در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
متهم ولی را با چنان افسوسی میگوید که گویی از بزرگترین خطای زندگیاش سخن به میان آورده است. او سری تکان میدهد و میگوید: «آدم از زبان این و آن یک چیز میشنود و وقتی خودش مهاجرت میکند یک چیز دیگر میبیند. پولم آنقدر نبود که در خود تهران خانهای اجاره کنم برای همین به منطقهای حاشیهای رفتم بعد هم چون سرمایهای نداشتم و کسی هم پارتی من نبود مجبور شدم گوسفندچرانی را به عنوان شغل قبول کنم. درآمدم زیاد نبود و وضع زندگیام نسبت به گذشته فرقی نکرد.»
فرهاد میگوید حاصل این مهاجرت برای او و خانوادهاش فقط دوری از اقوام و تحمل غربت بود. او ادامه میدهد: «سرم گرم کار بود و مجبور بودم بیشتر وقتم را در خارج از خانه بگذرانم. در شهر خودمان که بودیم خیالم راحت بود همه ما را میشناسند، اقوام و بستگان نزدیکم هستند و اگر مشکلی پیش بیاید میتوانم از آنها کمک بگیرم ولی بعد از مهاجرت دیگر تک و تنها شده بودم و هیچ پشتوانهای نداشتم. اگر شغلم را از دست میدادم اجارهخانه عقب میافتاد و آواره میشدیم. زندگی برای من سختتر از قبل و حوصلهام کمتر شده بود. در این شرایط بود که زنم از وجود یک مزاحم خبر داد.»مرد متهم به قتل آهی میکشد. برای لحظاتی نگاهش را به سقف میدوزد و بعد میپرسد: «حالا چه باید بگویم، بپرس تا جواب بدهم؟»
سوال این است: آن مزاحم که بود و برای چه کسی مزاحمت ایجاد میکرد؟فرهاد با فشار پاهایش دو پایه جلوی صندلی را از زمین بلند میکند و همان طور که آن را تاب میدهد، میگوید: «همسرم گفت پسری به اسم مراد مزاحم دخترمان میشود، آنقدر درگیر و گرفتار بودم که فرصتی برای پیگیری این ماجراها نداشتم. برای همین واکنش تندی نشان ندادم و فقط از همسرم خواستم بیشتر مراقب زهره باشد و اجازه ندهد او تنهایی جایی برود. پیش خودم فکر کردم یک مشکل پیش پا افتاده به وجود آمده و با بیاعتنایی حل میشود ولی تصورم اشتباه بود.»
از همین لحظه معلوم میشود مزاحمتهای مرد ادامه پیدا کرد و کار به جایی رسید که یک جنایت به وقوع پیوست اما متهم باید این را به زبان خودش و با توضیح بیشتر بیان کند. فرهاد هم با این خواسته مخالفتی نمیکند و میگوید: «من مراد را نمیشناختم. قرار بود هر وقت زهره خواست از خانه بیرون برود همسرم همراهش باشد و هیچ وقت او را در منزل تنها نگذارد. به همسرم گفتم اگر این دو نکته را رعایت کند هیچکس برای زهره مزاحمت ایجاد نخواهد کرد. مراد هم میفهمد دخترمان اهل خانواده است و از رفتارش دست برمیدارد از آن به بعد هم زنم دیگر درباره مراد حرف زیادی به من نزد و خیال کردم موضوع فیصله پیدا کرده تا این که شب حادثه آن اتفاق افتاد.»
فرهاد از یادآوری آن خاطره به تنگی نفس میافتد و زبانش به سختی در دهان میچرخد. دوباره اشکهایش را پاک میکند و ادامه میدهد: «ساعت 11شب بود که از سر کار به خانه برگشتم. جلوی در صدای جیغ و فریاد همسرم و زهره را شنیدم. فهمیدم اتفاق بدی افتاده است. با عجله داخل خانه رفتم و صحنه عجیبی را دیدم. پسری دست دخترم را گرفته بود و به زور میکشید. زنم با فریاد نام آن پسر را صدا میزد و میگفت مراد کاری به کار او نداشته باش. آنجا بود که برای اولین بار پسر مزاحم را دیدم و خونم به جوش آمد. به طرفش رفتم تا با او درگیر شوم آن پسر برای دخترم مزاحمت ایجاد کرده و کار به جایی رسیده که وارد خانهام شده بود همین که خواستم با او گلاویز شوم چاقویی درآورد و به طرفم پرت کرد.»
مرد میانسال چشمانش را تنگ میکند و بعد از لحظهای مکث با دست پهلویش را میگیرد: «چاقو به همین جا خورد و من دچار خونریزی شدم. دیگر هیچ چیز جلودارم نبود. به جنون رسیده بودم و باید آن پسر را سرجایش مینشاندم به طرف اتاق خواب دویدم. در کمد را باز کردم و ....»
قبل از این که بقیه ماجرا را تعریف کند روی مچش را، جایی که دستبند فلزی استتارش کرده، میمالد: «تفنگم را درآوردم. بعد هم به طرف مراد دویدم و یک تیر شلیک کردم که البته به او نخورد. صحبتش را قطع میکنم برای فهمیدن جواب این سوال که چرا در خانه سلاح نگه میداشت. متهم جواب داد: «تفنگ را از خیلی وقت پیش زمانی که در شهر خودمان بودیم داشتم. برای امنیت و اطمینان. هرگز از آن استفاده نکرده بودم تا این که آن شب مجبور شدم.»
فرهاد شب حادثه در حالی از سلاح گرم استفاده کرد که مراد فقط یک قبضه چاقو به همراه داشت و آن را در همان لحظه اول درگیری پرتاب کرد و پس از آن دست خالی مانده بود. خودش میگوید: «اگر میتوانستم با او تن به تن درگیر بشوم هیچ وقت دست به اسلحه نمیبردم اما اول این که خون زیادی از من رفته بود دوم آن که مراد تنها نبود دو غریبه دیگر هم در خانهام بودند که وقتی اولین تیر را شلیک کردم پا به فرار گذاشتند ولی مراد ماند و به دعوا ادامه داد. همان طور که با هم درگیر بودیم مراد از محوطه خانه خارج شد و به سمت راهپلهها رفت. آن لحظه گلوله دیگری شلیک کردم که به پسر جوان خورد و او روی زمین افتاد. خون همه جا را گرفته بود. بالای سر مراد رفتم و دیدم مرده است. ترس برم داشت. زنم جیغ میکشید و زهره به سرش میکوبید. خودم شوکه شده بودم. باورم نمیشد آدم کشتهام. در زندگی هرگز آزارم به کسی نرسیده بود.»
مرد مسلح بعد از قتل چه واکنشی نشان داد؟ این پرسشی است که برای شنیدن جواب آن باید منتظر بمانم. فرهاد دوباره به خودش مسلط میشود و بغض ترکیدهاش را دوباره فرو میخورد: «فرار کردم. کار دیگری نمیتوانستم بکنم. زن و بچهام را برداشتم و از آن خانه فرار کردیم. یک دوست داشتم که به خانه او پناه بردیم. درمانده شده بودم. میخواستم به شهر خودمان برگردم. زنم هم موافق بود اما قبل از این که راه بیفتیم من را دستگیر کردند و من هم به کشتن مراد اعتراف کردم و همه حقیقت را گفتم. چند بار بازجویی شدم و هر دفعه همان ماجرا را مو به مو تعریف کردم. من از دخترم دفاع کردم. چاره دیگری نداشتم.»
فرهاد در شرایطی دستگیر شد که ابهامات زیادی در ذهنش داشت و مهمترین آن این بود که مراد و دو مرد غریبه چطور وارد خانه او شدند و قبل از حضور وی در منزل چه اتفاقاتی رخ داده بود. متهم میگوید: «همسرم را هم گرفتند و از او بازجویی کردند. از آن زمان بود که متوجه ماجرا شدم. مراد میخواست با دخترم رابطه داشته باشد و دست بردار نبود. شب حادثه مراد مقابل منزلمان آمد و زنگ زد. همسرم وقتی فهمید او پشت در است در را باز نکرد ولی مراد تهدید کرد قفل را میشکند زنم هم از ترس در را باز کرد بعد مراد و دو دوستش داخل آمدند و دخترم را که خواب بود بیدار کردند و میخواستند او را کشان کشان با خودشان ببرند که من از راه رسیدم.»میان تعداد زیاد دخترانی که در آن محل زندگی میکردند مراد فقط برای زهره مزاحمت ایجاد میکرد. چه عاملی باعث شده بود او برای رسیدن به خواسته نامشروعش تا این حد اصرار کند؟ متهم در حالی که سرش را پایین میاندازد، جواب میدهد: «من معتاد بودم و خیلیها این را میدانستند. مراد هم فکر میکرد چون اعتیاد دارم، میتواند هر کاری که دلش خواست انجام بدهد. تصور میکرد من سکوت خواهم کرد. انتظار چنین درگیری را نداشت.»
باز هم کلمه اعتیاد در یک جنایت دیگر تکرار میشود و متهم از گرایشش به موادمخدر ابراز تاسف میکند، ولی میگوید: «اعتیاد من دلیل نمیشد که آن پسر بخواهد دخترم را برباید و مزاحمش شود. من در آن لحظه برای دفاع از ناموس، تفنگم را بیرون کشیدم.»
متهم بعد از دستگیری، تمام مطالبی را که در این گفتگو توضیح داده است، تعریف کرد و به همین خاطر هم ماموران برای صحت و سقم گفتههای او تحقیقاتی را انجام دادند. «من دیده بودم 2 همراه مراد سوار یک وانت پیکان فرار کردند. مشخصات ماشین را به ماموران دادم؛ اما آنها حرفهای من را تایید نکردند و گفتند دروغ میگویم. طبیعی است که آنها از خودشان دفاع میکنند، ولی بقیه شاهدان و همه همسایهها شهادت دادهاند. گفتههای من عین واقعیت است. آنها درگیری و دعوا را دیده بودند.»
در این پرونده، آن روی سکه، خبر دیگری است و اولیای دم مقتول ادعای دیگری دارند. آنها میگویند فرهاد چون به مراد بدهکار بوده، او را کشته و حالا برای فرار از مجازات، این حرفها را مطرح میکند. متهم در واکنش به این مدعا کمی سکوت میکند و بعد میگوید: «من هرچه که گفتم، واقعیت دارد. اصلا بدهی در کار نبود. آنها این را میگویند که نشان بدهند مراد بیگناه بود؛ ولی من باز هم تکرار میکنم؛ به خاطر نجات دخترم مجبور به این کار شدم.»
فرهاد تا پیش از آن که به زندان منتقل شود، هرگز زندگی در حبس را تجربه نکرده بود. «زندان رفتن سخت است؛ آن هم وقتی جرمت قتل باشد و اولین تجربهات. بعضی زندانیها برخورد بدی دارند؛ البته بعضیها هم سعی میکنند آدم را دلداری بدهند. به هر حال شرایط سختی است. اولیای دم مراد برای من قصاص خواستهاند و باید منتظر دادگاه بمانم تا ببینم قضات، حرفم را باور میکنند یا این که باید...»
بقیه حرفش را میخورد. بشدت تحت تاثیر قرار گرفته و احساساتش طغیان کرده است. دیگر وقت آخرین سوال است: اشتباه فرهاد چه بود؟ فرهاد میگوید: «اول از همه نباید مهاجرت میکردم. در شهر خودمان زندگی آرامی داشتیم. اشتباه کردم. بعد از آن بیتوجهی به اخطار همسرم اشتباهی بود که انجام دادم اگر همان اول که از مزاحمتهای مراد باخبر شدم، موضوع را پیگیری و حتی علیه این پسر شکایت میکردم، هیچ وقت کار به اینجا نمیکشید. اگر در خانه سلاح نگه نمیداشتم هم این اتفاق نمیافتاد. هر 3 اشتباه من به خاطر نادانیام بود و میدانم خیلیهای دیگر هم در شرایطی مثل من مرتکب قتل شدهاند.»
این جمله، پایان حرفهای فرهاد است و با یک خداحافظی سرد از هم جدا میشویم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: