در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نام من سایه است و از سنندج برایتان نامه مینویسم. 6 سال پیش من در شهر خودم و در رشته مورد علاقه خودم در دانشگاه قبول شدم و بیهیچ دردسری تحصیل کردم، اما درست آخرین سال تحصیل بود که پدرم بر اثر یک سانحه دلخراش تصادف ما را ترک کرد. با این همه مادرم نگذاشت حتی آب توی دل ما تکان بخورد. او به هر طریقی که بود توانست از پس مخارج دانشگاه من که آزاد هم بود بربیاید. تازه در این بین خواهرم را عروس کرد و برادر کوچکترم را به دانشگاه فرستاد. آن هم نه در سنندج بلکه همدان. بعد از گرفتن لیسانس، من به شکلی جدی تصمیم گرفتم که کارشناسی ارشد هم بخوانم. به خاطر همین سال اول در کنکور سراسری شرکت کردم و یک سال تمام شبانهروز درس خواندم. به هیچ مسافرتی نرفتم، رابطهام را با تمام دوستانم قطع کردم و همه چیز را به درس خواندن منحصر ساختم. بالاخره در رشته مورد نظرم یعنی همان رشته تحصیلی که در آن مدرک لیسانس گرفته بودم با رتبه 36 قبول شدم، اما در نهایت تعجب مرحله دوم مرا قبول نکردند. بله، مرا قبول نکردند وگرنه مگر میشود کسی رتبه 36 بیاورد و قبول نشود؟ آن وقت یکی از دوستانم که رتبه 50 آورده بود قبول شد. بگذریم. من اصرار داشتم که حتما در دانشگاه سراسری قبول شوم. نه به خاطر اعتبار مدرک و این حرفها، بلکه فقط به خاطر پولش. چون نمیخواستم مادرم تحت فشار قرار بگیرد، اما خب نشد. دوباره ناامید نشدم و شروع کردم به درس خواندن، اما این بار به اصرار مادرم در کنکور دانشگاه آزاد هم شرکت کردم و امسال با رتبه تک رقمی در دانشگاه آزاد قبول شدم، اما باز هم سراسری... .
حالا من دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران واحد مرکزی هستم و این یعنی این که باید مادرم را در سنندج تنها بگذارم و به تهران بیایم. آن هم با سختیهایی که در تهران وجود دارد. مثلا وقتی از مسوولان دانشگاه پرسیدیم که آیا خوابگاهی برای دانشجویان کارشناسی ارشد وجود دارد یا نه، نهتنها جواب منفی دادند بلکه حتی ما را راهنمایی هم نکردند که لااقل به کدام پانسیون خصوصی مراجعه کنیم که قابل اعتمادتر باشد. حالا ما ماندهایم و این شهر بزرگ و مادری نگران که نمیداند چطور میتواند به این پانسیونها اعتماد کند، اما این هم مشکلی نیست. چون من میتوانم از پس مشکلات خودم بر بیایم و با هر شرایطی هست کنار میآیم. به خاطر همین قبول کردم در یک اتاق 10 نفره پانسیون شوم تا بتوانم خرج کمتری برای مادرم بتراشم، چون به خودی خود رشته من آنقدر پر خرج است که جایی برای فراهم کردن امکانات بهتر و رفاهیتر نیست. قرار است از اول آبان ماه به تهران بیایم و در این شهر بیدر و پیکر ساکن شوم، اما باز به خاطر این چیزها نیست که برایتان نامه نوشتهام. من نمیدانم با مشکل مادرم چه کار باید بکنم. مادرم تنها است، خیلی تنها است. خواهر بزرگترم ازدواج کرده و سرزندگیاش است. برادرم هم که در کرج مشغول درس خواندن است و تنها همدم و مونس او در این یکی دو سال من بودم. حالا من هم که راهی تهران شدهام. نمیدانم مادرم در آن زمستانهای سنندج تنها میخواهد چه کار کند. ما در سنندج فقط یک خاله داریم که آن هم گرفتار بچههایش است و فرصتی برای دیگران ندارد. باقی اقوام ما در تهران هستند و راستش ما رفت و آمد چندانی با آنها نداریم. یعنی از وقتی پدرم رفته است ارتباط ما هم در حد سالی یکی دو بار تلفن زدن محدود شده است.
من نمیتوانم مادرم را در سنندج تنها بگذارم. نگرانش هستم. میدانم که تحمل تنهایی مخصوصا حالا که پدرم رفته است چقدر برایش دشوار است. او ناراحتی روحی هم دارد و افسردگی عذابش میدهد. همه این مشکلات روحی هم از بعد از فوت پدرم بر او عارض شده است. خلاصه که حسابی گرفتار شدهام و نمیدانم چه کار باید بکنم.
از یک طرف آرزوهای خودم است که دست از سرم بر نمیدارد و از طرف دیگر مادرم که باید تنها بماند. از خودم میپرسم آیا این بی معرفتی نیست که درست حالا که او اینقدر به من احتیاج دارد تنهایش بگذارم؟ خلاصه که سر دوراهی وحشتناکی ماندهام و نمیدانم چه کار باید بکنم. دارم وسوسه میشوم که بیخیال دانشگاه شوم و بروم پیش مادرم و باز برای سراسری بخوانم، اما میدانم فایدهای ندارد. حتی اگر شبانهروز هم قبول شوم باز سراسری قبول نمیشوم تازه اگر هم بشوم باز در شهری دیگر است و باز نمیتوانم مادرم را تنها بگذارم. اگر هم بخواهم در دانشگاه آزاد شرکت کنم متاسفانه در شهر خودمان رشته مورد نظرم را ندارد. این است که نمیدانم چه کار باید بکنم و به چه شیوهای متوسل شوم. به مادرم میگویم که سنندج را ول کند و بیاید با من در تهران ساکن شود، اما نه میتواند خواهرم را در سنندج رها کند و نه میتواند از این شهر دل بکند. این، شهری است که مادرم همه جوانیاش را در کنار پدرم در آن گذرانده است و حالا کندن او از این شهر کار وحشتناکی است. مخصوصا این که مادرم اصلا نمیتواند تهران را تحمل کند و هر بار که به اجبار برای کاری یا برای مسافرت به تهران میآید تا 2 هفته بعد از سفر مریض است. نمیدانم چه کار باید بکنم. از این بر سر دوراهی ماندن متنفرم و نمیخواهم اینقدر در تردید باقی بمانم. از یک طرف اگر دانشگاه را انتخاب کنم با این عذابوجدان و احساس گناه نمیدانم چطور باید درسم را بخوانم، اگر هم بخواهم مادرم را انتخاب کنم در حسرت دانشگاه و ادامه دادن درسم میدانم که دق خواهم کرد. خلاصه حسابی گرفتار شدهام. دلم میخواهد بدانم مخاطبان شما که خواننده این کلمات هستند اگر جای من بودند چه تصمیمی میگرفتند و دلایلشان برای اتخاذ چنین تصمیمی چه بود. واقعا امیدوارم کمکم کنید. شاید حرفهای شما باعث شود که من تصمیم بهتری بگیرم و راه درستتری را انتخاب کنم. امیدوارم مرا از راهنماییهای خود بی نصیب نگذارید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: