زندگی ‌ادامه دارد

زمان آغاز ماجرا: 1378 مکان: تهران و شهری دیگر شخصیت‌ها: غلام ن: زندانی سابق محبوبه: همسر غلام هوشنگ: پسر غلام بابک: مرد شاکی کیوان: پسر مزاحم خیامی: صاحب شیرینی‌فروشی
کد خبر: ۲۷۴۴۲۶

نمی‌توانم بگویم اهل کدام شهر هستم چون خیلی زود مشخصاتم فاش می‌شود فقط همین را بگویم که زمانی اوضاع بر وفق مرادم بود و در زندگی محتاج این و آن نبودم. در فرودگاه به عنوان کارگر ساده کار می‌کردم و به آن زندگی و درآمد عادت کرده بودم. همسرم محبوبه هم اعتراضی نداشت و خدا را شکر می‌کرد. 5 سال از ازدواج‌مان گذشته بود و پسرم هوشنگ 3 ساله شده بود که یک خبر تلخ و تکان‌دهنده زندگی‌ام را دگرگون کرد. چشم‌های هوشنگ مدت‌ها بود که مشکل داشت و ما این موضوع را نفهمیده بودیم تا این که وقتی او را به دکتر بردیم که دیگر خیلی دیر شده بود. پزشک معالج هوشنگ نامه‌ای دستم داد و مرا راهی تهران کرد. باید هوشنگ را به یکی از چشم پزشکان مشهور نشان می‌دادم تا شاید از دست او کاری ساخته باشد. آن دکتر بعد از معاینه گفت پسرم در آستانه نابینا شدن است و باید هر چه زودتر عمل شود. من نمی‌توانستم هزینه جراحی را بپردازم از طرفی هم نمی‌شد دست روی دست بگذارم و کور شدن فرزندم را تماشا کنم. اوضاع و احوالم حسابی به‌هم ریخته بود و دیگر حوصله هیچ کاری را نداشتم. هم من و هم محبوبه به خانواده‌ها و غریبه و آشنا رو زده بودیم ولی دستمان هنوز خالی بود یک روز که در سالن انتظار فرودگاه نشسته و غرق در افکار خودم بودم شنیدم 2 مسافر درباره رقم‌های میلیونی صحبت می‌کنند. گوش تیز کردم. یکی از آن مسافران در کیفش 4 میلیون تومان پول نقد داشت و می‌خواست به تهران سفر و خرید کند. وسوسه به جانم افتاد اگر آن کیف مال من می‌شد هوشنگ را عمل می‌کردم و تمام غم و غصه‌ها پایان می‌گرفت. منتظر فرصت مناسب ماندم، اما نمی‌شد کاری بکنم. در فرودگاه اگر دست از پا خطا می‌کردم همه می‌فهمیدند. فکری به سرم زد سریع مرخصی و از یکی از همکارانم به اندازه بلیت پول قرض کردم کمی هم خودم داشتم. سریع یک بلیت گرفتم و با آن مسافر همسفر شدم. در مهرآباد چشم از مرد میلیونی و کیف سامسونتش برنداشتم. او را تا نزدیکی خیابانی در بالای شهر تعقیب کردم و وقتی از تاکسی پیاده شد دوان‌دوان به طرفش رفتم و در یک لحظه کیف را قاپیدم. او دنبالم افتاد و شروع کرد به فریاد کشیدن. هر چه او تندتر می‌دوید من سرعتم را بیشتر می‌کردم تا این که در کوچه پس‌کوچه‌ها خودم را از چشمش پنهان کردم. نفسم که جا آمد یک تاکسی گرفتم و به بلوار کشاورز رفتم. می‌دانستم در آنجا یک هتل است. من و محبوبه ماه عسل را در آنجا گذرانده بودیم. از هتل با همسرم تماس گرفتم و از او خواستم صبح روز بعد دست هوشنگ را بگیرد و به تهران بیاورد.

بالاخره عمل جراحی انجام شد و دکتر از نتیجه کار راضی بود. هنوز چشم‌های پسرم را باز و او را مرخص نکرده بودند که ماموران پلیس سراغم آمدند. من به محبوبه گفته بودم پول عمل را از یک مرد نیکوکار قرض گرفته‌ام، اما وقتی دستگیر شدم آبرو و حیثیتم به باد رفت. آن مرد ثروتمند که اسمش بابک بود به پلیس شکایت کرده و ماموران با این احتمال که دزد او را از قبل زیرنظر داشته همین طور تحقیق و پی‌جویی کرده تا این که از همکارانم ماجرای مرخصی و سفر ناگهانی من به تهران را شنیده و مطمئن شده بودند دزدی کار من است.

در دادگاه با بابک رودررو شدم از دستم خیلی عصبانی بود. سعی کردم توضیح بدهم در چه شرایطی بودم، اما فایده‌ای نداشت او پولش را می‌خواست و می‌گفت چون سابقه‌دار نیستم و برای پسرم این خطا را انجام داده‌ام اگر پولش را تمام و کمال پس بدهم رضایت می‌دهد ولی من توان چنین کاری را نداشتم و راهی زندان شدم. چه فضای ترسناکی بود همه به آدم جور خاصی نگاه می‌کردند و انگار طلب داشتند. از طرفی نگران پسرم بودم از سوی دیگر به محبوبه فکر می‌کردم و این که درباره من چه قضاوتی خواهد کرد و در کنار تمام اینها باید در زندان با مجرمان حرفه‌ای سر و کله می‌زدم. بعد از چند روز که توانستم با همسرم تلفنی صحبت کنم متوجه شدم اوضاع وخیم‌تر از چیزی است که تصورش را می‌کردم او از من بشدت ناراحت بود و آن طور که بویش می‌آمد نمی‌خواست از خطایم چشم‌پوشی کند، البته شکر خدا چشم‌های هوشنگ می‌دید و خطر بر طرف شده بود. اگر تا آخر عمرم هم در زندان می‌ماندم خیالم از این بابت راحت بود.

یک روز که در سالن انتظار فرودگاه نشسته و غرق در افکار خودم بودم شنیدم 2 مسافر درباره رقم‌های میلیونی صحبت می‌کنند. گوش تیز کردم. یکی از آن مسافران در کیفش 4 میلیون تومان پول نقد داشت و می‌خواست به تهران سفر و خرید کند. وسوسه دزدی برای عملکردن چشم هوشنگ‌‌‌به جانم افتاد.

6 ماه طول کشید تا محبوبه من را ببخشد، البته به ظاهر وگرنه ته دلش هنوز ناراحت بود بخصوص این که خانواده‌اش هم به او سرکوفت می‌زدند و زندگی در خانه پدری برایش دشوار شده بود. همسرم هر از گاهی، معمولا هر2 ماه یک بار به تهران و ملاقات من می‌آمد پدر و مادرم هم هر چند مرتبه یک بار او را همراهی می‌کردند. در مدت 2 سالی که در حبس بودم فقط هوشنگ را ندیدم آن هم به این خاطر که محبوبه به او گفته بود من به سفر رفته‌ام. مدت محکومیتم تمام شد، اما هنوز رد مال انجام نشده بود و من باید در زندان می‌ماندم. بابک نه تنها اهل رضایت دادن و گذشت نبود، بلکه توقع داشت سود پولش را هم بپردازم. محبوبه توانسته بود با وام و قرض مبلغ کمی فراهم کند ولی هنوز خیلی کم داشتم. یک مرد خیر در شهرمان پیدا شد که حاضر بود مبلغی از بدهی‌ام را بدون هیچ چشمداشت و توقعی بدهد. بالاخره بابک هم کمی کوتاه آمد و من با3‌میلیون تومان بعد از 3‌سال از زندان بیرون آمدم. وقتی به شهر خودمان رفتم فهمیدم در خانه پدرزنم جایی برای من نیست و همین که محبوبه تا به حال توانسته مقاومت کند و درخواست طلاق ندهد جای شکرش باقی است برای همین به دیدن هوشنگ از دور قناعت کردم و ترجیح دادم در خانه پدر خودم اقامت کنم. آنجا هم شرایط خوبی در انتظارم نبود در منزل بردارم هم برای من جایی وجود نداشت و در فرودگاه هم همه مرا از یاد برده بودند و همکاران قدیمی‌ام با اکراه جواب سلامم را دادند از همه جا رانده شده بودم، اما یک چیز را می‌دانستم: زندگی ادامه دارد.

شروع کردم به گشتن دنبال کار تا این که بعد از 3 هفته در یک شیرینی‌فروشی کار پیدا کردم. باید آنقدر پول جمع می‌کردم تا بتوانم خانه‌ای اجاره کنم. محبوبه هم در نبود من در یک خیاطی شاغل شده و با دسترنج خودش اقساط کار خطای مرا می‌پرداخت. زندگی سخت و طاقت‌فرسا شده بود کم‌کم همسرم به هوشنگ خبر داد من از سفر برگشته‌ام و زمینه ملاقات ما را فراهم کرد. پسرم از این که نمی‌توانستیم مثل سابق در یک خانه و زیر یک سقف زندگی کنیم ناراضی بود. او دیگر آن طراوت و شادابی سابق را نداشت ولی به هر حال چشمانش می‌دید.

یک سال از عمر من و محبوبه در زجر و بدبختی گذشت و من کمی پول پس‌انداز کرده بودم. هدفم این بود که به تهران بیایم و کار پردرآمدتری پیدا کنم بخصوص آن که کیک‌پزی هم یاد گرفته بودم. از روزی که به تهران آمدم غصه‌هایم بیشتر شد. محبوبه دوباره به هوشنگ گفته بود من به سفر رفته‌ام تا بتوانم خانه‌ای تهیه کنم. بعد از 4 ماه کار در یک شیرینی فروشی توانستم از صاحب مغازه به نام خیامی مبلغی قرض بگیرم. او از کارم راضی بود و در این مدت کم توانسته بودم اعتمادش را جلب کنم. بالاخره در نزدیکی میدان 15 خرداد اتاقی اجاره کردم و زن و بچه‌ام راهی تهران شدند. محبوبه می‌خواست در اینجا هم کار کند ولی من مخالف بودم. او غریب بود و از طرفی کسی را نداشتیم تا از هوشنگ مراقبت کند. یک سال دیگر هم گذشت آن هم به سرعت برق و باد. در تهران جا افتاده بودیم و سختی هم کمتر شده بود. بالاخره قبول کردم محبوبه کار کند البته فقط در ساعاتی که پسرمان به مدرسه می‌رفت. او هم در یک مزون عروس جایی برای خودش باز کرد حقوقی که می‌گرفت به خاطر ساعت کم کاری‌اش ناچیز بود و او معمولا مجبور می‌شد بیشتر دوخت و دوزها را در خانه انجام بدهد. کم‌کم داشت آن شادی و رضایت سابق به زندگی‌مان برمی‌گشت که یک مزاحم همه چیز را خراب کرد. پسری به اسم کیوان برای همسرم مزاحمت ایجاد می‌کرد و دست‌بردار نبود. نمی‌خواستم با او درگیر شوم چون در زندان با مردی آشنا شده بودم که سر همین موضوع مزاحم را با چاقو مجروح کرده و کارش به حبس کشیده بود. بالاخره برایتمامشدن این غائله خانه‌مان را عوض و از کیوان هم شکایت کردیم.

در خانه جدید من و محبوبه قول دادیم دیگر اجازه ندهیم هیچ‌کس و هیچ چیز آرامش‌مان را به هم بریزد از آن زمان تاکنون به این عهدمان وفادار مانده‌ایم و الان3 سال است که در خانه جدیدمان زندگی و هر سال مدت اجاره را تمدید می‌کنیم. هوشنگ هم وضع درسی خوبی دارد و همیشه در مدرسه شاگرد اول می‌شود. مدتی است که محبوبه هم خانه‌دار شده چون بدهی‌هایمان را تسویه کرده و دیگر نیاز مالی زیادی نداریم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها