رنج می‌کشید. می‌دانستم از این که پسر عزیزمان مشکلات مغزی دارد بسیار ناراحت است، اما نمی‌دانم چرا او را مقصر می‌دانستم. هر چه سعی می‌کردم به خود بگویم این مشکل ژنتیکی ممکن بود هر زمانی در فرزند ما جلوه کند، اما باز هم با خود می‌گفتم شاید اگر به حرف‌های من گوش کرده بود و به این زودی بچه‌دار نمی‌شدیم، زندگی اولین فرزندمان هم متفاوت بود. چند بار در دعواهایمان این موضوع را مطرح کردم و متوجه شدم که او از این حرف بسیار متاثر شده، اما دست خودم نبود. شرایط ویژه‌ای که پسرمان داشت برای من هم دردناک بود. دلم می‌خواست او هم مثل همسن و سالان دیگرش بتواند در 3 سالگی بدود و بازی کند، اما شرایط فیزیکی این اجازه را به او نمی‌داد. علاقه زیادی که به پسرمان داشتم احساس گناه را در من بیشتر و بیشتر می‌کرد. حاضر بودم همه زندگی‌ام را بدهم، اما بتوانم کاری کنم که این فرشته زندگی ما زندگی عادی‌تری داشته باشد، اما نمی‌شد. ده‌ها پزشک متخصص مشکل او را ژنتیکی تشخیص داده بودند و راهی برای درمان آن وجود نداشت. هر چه فاصله بین من و هالی بیشتر می‌شد، من با پسرم احساس نزدیکی بیشتری می‌کردم. وقتی از سر کار به خانه بازمی‌گشتم، همه امیدم آن بود که قبل از خواب مایکل، چند ساعتی را با او بگذرانم. حتی تصور این‌که او می‌توانست زندگی عادی‌تری داشته باشد قلبم را به درد می‌آورد و نمی‌توانستم لحظه‌ای همسرم را به خاطر این‌که شاید کوچک‌ترین تقصیری در این ماجرا داشته باشد ببخشم. تولد پسر دوممان هم با وجود این‌که مغز و جسمی سالم داشت، نتوانست رابطه تیره من و هالی را نجات دهد.

آقای افلک با درآمد خوبی که داشت، می‌توانست زندگی راحت‌تری داشته باشد، اما هرچه زمان می‌گذشت بیش از پیش درخود فرو‌می‌رفت. وضعیت روحی او باوجود تولد فرزند دومش بهتر نشد بلکه روزبه‌روز به حالت وخیم‌تری فرومی‌رفت. به پیشنهاد همکارانش ساموئل پیش روانشناسی رفت تا شاید بتواند افسردگی عمیقش را از بین ببرد. ملاقات‌های او با پزشک و حتی مصرف انواع و اقسام قرص‌های ضدافسردگی، کمک زیادی به او نمی‌کرد. علاقه بیش از حد او به پسرش مایکل و دیدن وضعیت سختی که داشت، سبب می‌شد روز به روز از لحاظ روحی ضعیف و ضعیف‌تر شود. رابطه بین او و همسرش هم خراب‌تر می‌شد و بالاخره زمانی رسید که هالی از او تقاضای طلاق کرد:

«من می‌دانستم زندگی عاطفی خوبی با همسرم ندارم اما تصورش را هم نمی‌کردم که او بخواهد از من جدا شود. او می‌دانست که من با دور شدن از مایکل دیگر دلیلی برای زنده ماندن ندارم اما باز هم تصمیم به جدایی داشت. می‌دانستم با شرایط ویژه‌ای که پسرمان دارد، حضانتش به مادرش سپرده خواهد شد و هرچه سعی می‌کردم هالی را قانع کنم تا لااقل به طور رسمی از من جدا نشود، بی‌فایده بود. روزی که آن اتفاق شوم افتاد، احساس کردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. رفتن مایکل از خانه با مرگ برایم یکی بود.»

المیرا صدیقی
منبع: کورت‌نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها