مشکی به‌رنگ سبز

کد خبر: ۲۴۵۸۲۰

نور خورشید پخش حیاط نشده بود. به ناگاه سروصدای نرگس بلند شد. محمود توی اتاق به زحمت خودش را کشید کنار پنجره. از پشت شیشه سرش را کج کرد و اریب بالای دیوار رو به حیاط را نگاه کرد. آب دهانش را فرو داد. چاره‌ای جز سکوت نداشت. نگاهش همان طور به سمتی که نرگس بود تیز کرد. حلقه‌ای از آتش، دور دست و مقابل صورت نرگس مشهود بود.

نرگس دستش را از پنجره بیرون آورده بود و همان‌طور که داشت آتش‌گردان را می‌چرخاند، سرش را پایین انداخته بود و حرف‌هایش را می‌زد، انگار عقده‌ای داشت که مثل جغد تیر خورده ناله سر می‌داد.

محمود همان‌طور که زیر پنجره چمباتمه نشسته بود، چانه‌اش را گذاشت روی زانوی علیلش و نگاهش افتاده بود توی حیاط. پرده افکارش را کشید به گذشته، بهترین روزهای زندگی‌اش را مرور کرد. تلاش برای رسیدن به خواسته‌هایش، دور شدن از هر تعلقاتی که او را از زندگی شیرینش وامی‌داشت. اول خروس‌خوان، زودتر از همه سر کارش بود، با چند ساعت اضافه‌کاری اول شب توی خانه بود. تفریح و گذران خوش زندگی دریغی نداشت. چرخ امیدش تو بزرگراه آرزوی داشتن زندگی ساده و مطمئن دوار بود. اما یک اتفاق، حادثه‌ای شد تا همه آنهایی را که ساخته بود، ویران شود. ضربه شدید یک قطعه به بدنش و معلول... شد به این‌که از خواسته‌هایش پا پس بکشد، مستاجری در خانه‌ای محقر که جز رنج و بدنامی چیزی برایش نداشت، دوره گردی با وزن کردن مردم، که عصای خرجیش و ماوای دردش بود، بی‌اعتباری پیش دیگران چه فامیل چه آشنا. اینها شدن رنجی برای خودش و داغی روی دل ملیحه.

نگاهش توی اتاق چرخید. انگار به دنبال چاره‌ای بود. می‌خواست تکلیفش را با خودش، ملیحه، نرگس و دیگران روشن کند. به بیرون نگاه کرد، ‌به دست‌های ملیحه که توی حیاط بود. از این‌که خداوند برای هر کسی کاری آفریده تا او عاطل نماند.

ملیحه لباس‌های بچه را روی طناب 4متری که در دو طرف دیوار حیاط بسته شده بود، پهن می‌کرد. وزوز صدای زنگ فضای سکوت خانه را شکست،‌ در حیاط را باز کرد. مردی میانسال، با صورتی تکیده، چشمانی خمار با لب‌های سیاه. نیم‌تنه‌ای رنگ رو رفته که توی تنش زار می‌زد. غریبه‌ای مثل غریبه‌های دیگر که هر چند وقت مهمان نرگس بودند. داخل که آمد سلام تلخی کرد. طبق عادت، از پله‌های آهنی گوشه حیاط به طبقه بالا رفت او همان‌طور که می‌رفت نیم‌نگاهی به حیاط انداخت.

چشمان سرخ محمود او را می‌رمید.

لحظه‌ای بعد دود مه‌آلودی از پنجره اتاق نرگس بیرون زد که با بوی تلخ و آزاردهنده‌ای درآمیخته شده بود. در این وقت صدای خنده‌اشان ریخت توی خانه زهر مار بکشید.

ملیحه این را گفت و همان‌طور که بخار دهانش را بین دست‌های مشت کرده‌اش ها می‌کرد داخل اتاق آمد، محمود خیره او را دنبال می‌کرد. احساس کرد توجه‌ای به او ندارد. یکراست رفت گوشه اتاق، وسایل خیاطی‌اش را جمع کرد، تکه لباس‌هایی را که برای دیگران می‌دوخت مچاله کرده روی چرخ خیاطی گذاشت. چراغ والور را با یک تکان سبک کنار گذاشت. به طرفی رفت، پتوی نیم‌دار را از روی بچه با غیظ پس زد و او را به سینه‌اش چسباند.

با صدایی که از توی حیاط آمد، محمود روی زانو بلند شد و از درز مشمع پونز شده روی قاب پنجره، چشم به بیرون انداخت. مرد غریبه با گردن کج همان‌طور که پشت سرش را نگاه می‌کرد از خانه بیرون زد. منظره تلخی برایش بود، نشست کنج دیوار و آهی کشید و دوباره به ملیحه نگاه کرد.

ملیحه دندان‌هایش را روی هم کشید، بچه را از مکیدن باز نگاه داشت. چشمش را تو چشمای محمود گره زد، یکهو سرش را برگرداند طوری که صورتش افتاد توی آینه نیمه شکسته روی طاقچه، لحظه‌ای خیره ماند، ناگاه گریه‌‌اش گرفت.

ای خدا، ای خدای بی‌پناهان، خودت یه سروسامانی بده، دیگه عقلم وامونده، لابد این هم از بخت منه که از آن اول جوانی باید اسیر این زندگی بشم، آبرو داری هم اندازه داره. چشم گرداند توی چشمانش. محمود ساکت فقط نگاهش می‌کرد صورتش به سرخی می‌زد.

ملیحه تو بگو! چکار کنم، دلم خونه، موهام رو نیگا کن، همه‌شان سفید شدن کی باور می‌کنه که سی و دو سال دارم، آخر چطور بعد از چهار سال زندگی، این همه چین‌وچروک توی صورتم باشه؟‌ بخت که نبود، همه‌اش بدبختی بود. حالا خودم هیچ، این طفل معصوم چی، شده یک تکه استخون.

همان‌طور که سرش را به سمت محمود برمی‌‌گرداند با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:

آخه محمود، کی تونسته با نون دوره‌گردی شکم سیر داشته باشه؟

نگاهش روی بچه تیز شد،

امان از پا قدم بد!‌

حرف‌هایش که تمام شد پیشانیش را گذاشت روی طاقچه.

محمود نگاه مرده‌اش را از ملیحه گرفت. با یک دست، پای علیلش را چسبید و آرنج آن یکی دستش که از مچ قطع بود را به دیوار تکیه داد و با یک تکان از جایش بلند شد. ایستاد، کمی‌ آرام گرفت، انگار بار سنگینی روی گرده‌اش بود. سرش را پایین آورد. حرفی نزد. به سمت در رفت و بسته‌ای که آنجا بود را زیر بغلش گذاشت. همان‌طور که تکه‌نانی را می‌جوید با تکان انگشتان دستش خداحافظی کرد. ملیحه پشتش به او، مثل درخت خشک شده روبه‌روی آینه ایستاد.

بی‌سروصدا در اتاق را بست. آهسته با چند قدم طول حیاط را طی کرد می‌خواست از نگاه نرگس دور باشد تا بهانه‌ای دستش ندهد. تندی از خانه بیرون زد.

از کوچه باریک و درازی گذشت. وارد کوچه سه متری شد. به انتهای آن که رسید ایستاد تا نفس تازه کند. سرازیری خیابان را به سمت میدان لنگان‌لنگان حرکت کرد. ماشین‌ها با بوق زدن از همدیگر جلو می‌زدند انگاری همدیگر را له می‌کردند. سوسوی چراغ‌های کنار خیابان تا فرادست، دیده می‌شد، چشم‌‌ آهویی‌اش را به چراغ آخری انداخت. سرش را بالا برد و لبانش را جنباند، پوزخندی زد.

صدای خش‌خش برگ‌های زرد درختان زیر پای آدم‌ها می‌آمد، نسیم سرد پاییزی صورتش را کرخت کرده بود. سرش به زیر بود. تا آن وقت مشتری سراغ او نیامده بود. ساعت توی میدان، یازده زنگ را نواخت.

دست روی دلش سائید. نگاهش به سمت آدم‌هایی که کنار دکه‌ای لقمه ساندویچی به دندان می‌کشیدند، دوانده شد.

محمود‌آقا بی‌‌خیال شو، از اونها چیزی نمی‌ماسه!‌

پلکی زد و محکم تف کرد روی زمین. با بی‌‌اعتنایی به نگهبان در ورودی بیمارستان، برای امان ماندن از باران، زیر نیم چتر عابربانک، تکیه داد به دیوار.

چند نفری از بیمارستان زدند بیرون. عابری را دید نزدیک او رسید تندی روزنامه را کنار زد و سریع وزنه را به جلو لغزاند.

آقا تو را به خدا وزن کن، دو بار 50 تومان.

التماسش گرفت. اما صدای ترمز خودرویی کنار پیاده‌رو او را در هم پیچاند.

ضرب قطرات باران روی سرش، آهنگ سرد و بی‌روحی را می‌نواخت.

ماشین ترمز کرد، افتاد کف وانت آخی گفت و به زحمت خود را کشید گوشه‌ای و وزنه شکسته را زیر بغلش چسباند. ماشین رفع سد معبر شهرداری منطقه، مقابل کلانتری نگه داشت.

برگه تعهد کتبی را امضاء کرد، ایستاد، دل دل کرد اما بی‌آن که چیزی بگوید خواست از اتاق افسر نگهبان بیرون برود اما سنگینی نگاه افسر را روی خودش حس کرد. دست گذاشت روی سینه‌اش و با احترام خم شد. خواست خداحافظی کند که افسر نگهبان از پشت میز بلند شد و مقابلش ایستاد.

لبخندی سبک زد و دست گذاشت پشت او و با تعارف روی صندلی نشاندش.

نگاه افسر روی جملاتی که او نوشته بود لغزید و آرام‌آرام سرش را تکان داد، کمی مکث کرد، بعد با تحکم سرباز را صدا زد.

ناهار را بیار

چشم‌های ملتمسانه محمود به افسر دوخته شد، اما او نشست و سرش را بین دستانش گذاشت.

سرباز با احترام سینی غذا را روی میز افسر نگهبان گذاشت. پاشنه‌ها را به هم کوبید و از اتاق خارج شد. از صدای ضرب پای سرباز، محمود روی صندلی خود را جابه‌جا کرد. آب دهانش را فرو داد. تا هر چه زودتر خود را آزاد کند، اما چشم‌های افسر جرات رفتن را از او گرفت.

افسر به نرمی از جا بلند شد،‌ محمود خیره‌خیره او را دنبال کرد.

عمو جان، بفرمایید!

محمود تشکر کرد.

‌خیلی اذیت شدی

افسر بقیه حرفش را فرو داد. دستانش را پشت کمرش قفل کرد. رو برگرداند مقابل پنجره ایستاد و بیرون را نگاه کرد.

محمود بی‌تعارف شروع کرد به خوردن، از لرزش دستش چند دانه برنج از توی قاشق روی میز و زمین ریخت. با هر قاشق که نزدیک دهانش می‌آورد افسر را برانداز می‌کرد. در حال جویدن نگاه به دور اتاق گرداند.

گلدان پایه بلند مصنوعی پر شده از گل‌های رز زرد با رشته‌رشته برگ‌های آویزان بین میز و پنجره. رنگ سبز سیر دیوار، با رده‌های چرک مرده نگاهش را پس زد. انگار دلش را زد، خواست پایش را روی صندلی بگذارد نگاه افسر را که دید بی‌اعتنا شد، فقط از پارچ بلور، آب داخل یکی از دو تا لیوان لب پریده ریخت. آب را سر کشید و لیوان را روی میز عسلی گذاشت. کمرش را راست کرد، از پنجره نگاهی آرام به بیرون انداخت. باران بشدت می‌بارید. آدم‌های توی محوطه حیاط با عجله خودشان را زیر طاق ایوان می‌کشیدند. آن که دستبند از پشت به دستش زده بودند، زمین افتاد. صدای افسر نگهبان نگاهش را برید.

نرگس چه جور آدمیه؟

چی بگم جناب سروان!

چند دانه برنج از دهانش بیرون افتاد.

توی این چند وقته چه چیز مشکوکی دیدی؟

تندتند لقمه را جوید و فرو داد، با دست راست دور دهانش را پاک کرد با صدای گرفته گفت.

من کمتر خانه هستم، اما... می‌یان و می‌رن دیگه.

افسر انگشتان شستش را دور همدیگر چرخاند. محمود قاشق را توی دیس گذاشت، با خنده‌ای نازک دهانش را با پشت دست پاک کرد و گفت.

دستتان درد نکنه، خدا خیرتان بده.

افسر برگشت، سری تکان داد و لبخند زد.

نوش‌ جان.

محمود چند عطسه زد، پشت سر هم، دو برگ دستمال کاغذی از جعبه روی میز برداشت و فین محکمی داخلش کرد.

ببخشید.

افسر پشت به او کرد و از پس شیشه نگاه به بیرون گرداند. روی پنجه‌های کفش‌اش بالا و پایین رفت انگار به زور می‌خواست خودش را بالا بکشد. محمود دستمال را 4 لا کرد و فرو برد تو جیب شلوارش و گفت.

اگر اجازه می‌فرمایید مرخص بشم. افسر تمام قد چرخید، از پشت نم چشمانش او را نگاه کرد، چشم انداخت سمت در، چهره درهم کشید و با صدای خش‌دار سرباز را صدا زد.

بفرمایید قربان.

چند نفر شدند؟

قربان! تمام ماموران و سربازها جمعا... .

کافیه همه رو بگذار روی میز.

سرباز اسکناس‌های مچاله‌ شده را گذاشت روی میز، تک‌تک آنها را روی هم مرتب کرد، بسته داخل ساک پلاستیکی را به پایه میز تکیه داد. دوباره پا کوبید و از اتاق بیرون رفت. افسر پول‌ها را دسته کرده و داخل جیب کاپشن نیم‌دار محمود گذاشت.

این بابت وزن کردن مامورهاست. وزنه انگار سالمه.

دوباره سرباز را صدا زد، سرباز با سینی چای داخل شد.

محمود نگاه تیزی به افسر کرد، شرمی رنگ پریده روی صورتش ماسید، با پشت دست پلک‌هایش را سایید و مفش را بالا کشید، به غرورش اجازه نداد که پول را نگیرد. دست راستش را روی جیبش گذاشت و با مژه‌های خیس شده تشکر کرد. موقع بلند شدن چشم توی صورت افسر گرداند. انگار به دنبال چیزی بود، خواهشی تا آینده‌اش را تامین کند. درخواستی از این که کاری برایش انجام دهد.

افسر لبخندی گوشه لبش نشاند و سری تکان داد.

ان‌شاءالله، تا آنجا که بتونم.

خدا عمرتان بده.

با یک قلپ چای را سر کشید. از کلانتری بیرون آمد. باران بند آمده بود. برگ شمشادها از نم باران، سبز پررنگی را توی چشم می‌زد.

زیر چتر باران بهاری، روی روزنامه‌ها و مجله‌ها مشمع می‌کشید. از صدای درخواستی نیم‌خیز برگشت و مجله را داد به دستش. لحظه‌ای نگاهشان درهم گره خورد. محمود، نگاه نرم او را که دید اشک توی چشمانش دوید و خنده ریخت روی صورتش. برای نگرفتن پول تعارف کرد ولی افسر بی‌اعتنا پول مجله را روی پیشخوان دکه گذاشت و به راهش ادامه داد.

ناصر غفاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها