خانه بر و بچه‌ها

چه می‌خواهی؟

کد خبر: ۲۹۰۰۵۳

 این حقیقت محض است که همیشه آدمها آنچه را که درباره‌اش فکر می‌کنند و احساس می‌کننند به زندگی خود راه می‌دهند. شما نباید روی چیزهایی تمرکز کنید که دلتان نمی‌خواهد و بر عکس باید به هر قضیه نگاه تازه‌ای داشته باشید و همیشه آن‌گونه که می‌خواهید به هر اتفاق زندگیتان بنگرید یعنی احساس منفی را از حریم خود دور کنید و توجه خود را روی چیزی معطوف کنید که واقعاً دوستش دارید و از آن. نویسنده سرنوشت خودمانیم. ما قدرت اختیار داریم. همه چیز از صافی ذهن ما رد می‌شود. پس ببینید براستی چه می‌خواهید و پی آن را بگیرید.

سید میلاد اشرفی

مادربزرگ

چند روزی می‌شد که مادربزرگ مهمان خانه ما بود. مادربزرگ با آن قد کوتاه و موهای حنا گذاشته، با آن صورت پر از چین و چروک. ولی هنوز رنگی از مهربانی در چهره‌اش موج می‌زند. بعضی وقتها دلم برایش تنگ می‌شود؛ فقط بعضی وقتها. وقتی کنارش می‌نشینم و برایم از رنجهایی که طی این سالیان دراز کشیده است و حالا... چرا باید روزگارش این طور باشد؟ این سوالی است که پدرم همیشه از خودش می‌پرسد و جوابی برایش پیدا نمی‌کند.مشکلات مادربزرگ من بیشتر از آن است که بشود نوشت. اصلاً مشکلات مادربزرگ که نوشتن ندارد. موضوع این است که حالا نگهداری از او سخت شده است. تا آنجا که همه با هزارو یک بهانه از نگه داشتنش سر باز می‌زنند. اما دخترهایش با وجود همه این سختیها هنوز هم از او مراقبت می‌کنند.می‌خواهم بروم کنار مادربزرگم بنشینم؛ آخر دلم برایش تنگ شده.

فرید دانشفر

آخر خط

1-نشسته بود و به خاطراتش می‌اندیشید. به روزهایی که با هم بودند و روزهایی که با هم نبودند. به روزهایی که به فکرش بود و به روزهایی که به فکرش نبود. به ساعتهایی که با هم حرف می‌زدند و به ساعتهایی که با هم قهر بودند. صدای زنگ ساعت اونو از تو روِیاهاش بیرون آورد به خودش گفت: چه زود گذشت. همین دیروز بود که با یه چادر سفید رفتیم محضر.

حالا زیر خاک خفته بود.

2-طرف سه ترم مشروط می‌شه بازم می‌ره دانشگاه. تو دوران آموزش، چهار دوره تجدید می‌شه اما بازم... تو آزمون آیین‌نامه رانندگی چهارده بار مردود می‌شه اما بازم... یه بیست باری از اینترنت قطع می‌شه اما بازم... به این می‌گن پشتکار نه اونی که تو دفعه اول بیخیال همه چیز می‌شه و قید همه چیز رو می‌زنه و به آخر خطر می‌رسه.

جوجه تیغی

خوشحالی

امروز خیلی خوشحالم. امروز روزیه که من دوباره می‌تونم تو رو ببینم و با تو باشم. با تو حرف بزنم. با من حرف بزنی. بعد از یه هفته انتظار امروز دوباره می‌بینمت. از ذوقم تمام دیشب پلک رو هم نذاشتم. امروز هم مثل تمام روزهای دیگه یک ساعت زودتر از تو رسیدم سر قرار. تمام هفته یه طرف این یه ساعت یه طرف. انتظار خیلی سخته. کاش زودتر می‌رسیدی. همش به این فکر می‌کردم که امروز قراره چی بگی؟ از زبون کی برام حرف بزنی. دیگه صبرم تموم شده. کاش زودتر می‌رسید ی وای یه موتور سوار داره نزدیک می‌شه. باید خودت باشی. قلبم می‌خواد از جا در بیاد. موتور سوار یه بسته رو از روموتور برمی‌داره و رو زمین می‌ذاره. من می‌رم جلو. دیگه نمی‌تونم نفس بکشم. از خوشحالی دارم پر درمی‌آرم. آخه من اولین نفری هستم که چاردیواری می‌خونه.

هانیه طیبی از نیشابور

آدم‌شناسی

خیلی سخته تو این دنیا بشه ماهیت و اصل درونی انسانها را پیدا کرد. بعضیها را تازه داری می‌شناسیشون که یکهو مثل مار پوست عوض می‌کنن. بعضیها مثل آفتاب‌پرست در هر محیطی همرنگی جماعت می‌شن. بعضیها برای اینکه نتونی به درونشون دسترسی داشته باشی خودشون را نابود می‌کنن مثل حباب. بعضیها هم کلاً دست نیافتی‌اند مثل سراب. ولی تعداد کمی هستند که درون و بیرونشون یکیه اما ما اونا رو دیوونه خطاب می‌کنیم مثل «مجنون.» دسته آخر کسانی‌اند که نه درونشون را می‌تونی بشناسی و نه بیرونشون را!

حسین مجیری از خمینی‌شهر

خرگوش

یه لحظه چشماشو بست و رفت تو دوران بچگیش. آخرین باری که این کارو کرده بود به یاد نمی‌آورد. از همون بچگی عاشق خرگوش بود. همیشه گوشه همه نقاشیهای کودکانه‌ش یه خرگوش در حال باز ی بود. پدرش برای تولد پنج سالگی‌اش یه خرگوش واقعی خریده بود و اون خرگوش تا قبل از مردنش همه خاطرات کودکی اونو به یاد داشت. این آرزوی کودکانه‌شو خوب به یاد داشت: آرزوی خرگوش بودن.

خنده‌اش گرفت. یه لحظه فکر کرد و بعد چند قطره اشک. غرق در افکار خود بود که صدای یه بچه اونو به دنیای واقعی کشوند: «مامان، مامان، ببین چه خرگوش بزرگی! می‌شه با خودمون ببریمش خونه؟»

یه نگاه به اطرافش کرد، یه نگاه به خودش. آره، الان اون یه خرگوش بود اما نه تو دفتر نقاشی و نه تو قفس، بلکه تو خیابون جلوی رستوران!

جزیره‌ای از مرداب از اراک

چرا؟

نمی‌دانم چرا این‌طوریه. نمی‌خوام از خودم تعریف کنم ولی صادقانه می‌گم من با اطلاعات کمی که دارم اگر کسی از من سوالی بپرسد یا راهنمایی بخواهد با کمال میل او را هنمایی می‌کنم یعنی آنقدر توضیح می‌دهم تا موضوع را درک کند ولی وقتی برای خود من سوالی پیش می‌آید با هزار خجالت به سراغ کسی می‌روم که می‌دانم مطمئناً پاسخ سوالم را می‌داند و هزار بار با خودم می‌گویم که پرسیدن عیبی نیست ندانستن عیب است و سوال یا اشکالم را از طرف می‌پرسم اما او زورش می‌آید جوابم را بدهد! و مدام منّ‌ومنّ می کند و کلاس می‌گذارد و با دو جمله سطحی و بی‌معنی مرا دست به سر می‌کند و پاسخ سوالم را به روزی دیگر موکول می‌کند و تازه طوری زیر چشمی نگاهم می‌کند که انگار از سیاره دیگر آمده‌ام و بی‌سواد هستم! بیشتر این افراد عصبی و خسیس در دادن جواب را در برخی ااداره‌ها می‌توان یافت. واقعاً چرا بعضیها اینقدر در دادن اطلاعاتی خسیس هستند؟ مگر چیزی ازشان کم می‌شود؟

بهاره ندیری از کرج

دوست خوب کیست؟

ویژگیهای دوست خوب: راز نگه‌دار باشد. عیب انسان را فاش نکند. در سختیها انسان را ترک نکند. خوبیهای انسان را بر ملا سازد. دروغگو نباشد. بخیل و حسود نباشد. ترسو نباشد. با خویشان خود قهر نباشد. دو رو نباشد. خوبی و بدی دوست خود را خوبی و بدی خود بداند. مقام و پول او را نفریبد و دوست را فدای آن نکند. آنچه مقدور است در راه دوست کوتاهی نکند. پست و رذل نباشد. به خاطر مال و ثروت دوستی نکند. امانتدار باشد. بی‌رحم نباشد. ویژگیهای دوست بد هم برعکس موارد بالاست.

حسین عابدی از امره

تنهایی

1-تنها نیستم وقتی زانوانی دارم برای در آغوش کشیدن و چشمانی که برایم می‌بارند.

2-مترسکی شده‌ام برای فرار کلاغهای غم از باغ خنده‌های تو.

سمانه مالمیر از قم

یک قلب شکسته

در ساحل بیقرار دنیا/ خورشید وصال پشت دریا/ من ماندم و عشق و یاد چشمت/ یک قلب شکسته غرق روِیا/ یک حس غریب تکه تکه/ یک دل که پر است از تمنا/ در خلوت این سکوت خاموش/ اسباب سفر کنم مهیا/ ناگاه کنار رد پایم/ آثار دو پای خسته پیدا/ برگشتم و پر شد از تو قلبم/ برگشتی؟ هنوز عاشقی؟ ...آه/ اکنون من و تو دست در دست/ تا مقصد آشنای فردا/ آهسته رویم عاشقانه/ آرام رویم بی‌محابا.

زهرا-ن

خیال خام

من چگونه تو شوم. راههای ناکجا، کارهای بی‌چرا، ترسم این خیال خام بی‌خیال من شود.

محمد

انتقادپذیری

حدوداً هفت هشت سال پیش یه کارایی تو داستان نوشتن داشتم، اونقدر که در تمام مسابقات مقام برتر رو کسب کردم و همین باعث شد که به تشویق و کمک یکی از دبیران عزیزم یکی از داستانهایی رو که نوشته بودم برای چاپ به یه انتشاراتی ببرم. با کلی ذوق و اعتماد به نفس که حتماً داستانم چاپ می‌شه و از همین الان باید به این و اون امضا بدم رفتم و داستانم رو ازم گرفتند تا بخونند. بعد از یک هفته که تو خیال و روِیا سر کردم رفتم تا به خیال خودم قرارداد امضا کنم اما وقتی اونجا رسیدم دیدم همه چیز دقیقاً برعکس اون چیزی اتفاق افتاد که من فکر می‌کردم. اصلاً انتظار نداشتم. خیلی صریح و رک بهم گفتند این چیزی که من نوشتم اصلاً داستان نیست! باید خیلی بیشتر از اینا روش وقت بذارم و اصولی کار کنم! من که خورده بود تو برجکم و تمام استعدادم کور شده بود یه مدت رو دنده لج افتادم و قید داستان نوشتن رو زدم. نفهمیدم با کی لج کردم، با اونا یا با خودم؟! اما حالا دوزاری کجم جا افتاده که کسی که فقط از آدم تعریف و تمجید می‌کنه به فکر پیشرفت آدم نیست. کسی به ما کمک می‌کنه که علاوه بر نقاط قوت و تمجید و آفرین گفتن چهار تا از نقاط ضعفمون رو بهمون بگه و ما نباید سریع زره دفاعیمون رو بگیریم جلو و بگیم که ما بی‌عیبیم و خوبه یه خورده فکر کنیم شاید راست بگه.

تازه فهمیدم که من چقدر عقب افتادم به خاطر غرور و اینکه این بینش رو نداشتم که انتقادپذیر باشم و سعی کنم که عیبم رو اصلاح کنم. من فقط موضعگیری کردم که اگه اون موقع رفته بودم دنبال داستان‌نویسی اصولی، شاید (شایدا) الان یه نویسنده موفق بودم. هشت سال طول کشید تا فهمیدم طرف فکر کرده من انتقادپذیرم و برای پیشرفت خودم بوده که الکی مثل دیگران ازم تعریف و تمجید نکرده. من باید اون روز ازش تشکر هم می‌کردم. نه اینکه الان انتقادپذیر شده باشم، نه! خیلی سخته که وقتی کسی عیبت رو می‌گه سکوت کنی و فقط گوش کنی و بعد سبک و سنگین کنی که راست گفت یا نه. خیلی سخته که موضعگیری رو کنار بذارم اما غیر ممکن نیست. دارم همه سعیم رو می‌کنم که ظرفیتم رو بالا ببرم.

دیوونه همیشگی

بی‌کسی

1-فریاد می‌زنم در دل دردم را. چرا کسی نمی‌فشارد دستان سردم را؟ از کسی می‌پرسم: معذرت می‌خواهم، آدرس خیابان بی‌کسی کجاست؟ با لبخند می‌گوید: این خیابان روبروی شماست. ممنونی می‌گویم و راهم را می‌روم. خوشحال از اینکه بالاخره کسی مرا دید و از درخت باغ دلش جواب سلام مرا چید. در بی‌کسی قدم می‌گذارم. من هنوز چشم انتظارم.

2-تن من سردتر از سردی برف است/ دل من شاعر یک عصر شگرف است/ همه دیدند مرا در پس عکسی/ نشنیدند نگاهم پر حرف است.

مهدیار دلکش

قصه من و تو

1-قصه هم خوب می‌داند که باید غصه‌دار برگهای تلخ روزهای زندگی من و تو باشد که این‌چنین به هم تنیده و ما را در لابلای ورقها و در تار و پود سطرها و جملات و کلمات خود محبوس کرده است. قصه من و تو، قصه تلخ نبایدهاست در میان خواستن‌ها. قصه‌ای از جنس دوری و صبوری.

2-می‌خواهم برایت بنویسم بر روی گلبرگهای تمام گلهای سردسیری که عطرشان فضای قلب یخ‌زده‌ات را ویران کند. بر روی تمام پنجره‌های سرد و برفی زمستانی که قطره‌های اشک‌شان آتشی در فضای سرد دورنت برپا کند. بر روی تمام ابرهای سیاه و سنگین بارونی که بارش عشق را در قلب نیمه سنگی‌ات جشن بگیرند. بر روی موج نگاه خسته‌ات تا شاید منحنی ذهن گرفته و بسته‌ات را به بیکرانه‌ها رهسپار کند.

ستاره دنباله‌دار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها