یهکمی که با مورچه بازی کرد پیش خودش گفت شاید مورچه گرسنه باشه. برای همین اونو گذاشت روی کاغذ و گفت: «فسقلی همینجا بمون تا من برم برات خوراکی بیارم»! زودی از اتاق بیرون اومد و رفت پیش مامانش و ازش خواست که بهش خوراکی بده. مامان هم چند تا بیسکوئیت گذاشت توی یه ظرف و بهش داد، علی کوچولو با ظرف خوراکی برگشت توی اتاق اما مورچه رو پیدا نکرد؛ رفته بود. هرچقدرم اینطرف و اونطرف رو گشت پیداش نکرد. مامانشو صدا زد و گفت: مامان جون، مامان، مورچه منو ندیدی؟
مادرش اومد اونجا و گفت: چی شده پسرجون؟
علی که بغض کرده بود، گفت: مامانی، مورچهام نیست!
مورچه! مورچه دیگه کجا بود؟
من خودم یه مورچه داشتم گذاشته بودمش اینجا، اومدم براش خوراکی بیارم اما نیستش.
مامان که تازه فهمیده بود چی شده، گفت: پسرکم مورچه که اینجا نمیمونه، حتما رفته.
مامانی شاید گم شده، بیا به پلیس زنگ بزنیم تا اونو برام پیدا کنه! مامان که جلوی خندشو نمیتونست بگیره، گفت: خب زنگ بزنیم چی بگیم؟
بهشون بگو که مورچه پسرم گم شده.
علیجون عزیزم، پلیس خیلی کارای مهم تری داره، برای یه مورچه نمییاد خونه ما.
پس چیکار کنیم؟
ببین پسرم، مورچه اینقدر کوچیک و فسقلیه که الان معلوم نیست کجا رفته، شایدم رفته باشه خونه خودشون! تازه بچهها نباید دستشونو به مورچهها بزنن، ممکنه مریض بشن. حالا اگر بهش دست زدی برو اونارو با صابون بشور؛ بدو باریکلا.
پسرک نگاهی به اون دستش که چند لحظه قبل مورچه روی آن راه رفته بود، کرد و بعد به مامانش گفت: مامان، این دستم بود؛ من به حرف شما گوش میدم، زودی میرم دستمو میشورم. مامان من پسر خوبیام!
رضا بداقی