نجات از پای چوبه‌دار

خاطره‌ای که برایتان می‌نویسم در سال‌های 35 34 در منطقه هشترود اتفاق افتاده. هشترود منطقه‌ای است بین تبریز و میانه و از توابع استان آذربایجان شرقی. ما در یکی از روستاهای هشترود به نام حسن کندی‌ زندگی می‌کردیم. پدرم یک کشاورز بود و با زحمت بازو زندگی ما را می‌چرخاند. هر موقع برایش گرفتاری پیش می‌آمد می‌گفت ای خدایی که پناه علی را از پای چوبه دار نجات دادی، ما را نیز یاری فرما. این حرف همیشگی پدرم باعث شد یک روز که پدرم سرحال و مشغول خوردن چای بود، از ایشان سوال کنم پدر، ماجرای پناه‌علی چیست که شما همیشه ازآن یاد می‌کنید؟ پدر لطف کرده جریان را این‌گونه نقل کرد که برایتان می‌نویسم:
کد خبر: ۲۴۲۴۵۲

در چند کیلومتری روستای ما روستایی بود به نام تازه کند‌ که پناه علی در آن زندگی می‌کرده و بنا به گفته‌ها، پناه‌علی که همه به او مشهدی‌پناه می‌گفتند مرد بسیار نترس و زبردستی بوده. همه در منطقه هشترود وی را می‌شناختند و حرفش یکی بود. زیر بار زور و ذلت نمی‌رفت و بعضی مواقع هم شرارت‌هایی می‌کرد، البته هیچ موقع دزدی نمی‌کرد و مال همسایگان را غارت نمی‌کرد. هر موقع نیاز مالی پیدا می‌کرد اسلحه گرم خود را برداشته و جلوی خانه مالک روستا می‌رفت و می‌گفت به این مبلغ نیاز دارم و آنها نیز از ترس مشهدی‌پناه این مبلغ را پرداخت می‌کردند. اگر از مالباختگان کسی جرات می‌کرد و به پاسگاه می‌رفت و شکایت می‌کرد، پناه‌علی چند روزی بازداشت و دوباره آزاد می‌شد. اما نکته اینجاست یک عده از دزد‌های منطقه از نام مشهدی‌‌پناه استفاده کرده، شبانه به منزل اشخاص ثروتمند مراجعه و پول درخواستی را می‌گرفتند و این کار یک مقداری مشهد‌ی‌پناه را بدنام کرده بود تا این که روزی در یکی از روستاهای همسایه درگیری بین دو طایفه اتفاق می‌افتد. تیراندازی دو طرف باعث مرگ پسری جوان می‌شود چون درگیری هنگام تاریکی شب بوده قاتل ناشناخته می‌ماند. بزرگان و مالکان پای مشهدپناه را به میان می‌کشند، در صورتی که طبق شواهد و گفته‌ها آن شب مشهدپناه در خانه‌اش مهمان داشته و روحش از جریان خبر نداشته است. به هر حال به ژاندارمری محل از مشهد‌پناه شکایت می‌شود و چند ژاندارم آمده و پناه را به پاسگاه می‌برند و طبق دستور دادستان استان، مشهدپناه برای محاکمه در پاسگاه به صورت بازداشت نگهداری می‌شود. در این میان مخالفان نامبرده برای محکومیت پناه پول زیادی خرج می‌کنند. چون سابقه خوبی نداشته، امکان اعدام برایش فراهم می‌شود. پناه بیچاره و بی‌گناه، هیچ راه نجاتی پیدا نمی‌کند. طبق گفته‌های خودش که بعدها به پدرم و همسایه‌ها گفته بود، دست نیاز به طرف پروردگار دراز نموده از ته دل از خدا کمک می‌خواهد و می‌گوید خداوندا اگر مرا از این گرفتاری نجات بدهی بقیه عمر را با خلوص نیت خدمتگزار درگاهت خواهم شد. شب بزرگان استان در ژاندارمری دور هم جمع شده و نقشه اعدام پناه را می‌کشند. همزمان در دل شب داد و فریاد مردم در جلوی پاسگاه بلند می‌شود که ای رئیس ژاندارمری به دادمان برسید، پناه با دار و دسته خود تمام احشام ما را به زور اسلحه از ما گرفته و با دو دستگاه ماشینی که آورده بودند بار کرده با خود بردند، به دادمان برسید، زندگی‌مان را پناه بی‌مروت برد. مشهدپناه بعدها می‌گفت که من در زندان انفرادی این صداها را می‌شنیدم، با خود می‌گفتم خدایا به دادم برس این نیز بر پرونده من اضافه خواهد شد. در صورتی که برخلاف فکر مشهدپناه این برنامه باعث نجات او می‌شود. وقتی بزرگان منطقه می‌بینند پناه در بند آنها گرفتار است و مردم یک روستا از او شکایت می‌کنند رئیس دادگستری استان دستور می‌دهد چند نفر از ریش‌سفیدان در پاسگاه بمانند و بقیه بروند. فردا صبح دستور می‌دهند پناه را که پاها و دست‌هایش با زنجیر بسته شده به آنجا بیاورند و به نمایندگان مردم می‌گوید پناه چند روز است که در زندان است. چگونه اموال شما را برده؟ آنها با کمال شرمندگی از شکایت خود صرف‌نظر نموده و به روستای خود برمی‌گردند. این برنامه باعث می‌شود پناه از مرگ نجات یافته، به زندگی خود برگردد و تا آخرین نفس زندگی، همه برنامه‌ها را کنار گذاشته، به عبادت خداوند مشغول می‌شود. همیشه مشهدپناه می‌گفت آن شب تمام مقامات استان دور هم جمع شده بودند که به مرگ من رای بدهند، ولی نظر خداوند این بود بی‌گناهی من ثابت شده و رای بر آزادی من بدهد. وقتی برای مقامات ثابت شد برای من پرونده درست کرده‌اند ، آزادم کردند . این نظر خداوند بود که از پای دار نجاتم دهد. مرحوم پدرم می‌گفت پسرم و دخترم همیشه به یاد خداباش تا یار و یاور شما باشد.

کرج - رقیه ایران پور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها