مصاحبه با آیت الله سید عزالدین حسینی زنجانی از روحانیون بازداشت شده در 15خرداد 42

اشاره : متواضع است و برخوردی جذاب دارد ، به نحوی که تو باور نمی کنی او مجتهدی صاحب رساله است . شبی ، همکارمان محمدرضا نوری که از سر لطف در تمام مصاحبه ها مددکار ماست هنگام خداحافظی در دور دست سالن مشغول تهیه فیلم
کد خبر: ۲۴۶۶۷
و عکس بود و بالطبع توقع نداشت که در شعاع نگاه و توجه او قرار داشته باشد ؛ اما وقتی با خداحافظی «مخصوص» و صمیمانه اش مواجه شد ، با تعجب اظهار کرد: چقدر متواضعانه برخورد می کند و چه خوب به ما جوانان شخصیت می دهد؛! و همین روحیه بود که محمدرضا را هر شب مشتاقانه به حضور او جذب می کرد. کافی است یک بار به مسجدامام صادق (ع) در خیابان دانشگاه مشهد مراجعه کنید تا ببینید چگونه از زمزمه محبت او خیل جوانان ، به مکتب آمده اند. برخلاف خیلی ها ، اهمیت ثبت خاطرات را بخوبی درک می کند، لذا باوجود کهولت سن و در تعطیلات نوروز 82 ، 2هفته آزگار هر شب با گشاده رویی ما را صمیمانه پذیرا شد و خاطرات خود را در اختیارمان گذارد. در بیان خاطرات و مدح و قدح اشخاص ، جوانب شرعی را کاملا مراقبت می کند تا مبادا در دام شیطان گرفتار آید و بدین ترتیب به ما نیز، که درگیر تعاملات روزمره سیاسی و اجتماعی و شغلی هستیم ، درس اخلاق می دهد. آیت الله سید عزالدین حسینی زنجانی متولد سال 1300 و از نخستین شاگردان امام خمینی و علامه طباطبایی است . پدرش مرحوم آیت الله سید محمود امام جمعه زنجانی از دست پروردگان و برکشیدگان مرحوم آیت الله العظمی آخوند ملا قربانعلی زنجانی ، معروف به حجت الاسلام زنجانی پیشوای مشروعه خواهان زنجان در صدر مشروطه است . خاطرات ایشان را در زمینه های مختلف ضبط کرده ایم که به یاری حق ، بتدریج تقدیم خواهد شد، نقدا به مناسبت فرارسیدن سالگرد قیام 15خرداد، توجه شما را به خاطرات ایشان از بازداشت در زندان شهربانی به همراه جمع زیادی از علمای دیگر جلب می کنیم .

در آغاز لطفا در مورد مسائل منتهی به بازداشتتان در جریان قیام 15خرداد و مطالبی که در زندان می گذشت اگر خاطراتی دارید بیان بفرمایید؛
بنده از خوانندگان گرامی متشکرم که وقتشان را صرف مطالعه این قطعات عبرت آموز تاریخ می کنند. ان شاء الله خدا هم برای مصلحت و نفع گوینده و هم خواننده این قضیه را تمام بفرماید. اما مقدمات زندانی و گرفتارشدن ما در 15خرداد، از آنجا بود که این آریامهر ملعون ، موضوع تقسیم اراضی را در زمان مرحوم آیت الله العظمی بروجردی شروع کرد تا ببیند که عکس العمل چه می شود. بعد از وفات ایشان که در وفاتش هم اظهار جزع و تاثر مردم خیلی عجیب بود، یعنی تمام کشور ایران حتی در تهران ، مسیحی ها و بقیه مذاهب هم انصافا خوب عزاداری کردند آن وقتی که جو از وجود مبارک مرحوم آقای بروجردی خالی شد ، رژیم با عجله بحث تقسیم اراضی را شروع کرد و تا حدی هم موفق شد؛ ولی علما و مراجع ساکت ننشستند و به وسیله اعلامیه ها، مخالفت خود را ابراز داشتند. حتی از نجف مرحوم آیت الله العظمی خویی اعلامیه دادند که عبارت شریفشان این بود: من حاضرم این خون ناقابل خودم را در زیر ریشه درخت اسلام بریزم و مفتخر باشم . احتمالا این اعلامیه ها نزد فرزند ما جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج سید محمد که در زنجان هستند، موجود است . ما هم شروع کردیم با شدت به مخالفت کردن و تعقیب این مطلب که این کار مشروع نیست.
آیا آن موقع در زنجان ساکن بودید؛
بله . از قم برگشته بودم و برای اقامه وظایف در زنجان بودم .
و امامت جمعه؛
بله ؛ البته امام جمعه بودن منصبی نبود؛ بلکه جد اعلای ما از باب این که رایشان اقامه جمعه بود، نمازجمعه را برگزار می کردند و ما هم بر همان رویه باقی مانده بودیم . آن زمان معمولا شبها پس از نماز مغرب و عشا در مسجد با رفقا می نشستیم و صحبت می کردیم . با گسترش فعالیت هایم رئیس شهربانی زنجان که بسیار هتاک و بی باک بود و اسم عجیبی هم داشت به نام سید نورالدین عادل یک شب به مسجد آمد. صحبت شد و گفتم این خلاف شرع و خلاف قانون است . شما نباید اراضی مردم را بردارید و این کارها را بکنید.
به رئیس شهربانی فرمودید؛
بله . او هم العیاذبالله خواست بگوید که قرآن کهنه شده است ؛ ولی من الحمدلله به او یک تودهنی زدم ؛ البته او هم نمی توانست کاری بکند ولی خیلی عقده مرا در دل گرفت . از فضل خدا خیلی شاکرم که آنها جرات نداشتند با ما مقابله کنند. حتی یادم است که مثلا اداره اوقاف به خلاف از موقوفات ، عشریه (یک دهم درآمد) می گرفتند. یک بار رئیس اوقاف درباره موقوفه ای که در زنجان داریم به من تلفن کرد که آقا پس یک دهم (عشریه) سهم اوقاف چه می شود؛ کاملا یادم است که گفتم : فضولی نکن . او هم هیچ چیز نمی توانست بگوید. الحمدلله از آن به بعد رئیس شهربانی خیلی مواظب من بود تا این که جریان اعلامیه آقایان پیش آمد و فعالیت رژیم برای زندانی کردن شروع شد؛ البته به من می گفتند اینها درصدد هستند که شما را زندانی کنند، لذا چند روز به حال اختفا به منزل مرحوم عمویم ، که خدا رحمتش کند، رفتم .
اعلامیه آقایان در چه زمینه ای بود؛
درباره این که این بر خلاف شرع است حتی آقا سید احمد خوانساری .
تقسیم اراضی؛
بله . تقسیم اراضی خلاف شرع است و خیلی تند اعلامیه صادر می کردند تا این که من گفتم چقدر در منزل عمو بمانم و مزاحمت ایشان را فراهم کنم؛ پا شدم آمدم به منزل خودمان . همین که در ظهر 15خرداد 42 از نماز به منزل برگشتم و قبایم را درآوردم که استراحت کنم ، یک دفعه آمدند گفتند که رئیس شهربانی سید نورالدین عادل در بیرونی است . در آن موقع همه اسناد مربوط به تلگراف تبریک به مرحوم طالقانی و تفصیل فعالیت هایی که در منبر و غیر منبر انجام داده بودم ، در جیبم بود.
تلگراف آقای طالقانی مربوط به چه بود؛
ایشان با ما از زمان مرحوم والد رفیق بودند، یعنی نزد مرحوم آقا، تلمذ می کردند. و حتی در مقدمه کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله نیز از ایشان تجلیل به عمل آوردند. در هر حال ایشان در مبارزه خیلی گرم بودند و تازه از زندان بیرون آمده بودند، لذا من آزادی ایشان را تبریک گفتم و جواب تبریک در جیبم بود. من به بیرونی آمدم و به این دلیل که نشان دهم نترسیده ام و نسبت به مساله بی تفاوت هستم عبایم را نپوشیدم و حتی دکمه قبا را هم نینداختم . نه او سلام کرد نه من و البته به مسخره گفت : این وقتکم الله بالخیر. خواستم عبور کنم ، دیدم او هم با کمال بی حیایی به دنبال من راه افتاد و آمد به اندرونی .
همان عادل؛
بله و خانواده هراسان آمد و خواست به عموی من که (خدا رحمتش کند) پیرمرد بود و بزرگ فامیل ما محسوب می شد، تلفن کند. آن موقع تلفنها هندلی بود. عادل گفت : آی آی ! به تلفن دست نزن . او خیال می کرد من می ترسم . به بیرون نگاه کردم ، دیدم بله پشت بام و حیاط همه پر از پاسبان است . سوال کردم (تعبیر «ممکن» را به کار نبردم بلکه گفتم:) «مانعی» ندارد، من رختم را عوض کنم؛ او کینه هم به ما داشت . گفت : نمی شود و پشت سر من آمد که مبادا من از آنجا فرار کنم ! من هم عمدا بدون این که جیبهایم را از آن کاغذها خالی کنم ، آمدم بیرون . دیدم که یک جیپ آنجا آماده است و یک رئیس کلانتری هم بود. در صندلی جلو 3نفر نشسته بودند و من و آن رئیس کلانتری هم در صندلی عقب نشستیم.
جناب عالی هم متوجه بودید که این مدارک در جیبتان است؛
بله . بله اصلا به من برمی خورد که او خیال کند من ازش می ترسم . واقعا کار خدا بود. بعد آمدیم و سوار شدیم در خرداد ماه هوا گرم بود و چون اینها از مردم می ترسیدند، زمانی را انتخاب کرده بودند که مردم نفهمند، چون مردم 2ساعت بعدازظهر معمولا استراحت می کنند. توی جیپ که نشستیم آقا این اصلا مجال نداد. و به سرعت رفت . طوری حرکت می کرد که سر من می خورد به سقف . سر خودشان هم می خورد.
و به سمت تهران می آمدند؛
بله . طوری بود که این رئیس کلانتری که آدم خوبی بود ، این طوری نشسته بود.
با احترام؛
بله . خیلی با احترام . اصلا مرعوب شده بود. من دیدم این بیچاره خودش را باخته است . چون آدم بسیار خوبی بود. عیب ندارد اسم او را ببرم ، گفتم آقای عطایی شما که سیگاری هستید و این طور ناراحتید چرا سیگار نمی کشید؛ گفت : آقا درحضور شما، من چطور سیگار بکشم؛ گفتم بابا سیگارت را بکش . این را که من گفتم ، نفر جلویی گفت : ایشان چه کار کند، او مامور است و المامور معذور. گفتم اگر این منطق درست باشد، تمام مجرمان حتی آنهایی که در جنگ سیدالشهدائ شرکت کردند، آنها هم معذورند. چون آنها هم مامور بودند، سر خود که نیامده بودند. این هم به عقیده من کبرایی است که استعمار برای گول زدن مردم انداخته است . چطور المامور معذور؛ همه مسوولند و همه باید جواب سوال بدهند. او هم که دید نخیر سنبه پرزور است ، هیچی نگفت و ماستها را در کیسه کرد. هنوز از قزوین نگذشته بودیم که ماشین ایستاد و مرا در یک کلانتری بردند. آن هم خیلی خبیث بود. دید من هیچ ناراحت نیستم و نشاط دارم گفت : حالت چطور است؛ .
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها