تاملی در نثر و سبک داستانی ارنست همینگوی

پیرمرد دریا و درختان

همینگوی خوب می‌دانست که هنرمند راستین «آنچه را که تا زمان خودش در رشته هنری او دریافتنی و آشکار است می‌گیرد» و هر چه را که لازم دارد می‌پذیرد و غیرلازم را رد می‌کند و فقط پس از آن به پیش می‌رود. و همینگوی «نیاز خود» را از کسان بسیاری گرفت. او بعدها گفت «برای آن که همه را به یاد آورد یک روز تمام لازم است.» در میان نویسندگانی که روی او اثر گذاشتند همزمان‌های او نیز بودند. ش - آندرسن، گ - اشتاین ، ج - جویس و کلاسیک‌ها: مارک تواین، نویسنده هکلبری فنلاند کتابی که همینگوی می‌گفت تمام ادبیات قرن 20 امریکا از آن درآمده: موباسان که چخوف می‌گفت پس از آمدن او دیگر نمی‌توان آنجور که پیش از او می‌نوشتند، نوشت و خود چخوف که ادبیات روس و جهان با آثار او بر قله تازه‌ای جایگزین شد چنان پس از آمدن او نیز دیگر نمی‌شود به سبک قدیم نوشت.
کد خبر: ۲۴۲۴۶۶

خود همینگوی در کتاب «جشنی که همیشه با توست گواهی می‌دهد که او تا چه اندازه به تولستوی، تورکینف و داستایوسکی نیز مدیون است. سالهایی که همینگوی به عنوان نویسنده چهره می‌گردد زمان ارزیابی دوباره ارزشها و نیز فرمان فراگیری پندارهای زیباشناسی مردم و رابطه آنها با زبان بود. هر چه که در زمان جنگ با سیاست، کلیسا، مطبوعات و دوست وابستگی داشت پیش پا افتاده و افتراآمیز بود. کلمات مجدد و بیان آنها بویژه کلماتی چون فداکاری، دلیری و مقدسات، قلابی و بی‌پایه به نظر می‌آمدند. فقط کلمات معینی معنا و شایستگی خود را حفظ کرده بودند و همینگوی جوان می‌کوشید با همین کلمات چیزها و کارهای معینی را به نگارش درآورد. تجربه روزنامه‌نگاری به کارش آمد. کار در روزنامه، دید طبیعی توان روشن‌بینی و ساده‌نویسی او را افزایش داد: اما زمانی که همینگوی شروع کرد به آفرینش هنر «سطرهای تمیز» و «نثر ساده خود درباره انسان» در ماهیت پدیده‌ها و نوآفرینی آنها بود تا چنان روشن و نمایان و چنان آرام و بیطرفانه باشند که برای خواننده چشمگیر شوند.

ما هنگامی که به سطرهای نوشته همینگوی به دقت نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم که نویسنده عناصری را که در داستانش می‌گذرد و از نظر ما رد می‌شود بسیار جدا جدا می‌آورد و آنگاه آنها را یکجا جمع و ثابت می‌کند.

رویداد گویی یک رشته طولانی «عکس» است که گونه به گونه و بیشتر آنها را با نواخت آرامی برداشته‌اند. واژه با سادگی شگفت‌انگیزی برجسته می‌نماید. کنایه تقریبا نیست و معنی کلمه باید بی‌درنگ بیاید و ساختمان جمله نباید مانع آن شود جملات ساده مرکب « -عبارات کادری» کوتاه و روشن به دنبال هم می‌آیند «نیک و پدرش به عقب قایق قدم گذاشتند سرخپوستان قایق را هل دادند و یکی از آنها پاروها را به دست گرفت. عمو جورج در عقب قایق دیگری نشست. سرخپوست جوان قایق را هل داد توی آب و نشست در جای پاروزنی. هر دو قایق در تاریکی شناور بودند.» صداها چنان شمرده و روشن نوسازی می‌شوند بوها حواس و احساسات چنان آرام آرام سر برمی‌آورند که انگار خود ما همین حالا همه آنچه را که در داستان نگارش یافته در اینجا دیده، شنیده، بوییده و لمس کرده‌ایم. اما این نگارش بیطرفانه جهان اطراف که ما را به راستی و درستی خود بهت‌زده می‌کند به هر حال ، باز، بهیچ وجه همه مضمون داستان همینگوی را در بر نمی‌گیرد. حال که سطرهای آشنای خود را به دقت می‌خوانیم به جزء کوچکی توجه می‌کنیم. «عمو جورج در عقب قایق دیگری نشست.» عمو جورج فقط نیک می‌تواند این طور اندیشه کند پس ما همه چیز را از دریچه چشم پسر بچه می‌بینیم. مهمترین ویژگی شیوه بررسی همینگوی و دگرگونی خلاق واقعیت به قلم او آمیزش طبیعی ماده و ذهن در برابر ما قرار دارد. انگار در همان حال حتی پیش پاافتاده‌ترین و ناپایدارترین نمود پرورش او رشد می‌کند. نویسنده بویژه این دریافتها را که به شیوه تحلیلی مجزا کرده در عناصر خود و ریز رویداد و در نمودهای به دقت نگارش یافته دنیای خارجی که دیگر خواننده به آن پی برده، نیز مجسم می‌کند، و هنگامی که نوشته همینگوی را می‌خوانیم دنیا در برابرمان با همان پیوستگی خنثی باز می‌شود که خودش وارد ذهن قهرمان شده و پا به پای آن دست به کار واقع‌پردازی طبیعی خود می‌شود. ما با درک «صحنه‌ها» هر چه را که قهرمان داستان می‌آزماید، می‌آزماییم، زیرا که رویدادها همان پدیده‌های دنیای واقعی هستند که انگیزه واکنش‌های مناسب قهرمان شده‌اند. در نوشته‌های همینگوی گفتار مستقیم بسیار کم دیده می‌شود و همیشه بی‌اندازه فشرده است. همینگوی، روی هم رفته، به هر اندازه، شرح پرآب و تاب هیجان و غم و اندوه ندارد. او هنگام آفرینش داستان خود اعتقاد داشت که لازم نیست هر چه را که می‌خواهد به خواننده برساند، بنویسد و می‌تواند چیزهای بسیاری را نگوید و بزند.

بنیان داستان‌های همینگوی روانکاوی است و تنها همین روانکاوی از بیخ و بن پنهان است. از این‌رو آفریننده آنها حق داشت که کمی پیش از مرگش نوشت: «خواننده باید بیشتر از پندار خود کمک بگیرد وگرنه اندیشه‌های مرا درک نخواهد کرد

باشد که این تکه‌های جداگانه واقعیت‌ها و پیشامدها، نمایشی انسانی یا پیوند نویسنده با رویدادهایی باشد که او برای مردم به نگارش درمی‌آورد. همه این نگارش با واسطه «هنوز ناگشوده» نیز دومین طرح داستان همینگوی یا بینش سطحی و دست‌نیافتنی آن می‌شود که باز هم حجم یا «معنا و مضمون» بیشتری به آن می‌دهد. اغلب، بویژه همین طرح دوم یا چنان که معمولا بگویند، مفهومی ضمنی، محتوای مهم و درونی را در بر دارد، آن‌گاه مانند متنی که بی‌درک ژرفای نهان آن خوانده شده کاملا بی‌معنی به نظر می‌آید و حتی روی هم رفته، گویا، ارزش توجه هم ندارد.

بویژه همین اثر ذهنی می‌تواند گفتگوی قهرمانان داستان همینگوی و گفتار بریده بریده «تلگرافی» آنها را برساند. درست همین روش چه بسا می‌تواند نمایشگر آن باشد که رفتار و کردار قهرمانان داستان همینگوی بکلی با زندگی واقعی هماهنگ نیست اما اگر ما به زیر و بم گفتار و سکوت قهرمانان و به بیان با واسطه احساسات آنها دقیق باشیم، دنیای نهان درونی و زندگی زیرفشار و دشواری و نیز اغلب درهم برهم آنها را حدس خواهیم زد.

بنیان داستان‌های همینگوی روانکاوی است و تنها همین روانکاوی از بیخ و بن پنهان است. از این‌رو آفریننده آنها حق داشت که کمی پیش از مرگش نوشت: «خواننده باید بیشتر از پندار خود کمک بگیرد وگرنه اندیشه‌های مرا درک نخواهد کرد.»

شگفت‌انگیز نیست که مفهوم ضمنی داستان‌های همینگوی بزودی آشکار نشد و در آغاز خواستار آنها نبودند و از سر مدارا و گذشت آنها را پیش‌نویس یا شوخی می‌نامیدند آخر آنها به داستان‌های داغ و پرآب و تابی که اغلب در آن زمان در مجله‌های امریکایی چاپ می‌شد، هیچ شباهت نداشند اما در نهاد طرح داستانمایه شرطی «این بچه‌های حرامزاده موپاسان، پو، و او هنری» پندارد درباره منطق مسلم جهان نگاشته در آن هنوز هم خودنمایی می‌کند، پنداری که جنگ آن را رد کرده است اما داستان‌‌های همینگوی به نسبت آن که نه قید و بند سنتی داشتند و نه پایان ناگهانی شگفت‌انگیز از دم پیروز از کار درآمدند.

همان که انگار نویسنده از صفحات داستان‌های خود غایب است این اثر ذهنی را افزایش می‌دهد. همینگوی با روایت از سوی نویسنده نامرئی یا از سوی داستان‌سرا از بار سنگین تفسیرنویسی نویسنده که آن زمان در داستان‌های امریکایی بود، شانه خالی کرد. زمینه و روش نویسندگی او مانند احساسات قهرمانان او در مفهوم ضمنی داستان‌هایش نهفته است و تنها در سبک شکل و بخشهای ساختمانی داستان بیان می‌شود. مفهوم ضمنی نوآوری او نبود. این هم گذشته‌ای دارد. هنر مفهوم ضمنی بسیار مدیون چخوف است که آن را به کمال والا رسانید. ولی هنگامی که همینگوی می‌گفت او بر شالوده «کوه یخ شناور» می‌نویسد که هفت هشتم آن در زیر آب است با این سخن وابستگی میان نگارش یافته و نگارش نیافته در داستان‌های خود را می‌رسانید. مفهوم ضمنی، قسمت زیر آب «کوه یخ شناور» چندان سنگین شد که دومین و در همان حال مهمترین طرح را به وجود آورد که نه تنها با اولی برابری نمی‌کند بلکه بیشتر گویی ضد آن است. مفهوم ضمنی با متن رابطه محکمی دارد و گذشته از آن بسیار کنجکاوانه و باترتیب است. آن را تنها از «راه» متن و به شیوه معینی می‌توان خواند. این هم نوآوری همینگوی بود: ساخت دو طرحی ویژه و صرفه‌جویانه نثر با سبک خوب و از کاردرآمده نگارش برای به وجود آمدن متن و مفهوم ضمنی و برقراری پیوند پیچیده و بیشتر اساسی در ترکیبهای گوناگون بین آنها، کمک کرد. این است نثر همینگوی: ظاهری ساده و باطن بغرنج، کنجکاوانه و عمدا پرمعنی، روشن، ژرف و فشرده چون نوشته تلگرافی و لبریز از معنی نهانی و همانند شعری که زود معنی نمی‌دهد. پس از درآمیختن تلاش و رخنه برای دسترسی به حقیقت عینی با حالت شاعرانه پنهانی، نثر او از خود ویژه‌ترین سبکهای قرن بیستم را پدید آورد که بر همه ادبیات جهان اثر گذاشت. گروه بزرگی از داستان‌های همینگوی در داشتن قهرمان‌ «شاعرانه» مشترک هستند. بیشتر همین «نیک آدامز» می‌باشد که گاهی داستان‌سرا یا قهرمان بی‌نام و نشان است ولی همه آنها آنقدر به هم شبیه هستند که انگار همان آدم در برابر ما ایستاده داستان‌های «نیک‌ آدامز» زمانی دراز، از سال 1924 تا 1933 نوشته شدند و در مجموعه‌های گوناگون درآمدند ولی می‌توان آنها را در زمینه‌های معین زندگی گروه‌بندی کرد: کودکی، جوانی، جبهه جنگ، بیمارستان، بازگشت به خانه و سالهای پس از جنگ. همینگوی تنها مهمترین و اساسی‌ترین لحظات بحرانی زندگی قهرمان خود را به نگارش درمی‌آورد، اما سرانجام سرگذشت خود ویژه «پرورش احساسات» یا سرگذشت دیگری از جوان قرن بیستم، خودنمایی می‌کند. ولی باید در نظر داشت که در اینجا داستان‌ها به ترتیب تاریخی نیست - همینگوی دوست دارد به مایه‌های کهنه برگردد و هر بار آنها را به شیوه تازه‌ای روشن سازد. نخستین داستان از این دوره داستان‌ها درباره این قهرمان «شاعرانه» نویسنده « -دهکده سرخپوستان» معنی ویژه‌ای دارد. جهان‌بینی همینگوی برای نخستین بار در چارچوب داستان‌نمایان می‌شود. درد و رنج زائد و انجام عمل (سزارین) بی‌وسایل بی‌هوشی، خودکشی مرد سرخپوست که تاب شنیدن جیغ و داد زنش را ندارد و گلوی خود را می‌برد و بیم و هراس نیک کوچک همه این اتفاقات در صفحات یک داستان جمع نشده است. در اینجا درد زایمان، درد دانستن و درد مرگ در نمود اندوهبار زندگی انسان درهم می‌آمیزد.

هرکدام از داستان‌های آینده درباره «نیک آدامز» به جای خود این نمود را نمایش می‌دهد. موضوع مرگ جبری باز در داستان «آدمکشان» سایه انداخته است.

گانگسترها که ناگهان پیش‌روی قهرمان جوان سبز شده‌اند در اینجا چنان نگارش یافته‌اند که انگار ویژگی فردی ندارند و از حالت انسانی درآمده و ابزار خودکار زورگویی هستند. با این همه، اوله آندرسن، قربانی آنها، نیک را بیشتر از این ابزارهای مرگ می‌ترساند. درماندگی و ناتوانی اسیر بیش از همه هول‌انگیز می‌نماید.

خشونت و هول و هراس «قهرمان» باز و باز هم زندگی «آدامز» کوچک را فرامی‌گیرد.

با گذشت زمان آشنایی روان پاک و سالم با دنیای شر و بدی و پرورش احساسات به بیراهه می‌رود. زمانی که شادمانی‌ها بسیار کم روشنی‌بخش آنند. به نظر می‌رسد همینگوی که زمانی دراز در جستجوی نام قهرمان خود بود آگاهانه او را آدامز نامید. خود نام می‌بایست هنگام پیوستگی با اولین انسان در روی زمین وضع اندوهگین زندگی انسانی را خاطرنشان کند.

اما مثل این‌که عمومیت نویسنده دامنه‌دار نبود، حقیقتی که آنها از آن برمی‌خیزند در پشت سرشان کاملا به روشنی دیده می‌شود. کلبه دهقانی، آواره بی‌ریخت بوکسور نامدار گذشته و کافه رستورانی که گانگسترهای دنبال‌کننده «اوله آندرسن» وارد آن شدند، همه نمایشگر امریکاست. ولی حقیقت کشوری که این همه زورگویی از ویژگی‌های آن است به هر حال به خوبی نشان نمی‌دهد که چرا یک نوجوان باید تا این اندازه با تبهکاری روبه‌رو شود. گره کور جنگ است. جنگ بازتاب شوم خود را بر کودکی و دوران جوانی قهرمان همینگوی انداخته است. همینگوی درباره جنگ مستقیما کم چیز نوشته است. در داستان‌های او مصیبت جنگ بیش از همه در سرانجام هراس‌انگیز آن نگارش یافته. در کابوس‌های ذهن آسیب‌دیده، در افسردگی روانی، در نمایشهای غم‌انگیز، دربه‌دری و تنهایی، در تلاش رنج‌آور آدم زخمی برای لمس زمین سخت زیرپا، در داستان‌های («در کشور بیگانه»، «پیش ازخواب)» اینک ما می‌دانیم که نیک زخم خود را دست‌آویزی برای بستن پیمان «صلح جداگانه» می‌دانست هرچند که بعد او را دوباره در ارتش می‌بینیم. چند سالی می‌گذرد تا همینگوی مفهوم «صلح جداگانه» را ژرف‌تر و پیگیرانه موشکافی می‌کند و به آن ویژگی جدی‌تر می‌دهد و قهرمان داستان «وداع با اسلحه» را با فرار از خدمت به نمایش می‌گذارد. اما «نیک آدامز» و «فردریک هنری» نیز در باطن یا در عمل با بریدن از جامعه و جنگ جنایتکارانه که بیهود، درگیر شده در میان آن «میهن‌ پرستان بد» دیده می‌شوند که بر ضد جنگ اعتراض کرده و بی‌آن‌که پیکار انقلابی کنند با تمام رفتار و کردار خود آن را تحریم و از شرکت در آن خودداری می‌کنند. «صلح جداگانه» خصوصی قهرمانان همینگوی در این مفهوم به بیزاری و دشمنی مردم نسبت کشتارگاه نفرت‌انگیز (جنگ) که برای مردم ساده همه‌اش رنج و اندوه و مرگ به بار می‌آورد، نزدیک می‌شود.

آنهایی که در آنسوی اقیانوس، جنگ را به خوبی و خوشی از سر گذرانده بودند، نتوانستند این شالوده و آن بحران روانی را که دامن‌گیر جوانانی همانند نیک بود، درک کنند. بویژه، پرتگاهی که میان از جنگ برگشته‌ها و بزرگترها قرار داشت، بسیار ژرف بود، همینگوی بیگانگی غلبه‌ناپذیر بین پدران و فرزندان را بسیار بدرستی می‌رساند و در داستان «درخانه» نشان می‌دهد «کربس» امریکایی که در اروپا جنگیده بود، چگونه خود را در کشورش بیگانه حس می‌کرد - ولی هول‌انگیزتر از همه این بود که جنگ به او آسیب روانی رسانده و گویی از درون او را سوزانده و پیوند او را با دنیای خارج بریده و خواست و توانایی بهبود را از او برگرفته است. تنها خواست او این بود که «بی‌وابستگی زندگی کند» و «زندگی آرام بگذرد.» اینها همان شالوده‌ای بود که «صلح جداگانه» انسان را یک‌تنه در برابر جامعه و دست‌درازی‌های آن به استقلال شخصی قرار داد. با این همه «صلح جداگانه» خود به خود نمی‌توانست زندگی را سرشار از چیزهای خوب کند و درگیر و داری که همه ارزشها نابود شده بود «کربس» هم مانند مردم دیگری که بلای جنگ 1914 تا 1918 را کشیده بودند، چیزی نداشتند که با آن زندگی کنند.

در آن زمان در امریکا پیرامون بیهودگی، یا مرگی و این‌که چیزی نیست که جای خالی زندگی را پر کند، بسیار می‌نوشتند. پیشرفت ناگهانی، خوشبختی و فراوانی پس از جنگ فقط احساسی هولناک فقر معنوی را بیشتر می‌کرد، و بیش از پیش گروه‌هایی تازه از روشنفکران امریکا به اروپا می‌رفتند تا از قرنی که اسکات فیتز جرالد آن را قرن «جاز» و «جان رید» قرن «سنگدلی و سوداگری» نامیده بود، رها شوند. برای این آدمها «میل جابه‌جا شدن»، بیش از بوالهوسی و مد ارزش داشت. پس از جنگ اول جهانی، زندگی روی هم رفته موازنه خود را از دست داد و ناپایدار شد و این روح زمانه بویژه در سیمای «نسل سرگردان» به روشنی نمایان بود، این نسل که پیوند خود را با گذشته از دست داده بود، دیگر هرگز خود را در میهن حس نمی‌کرد، دلش می‌خواست گذشته غم‌انگیز را فراموش، ‌افسردگی و ناامیدی را نیست و نابود کند و یا از مردم بگریزد و به تنهایی پناه ببرد یا رهایی از تنهایی را در دوستی، شراب، سفر بی‌پایان و عشق بجوید. اما عشق هم در آن هنگامه بی‌خانمان شده بود و در مهمان‌سراهای بیزارکننده کشورهای بیگانه در به در بود و فکر بچه‌دار شدن او را به هراس می‌انداخت و خرابش می‌کرد. این عشق از تنهایی تلخ کلافه می‌شد و می‌مرد: («گربه‌ای در زیر باران« »فیلمهای سفید.)»

در داستان‌های همینگوی شادی عشق نیست: اگر هم باشد دیگر نابود شده است. عشق همیشه در گذشته است و همیشه ناپایدار است. داستان «بیمارستانی» لیوز و امریکایی زخمی در آغاز چه شاعرانه است! چنین بر می‌آید که آدمها برای دسترسی به خوشبختی، دنباله‌روی مسخره‌آمیز و ناهنجار است:‌«داستان بسیار کوتاه» به جای زندگی خوش با دلداده - رابطه ناگهانی و بیماری و بجای عشق و آسایش جدایی هیچ چیزی اصل نیست - همه‌اش بدلی و ساختگی است پس، دنیایی که در آن سرگذشت آدمها این‌گونه ناهنجار است و ارزشهای پوچ و بدلی جای ارزش‌های راستین زندگی کرد و چگونه ارزشهای راستین را گرفته اند باید بد ساخته شده باشد. ولی مهم پاسخ به این پرسش بود که چگونه بایستی در این دنیا زندگی را پیدا کرد، «یا، چه چیزی را نباید از دست داد» یا بنیان اصی زندگی چه می‌تواند باشد. همینگوی در این گفتگوها در جستجوی چه چیزی بود؟ آرمان معنوی او یا آن «محور زرین» آثار ادبی او که فیتز جرالد آنچنان آن را می‌ستود، برچه پایه‌ای استوار بود؟

نیک آدامز، هنگامی که از ترس مرگ و بی‌خوابی رنج می برد همه آنچه را که در زندگی داشت به زور به یاد می‌آورد. هیچ چیز به اندازه یاد رودخانه‌هایی که پیش از جنگ در آنها ماهی می‌گرفت برایش خوشایند و دلپذیر نبود، داستان :«پیش از خواب.» همینگوی در همان سپیده دم شکوفایی هنری‌اش در راه جستجوی بنیاد زندگی و ارزش‌های راستین آن به طبیعت روآورد. در نخستین داستان‌هایش پیرامون نیک آدامز، سرزمین زادگاهی‌اش با چنان عشق و نیروی شاعرانه ساخته وپرداخته شده است که منتقد آمریکایی را وادار کرد به یاد تورگینف بیفتد و هرچه «سرزمین کودکی» نویسنده به عقب‌تر می‌رود، جنگل میشیگان شمالی در صفحات داستان همینگوی زیباتر می‌نماید، همان جنگلی که در آن سالهای دور، از هستی و ساخت اولیه خود دفاع می‌کرد و با پیشروی سرمایه‌داری بزودی نابود شد.

«امریکا کشور خوبی بود، اما بیا ببین ما او را به چه چیزی تبدیل کرده‌ایم، حالا که اینجوری شد من هم می‌روم به جای دیگر» این سخنان را همینگوی در سال 1935 روی کاغذ آورده است. او می‌توانست این را هم بسیار زودتر و هم بسیار دیرتر بگوید، چون که چه خودش و چه قهرمانانش همیشه به جاهایی کشیده می‌شدند که از تمدن سرمایه‌داران ویران بی ریخت شده بود:به گوشه‌های آرام اسپانیا، به جنگل‌های آفریقا و در پهنه گلف استریم.

اما قهرمان «شاعرانه» نویسنده مانند خود او یک تماشاگر بی‌تفاوت طبیعت نیست. او ماهیگیر، شکار و اسکی برای آن در آثار هنری همینگوی زیاد جا گرفته‌اند که انسان را به طبیعت نزدیک می‌کنند و برای زندگی به او اراده می‌دهند و همراه آن آگاهی و اندیشه دل‌انگیز، چالاکی، توانایی، زبردستی، پایداری و مردانگی را در او پدید می‌آورند. چنان شادی‌های ساده چون خوراک خوب، شراب و خواب سنگین مانند طبیعت و دوستی مردانه، همه ارزشهای راستین و بی‌غل و غش هستند. اینها چون واقعی و برجسته‌اند می‌توانند احساس کمال زندگی و خوشبختی را به انسان بدهند. طبیعی، سالم، نخستین، ساده و راستین، خواست‌هایی هستند که قهرمان همینگوی با سرسختی برای به دست آوردنش تلاش می‌کند. او همچنان که در آمیزش فعال با طبیعت بهبود می‌یابد به همان اندازه که نیاز دارد، سرمایه کارآمد زندگی به دست می‌آورد.

با همه اینها قهرمان همینگوی روبینسون نیست. او می‌داند که با ماهیگیری و شکار بازگشت به دنیای پیچیده و دشوار جامعه انسانی در برابرش قرار می‌گیرد و آنگاه هنگامی که خود قهرمان برای بهزیستی می‌کوشد این طبیعت است که او را یاری می‌کند. نیک ارتشی که به سختی زخمی شده بود هنگامی که می‌کوشید تکیه‌گاه زندگی را لمس کند نیاز انضباط درونی را عمیقا حس کرد. او همچنان که بیدار دراز کشیده بود برای همین با سرسختی خود را وادار می‌کرد همه چیز و هرکسی را که زمانی می‌شناخت، به یاد آورد و رود کوچکی را که هنگام کودکی در آن ماهی قزل‌آلا می‌گرفت مجسم کند و تمام ماهی‌ها و جانوران را یادآوری نماید تا نگذارد «این» دوباره سرراست کند و نگذارد کابوس‌های جنگ بار دیگر بر ذهن او چیره شوند.

هنگامی که نوشته همینگوی را می‌خوانیم دنیا در برابرمان با همان پیوستگی خنثی باز می‌شود که خودش وارد ذهن قهرمان شده و پا به پای آن دست به کار واقع‌پردازی طبیعی خود می‌شود

مهمتر از همه وادار کردن خود به نیندیشیدن درباره «این» و به نظم درآوردن دنیای درون خود و به زور اراده ایستادگی کردن و نیروهای سیاه تبهکاری را از خود دور کردن بود.

با این همه قهرمان «شاعرانه» همیشه توانایی در افتادن با بیم و هراس‌ها، درد و دو دلی‌های خود را ندارد و همینگوی در جستجوی قهرمانانی از تیپ دیگر است، آدمهایی که نیرومندتر، دلیرتر و کامل‌تر باشند و بتوانند در سخت‌ترین ناامیدی‌ها به پیروزی درونی برسند. همینگوی نوشت: طبیعت همیشه بهتر از آدمهاست، اما او با ارزش‌ترین را در آدمها یافت و آنها پایداری غلبه ناپذیر اخلاقی و نیروی شکست‌ناپذیر روانی بودند.

همینگوی پی‌درپی، آدمهایی را به نگارش درمی‌آورد که می‌توانستند خاموش و آرام رنج ببرند و آماده بودند شرف، خودداری و شایستگی خود را رودرروی مرگ حفظ کنند، گویی از آنها اصول ننوشته‌ای را می‌خواست که در رفتار خود از آن پیروی می‌کنند، نویسنده می‌دانست کسی که یک تنه در برابر دنیای آمیخته به کین می‌ایستد، محکوم به شکست است. با این همه از دیدگاه همینگوی، او قهرمان داستان، باید هنگام کشیدن بار شکست با نیروی درونی و پیروزی روانی در برابر نیشخند زندگی، دشواری و بیداد دنیای پیرامون خود برابری کند. پاسخ اصلی و رهنمون این نویسنده به پرسش «چگونه باید زیست» این بود: پایداری بردبارانه و اندوه‌بار. «قهرمانان اصول، که در لحظه‌های حساس برای «قهرمان شاعرانه» نمونه رفتار هستند و در همه چیز شبیه هم نیستند. سرگرد، از داستان «درکشور بیگانه» در میان رسته خود تک است، چرا که این آدمها بیشتر ساده، بی‌فرهنگ و حتی گاهی مانند آدمهای اولیه هستند. آنها در ویژگی‌های خوب یکسان تقسیم‌بندی نشده‌اند. جالب اینجاست که همینگوی با این که به امکان بهتر کردن دنیا باور نداشت، زمان درازی در کناره راههای دنیای پیرامون در میان شکارچیان، قماربازان، قاچاقچیان و بویژه در میان گاوباز، جوینده کارهای قهرمانی بود.

سیمای گاوبازان در سال 1920 که رودرروی مرگ سینه سپر می‌کند، پندار و برداشت همینگوی درباره دنیای آمیخته به کین، آدمی است که یک تنه در برابر آن می‌ایستد، اما از جان‌گذشتگی از سویی، برای آن همینگوی را شیفته خود ساخته بود که نمایان‌گر دلاوری انسان است. دلاوری گاوباز هر روز پس از روز دیگر برای نویسنده نمونه زندگی پرفروغی است که می‌تواند فشار فراوان را بر خود هموار کند و پا به پای آن پاکی و زیبایی خود را از دست ندهد.

همینگوی درباره جنگ گاوها بسیار می‌نوشت، و سیمای زیبا و دنیای پرشور دلاوری را در سخن به نگارش درمی‌آورد. با وجود این هیچ یک از آن نمونه گاوبازهایی که نویسنده آفریده نمی‌تواند نخستین داستان او، درباره پیروزی روانی انسان، درگیر اکسیر شکست جسمانی را بدست فراموشی بسپارد. آهنگ زیباشناسی آثار ادبی نویسنده بویژه برای نخستین بار به شیوه‌ای نمونه در داستان «شکست‌‌ناپذیر» با صدایی رسا طنین‌افکن شد. زمان، این آرمان قهرمانی را در بوته‌ آزمایش سختی گذاشت. در دنیای پیرامون همینگوی مانند گذشته جنگ بیرحمانه همه بر ضد هم درگیر بود که در راه خود هیچ سد و بندی نمی‌شناخت، داستان «پنجاه هزار.» اما در ورای این چشم‌انداز زننده، تهبکاری تازه فاشیسم بیش از پیش نمایان می‌شد، داستان «میهن به تو چه می‌گوید؟» و آن گاه در سال 1929 بحران اقتصادی جهان همه‌گیر شد.

جایگاه گوشه‌گیرانه‌ای که نویسنده به آن پناه برده بود، یا «صلح جداگانه»، جنبه سست و ناپایدار هم داشت این جایگاه انسان را به جزیره کوچک زندگی که آگاهانه جدا افتاده، تبدیل می‌کرد تازمانی که اقیانوس کم و بیش آرام بود «آدم -‌ جزیره» می‌توانست تا این یا آن اندازه در گوشه‌گیری نسبی خود بماند. کافی بود که جامعه انسانی دست خوش توفان بشود. و این آزادی و وارستگی بی‌پایه و بسیار پوچ ناگزیر نابود گردد.

و این طوفان بدینسان در سالهای دشوار بحران و دنیای لرزان پیرامون نویسنده در گرفت. همینگوی سرانجام، بزودی بیچارگی رنج‌آور انسان تنها را که در دنیای بیگانه و دشمن خود نابود می‌شد حس کرد.

بویژه در آن هنگام ناامیدانه‌ترین داستان‌های نویسنده ساخته و پرداخته شد. با خواندن آنها درمی‌یابیم که افسردگی نه تنها پیرامون انسان را فرا گرفته بلکه دیگر در حال رخنه در جسم و جان خود اوست. از این پس انسان چیزی نداشت که بر آن پشت بزند، کسی چشم به راه او نبود و خود او نیز چشم به راه کسی نبود، داستان «آنجایی که پاک و روشن است.» اما در این داستان‌ها تنها ناتوانی انسان در برابر فرمانروایی هرج و مرج نشان داده نمی‌شد. در آنها چیزهای دیگر هم هست به نظر می‌آید که ایمان همینگوی به انسان از بین رفته است، معلوم می‌شود که فقر میلیون‌ها آدم در زمان بحران، فقر آثار هنری او نیز بود. زمان دراز و دشوار شک و دو دلی و کاوش‌های جانکاه و ارزیابی دوباره ساخته‌های پیشین و بررسی دوباره پیوند خود با جهان، فرا رسید. نوشته‌های همینگوی در آغاز 1930 نشان دادند داستان‌مایه‌های اصلی نویسنده دیگر به راستی پایان یافته و «صلح‌جداگانه» چیزی جز ناامیدی زاییده تنهایی نیست و ایمان به پیروزی روانی، فکر شکست کامل را دور ساخته و ناباوری و شک اجتماعی -‌ سیاسی سرانجام انکار و ... پشت پا زدن به همه چیز را به بار آورده است. چنین برمی‌آید که همه اینها همینگوی را دگرگون ساخته. یکی از قهرمانان نویسنده می‌گفت: «همه هیچ است و خود انسان هم هیچ است»، داستان‌هایی که در آن زمان نوشته شد بزودی آنچه را که رد شده بود، تایید کرد.

راه خطرناکی بود، این راه به بیزاری از انسان، پوچی و پستی فرهنگ می‌انجامید. ولی همینگوی بعدها از این راه نرفت. درست است که او پس از احساس بی‌سرانجام و مرگبار بودن «صلح جداگانه» چندان هم زود از روش قبلی دست نکشید. اما در سال 1933 برای همیشه به نیک آدامز، قهرمان «صلح جداگانه» بدرود گفت و جستجو در راههای تازه را آغاز کرد.

ترجمه: حبیبیان
ای.ال.فینکلشتین
ای.ام کودریاشوا

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها