حقه ناب!

نویسنده:شروود هارتمن قسمت اول مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۴۲۴۴۵

فرانک والتون با دیدن صفحه‌های هدف در زیرزمین‌ خانه‌اش لبخندی برلبانش نقش بست و زیرلب چیزی زمزمه کرد. هر شش گلوله‌ای که از فاصله 6 متری با دو هفت‌تیر شلیک کرده بود تقریبا به وسط صفحه اصابت کرده بودند. صفحه را عوض کرد و فاصله‌اش را از آن، یک متر افزایش داد. فشنگ‌های مشقی دیگری را نیز درون هفت‌تیرها قرار داد و به صورتی کاملا حرفه‌ای از چپ و راست شلیک کرد و روی هر کدام از صفحه‌ها باز هم شش گلوله دیگر. نتیجه کار مثل قبل رضایتبخش بود. سپس صفحه‌ها را حدود 3 متر دورتر قرار داد. تمام چراغ‌ها را به جز یکی که پشت صفحه‌ها بود خاموش کرد. والتون پشتش را به صفحه‌ها کرد و ایستاد. سپس با یک حرکت ناگهانی برگشت و شش گلوله دیگر شلیک کرد. چراغ‌ها را روشن کرد و هر دو هفت تیر را روی میزکارش گذاشت. بعد نتیجه موفقیت‌آمیز تیراندازیش را مشاهده کرد.

فرانک با خوشحالی دستانش را به هم مالید. زحمات چند ماهه‌اش به بار نشسته بود و اکنون با مهارت ماشه را می‌‌چکاند. حالا وقتش رسیده بود که مرحله اول نقشه‌اش را به اجرا در آورد. به طر ف میز رفت و نقشه‌اش را دوباره بررسی کرد. مرحله ابتدایی تنها بخش کوچکی از مجموع نقشه به حساب می‌آمد، اما اهمیت آن را نباید دست کم می‌گرفت. هفت تیر بادی را روی پایه‌ای که خودش درست کرده بود گذاشت و با سیم نازکی که از حلقه ماشه عبور داده بود قلابی درست کرد و از طریق آن هفت‌تیر را به پایه بست. طرف دیگر هفت‌تیر را نیز به سیستمی که از فاصله‌ای دورتر ماشه را می‌چکاند و به یک ساعت قابل تنظیم متصل بود وصل کرد. ساعت را روی 40 ثانیه تنظیم کرد و منتظر ماند. درست همزمان با آخرین تیک گلوله شلیک شد. فرانک هفت‌تیر مشقی را از روی سیستم برداشت، یک تپانچه 9 میلی‌متری خوش دست از داخل کشوی میز برداشت، آن را پاک کرد و در کیفش گذاشت.

هنگامی که مونیکا همسرش، او را برای شام صدا زد چراغ‌ها را خاموش کرد و از زیرزمین خارج شد.

فرانک والتون در منطقه آرامی در حومه شهر، در یکی از خانه‌های ویلایی گرانقیمت زندگی می‌کرد. اقساط ماهیانه‌ای که او بابت خانه‌اش می‌پرداخت بسیار سنگین بود. انگیزه نقشه‌ای که کشیده بود، انگیزه‌ای بسیار قدیمی بود، شاید به قدمت خود زندگی. مونیکا، همسر فرانک والتون، خیلی بلند پرواز بود و درآمدی که شوهرش داشت برای بلندپروازی‌های او کفایت نمی‌کرد. او که در کودکی دختری معمولی بود بعدها روز به روز به زیبایی‌اش افزوده گشت. با بروز این زیبایی ظاهری این ذهنیت کم‌کم در مونیکا، جان گرفت که تنها بهترین و زیباترین چیزهاست که درخور اوست و باید برایش مهیا گردد. تحت چنین فشاری فرانک نیز مجبور بود تا می‌تواند جان بکند و کار کند، تا بلکه خواسته‌های او را برآورده سازد. فرانک مردی چاپلوس بود که با چرب زبانی و دروغگویی خودش را دردل رئیسش جا کرده و توانمندی‌هایش را ماهرانه جلوه داده بود! ابتدا به عنوان کارمند ساده مشغول به کار شد، بعدها مشاور رئیس و سپس به سمت رئیس یکی از بخش‌ها و دست‌ آخر نیز به عنوان یکی از شرکای فروشگاه گریسی مشغول به کار شد. حالا دیگر رسیدن به جایگاه بالاتر برایش تقریبا غیرممکن می‌نمود.

اما مونیکا گوشش به این مسائل بدهکار نبود و همچون گذشته ولخرجی می‌کرد، یک روز که فرانک در کافه دنجی نشسته و مشغول نوشیدن قهوه بود این نقشه به ذهنش رسید. تقریبا عادت کرده بود که هر روز پیش از صرف ناهار دو فنجان و قبل از رفتن به منزل یک فنجان قهوه در آنجا بنوشد. بی‌آن که دختر گریسی کلمه‌ای با او رد و بدل کند آن نقشه را در ذهنش جان داد. فرانک اغلب هنگام نوشیدن دومین قهوه دخترک را آنجا می‌دید که مشغول نوشیدن نوشابه الکلی است. گویا چند ساعتی آنجا می‌ماند چون زمانی که فرانک هنگام رفتن به خانه برای بار دوم وارد کافه می‌شد او را می‌دیدکه همچنان آنجا نشسته است.

آقای گریسی مردی ثروتمند بود و بجز اعتیاد دخترش به الکل هیچ مشکلی در زندگی نداشت. درست همان آدمی بود که می‌توانست اوضاع نابه‌سامان مالی فرانک را سروسامان دهد.

هنگامی که فرانک تصمیم گرفت دوشیزه گریسی را بدزدد، به این فکر کرد که این کار بدون تمهیدات اساسی ممکن نیست. بنابر این به دنبال جمع‌آوری اطلاعات کافی و مورد نیاز بود. او همچنین نیاز داشت که در نشانه‌گیری با هفت‌تیر مهارت خوبی به دست بیاورد. برای به اجرا در آوردن نقشه‌اش نیاز به مهارت کافی داشت. او دو هفت تیر بادی خرید و با اشتیاق فراوان شروع به تمرین کرد. بعدها، هنگامی که به هنر تیراندازی کاملا مسلط شد با نام جعلی، یک صندوق پستی اجاره کرد. سپس به یک مغازه اسلحه فروشی یک تپانچه کالیبر 65/7 و از یک مغازه دیگر تپانچه9 میلی‌متری سفارش داد تا برایش پست کنند.

در مدت چند ماهی که تمرین تیراندازی می‌کرد مدام تمام جزئیات را با دقت مورد بررسی قرار داده بود. فاصله پنجره اتاق خوابش را تا تیرهای چراغ برق واقع در پیاده‌رو اندازه گرفت. سپس یکی از تپانچه‌ها را روی پایه‌ای که به حفاظ پنجره پیچ کرده بود به سمت تیرچراغ برق میزان کرد و اولین گلوله را شلیک کرد. گلوله از کنار تیربرق رفت، اما بعد از تنظیم مختصری نتیجه کارش با موفقیت همراه شد. پایه را از پنجره دور کرد و با اداره برق تماس گرفت تا درمورد خاموشی چراغ مقابل منزلش سریعا اقدامات لازم را به عمل آورند.

مخفیگاه مناسبی که او بعد از ربودن دوشیزه گریسی برای او در نظر گرفته بود کلبه شکار یکی از آشنایانش بود. این کلبه در منطقه‌ای متروک و در قعر جنگلی انبوه از انظار، پنهان بود. استفاده از آن کلبه بسیار ساده بود.

او می‌توانست در این مکان دور افتاده به تمرینات تیراندازی‌اش نیز بپردازد. به سرعت توانست تیراندازی با آن دو هفت تیر را همچون هفت‌تیرهای بادی یاد بگیرد. یک روز که به فروشگاه مک اورس رفته بود، چشمش به کیف سامسونتی افتاد که به نظرش آمد به درد کارش می‌خورد. تمام نامه‌ها و اخطاریه ها آماده بود. بعد از فراهم کردن این مقدمات حالا کاملا آماده بود تا قدم آخر را بردارد.

مونیکا به سرعت شام را حاضر کرد و با عجله لباس‌هایش را برای مهمانی آن شب پوشید. بعد از این که فرانک روزنامه‌اش را خواند و اخبار تلویزیون را گوش کرد به همسرش کمک کرد تا همه جا را مرتب کنند. او با آمدن اولین مهمان خانه را ترک کرد. این کار برنامه همیشگی‌اش بود. با اتومبیل به شهر رفت. مقابل مغازه آبمیوه فروشی که اغلب تا دیروقت باز بود توقف کرد و یک بطری نوشیدنی الکلی ارزان قیمت خرید و آن را در داشبورد اتومبیلش گذاشت. سپس به پارکینگ عمومی که حوالی بندر بود رفت. آنجا محله‌ای بود بد نام، کثیف و عقب مانده. جرعه‌ای از نوشیدنی را خورد، انگار داشت خفه می‌شد. فراموش نکرده بود که باید کمی از آن را روی کتش بریزد. بعد که از اتومبیل پیاده شد دکمه‌های پیراهنش را باز کرد، هفت تیر کالیبر 65/7 را دورکمرش بست. قیافه‌اش شبیه اوباش آن منطقه شده بود. تلوتلو خوران خودش را به مغازه کثیف آبمیوه‌فروشی رساند. یک اسکناس 10 دلاری بابت نوشیدنی‌اش پرداخت و بی‌آن‌که بقیه پولش را بشمارد آن را از فروشنده گرفت و در جیبش گذاشت. او فقط نصف نوشیدنی الکلی‌اش را نوشیده بود، با این حال بلند شد که برود، اما هنگام خروج با دو مرد مشکوک که با هم پچ‌پچ می‌کردند و سرشان را تکان می‌دادند، برخورد کرد.

فرانک کمی درنگ کرد تا آن دو را متوجه خود کند و بدین ترتیب عملا کاری کرد تا از سوی آنها تعقیب شود. سپس به گیشه بلیت فروشی تنها سینمای درب‌و‌داغان آن محل رفت و 10 دلار بابت بلیت پرداخت. دوباره بدون توجه بقیه پول را در جیبش گذاشت. به محض ورود به سینما صدای قدم‌های شتابزده‌ای از پشت سر به گوشش رسید. شک نداشت، همان دو مرد بودند که او را تعقیب می‌کردند. تقریبا در ردیف وسط صندلی‌ای انتخاب کرد و نشست. چیزی نگذشته بود که متوجه شد دو صندلی پشت سرش نیز غیژغیژ کردند. تعقیب کننده‌ها نیز نشستند. فرانک لبخند زد. تا اینجا همه چیز طبق نقشه پیش رفته بود. در نهایت آرامش روی صندلی لم داد. حوصله به خرج داد تا تبلیغات قبل از شروع فیلم تمام شود. بالاخره فیلم اصلی شروع شد. یک فیلم پرهیجان و اکشن! منتظر ماند، همین که به صحنه‌های حساس فیلم رسید از جا بلند شد و به طرف در خروجی حرکت کرد. هنوز خارج نشده بود که متوجه شد آن دو مرد پشت سرش به راه افتاده‌اند.

از طنین گام‌هایشان دریافت که فاصله مناسبی با او دارند، سرانجام فرانک به خیابان کم نور و تاریکی پیچید که به پارکینگ منتهی می‌شد. هنگامی که به قسمت انتهایی خیابان که تاریک‌تر بود نزدیک شد، آن دو مرد پشت سرش شروع کردند به دویدن. کاملا به او نزدیک شده بودند. در همین موقع فرانک برگشت و هفت تیر کالیبر 65/7 خود را به طرف آنها گرفت و گفت: دست‌ها بالا!

آن دو چند ثانیه مات و مبهوت سرجایشان خشکشان زد. سپس فرانک آهسته گفت:‌اگر دست از پا خطا کنید شلیک می‌کنم!

یکی از آنها که دل و جرات بیشتری داشت گفت: اتفاقی افتاده، آقا؟ ما که کاری نکردیم. فقط داشتیم گشتی در این خیابان می‌زدیم. آن کافه را می‌بینید؟ می‌خواستیم برویم آنجا. شما ما را اشتباه گرفته‌اید.

آن یکی نیز حرف‌های دوستش را تایید کرد و گفت: درسته ما اصلا کاری نکردیم، فقط داریم قدم می‌زنیم.

فرانک خندید و گفت: فکرکردید حواسم نیست؟ می‌خواستید جیبم را بزنید. می‌دانم نقشه‌تان همین بود! بعد آن دو را کاملا برانداز کرد و از قیافه طماع و در عین حال فلاکتی که از سر و وضع‌شان می‌بارید نتیجه گرفت که آن دو کاملا به درد نقشه‌اش می‌خورند.

- با 10 اسکناس 10 دلاری چطورید؟

ترس از هفت تیر اجازه نمی‌داد که باب گفتگوی دوستانه بین آنها باز شود. جیم که کمی هیکلی‌تر از روبرت بود گفت: حرفی نیست، قبوله.

روبرت با آن هیکل چاق و قد کوتاهش فقط با سر تایید کرد.

فرانک هفت تیرش را داخل پیراهن زیر کمر بندش گذاشت.

پس معطل نکنید. باید جایی برویم که بتوانیم با هم مذاکره کنیم.

طول خیابان را طی کرده و به کافه کوچکی که انتهای خیابان بود رسیدند. فرانک با دست آنها را به قسمت دنجی از کافه هدایت کرد. بعد از این که پیشخدمت سفارش آنها را سر میز آورد، فرانک خطوط کلی نقشه‌اش را برای آنها ترسیم کرد. هر دو تفهیم شدند. فقط جیم یک سوال داشت: چطور ممکن است بتوانیم روز روشن زنی را بدزدیم. آن هم از جایی که یک عالمه آدم در رفت و آمد هستند؟ خب، معلوم است که او داد و فریاد می‌کند.

فرانک پاسخ داد: تو باید طوری وانمود کنی که انگار همسرش هستی. او اغلب مست است. مدت‌هاست او را زیر نظر دارم. فقط کافی است مدام به او بگویی: برویم، باید برویم خانه.

با وضعیتی که او دارد تازه اگر پلیسی هم آنجا باشد به شما کمک خواهد کرد تا او را سوار اتومبیل کنید.

جیم سوال دیگری هم داشت: تکلیف دستمزدمان چه می‌شود؟

‌ وقتی پول را از‌آقای گریسی دریافت کردم در حضور خودتان سه قسمت می‌کنم. جیم و روبرت با حالتی تحسین‌آمیز او را تایید کردند.

آنگاه فرانک گفت: بسیار خب. این آخرین ملاقات ما خواهد بود تا وقتی که کار به پایان برسد. فقط حواستان جمع باشد که درست عمل کنید. ماشین دارید؟

جیم زیر لب گفت: آره

فرانک از جیب بارانی‌اش دو تکه کاغذ رول شده بیرون آورد. نگاهی به آنها انداخت و یکی را به روبرت داد.

‌ آدرس مخفیگاه است. کلیه اطلاعات ضروری در آن آمده، فردا صبح سری به آنجا بزن تا مسیر را شناسایی کنی بعد برگرد.

فرانک رو به جیم کرد و گفت: فردا راس ساعت 12 ظهر در کافه امپریال باش. من ساعت 15/12 می‌آیم آنجا که سوژه را نشانت دهم. بعد می‌روی بیرون. او حدود ساعت 30/5 بعدازظهر کافه را ترک می‌کند. طبق نقشه او را ربوده و به کلبه می‌برید. ساعت 30/8 با شما تماس خواهم گرفت.

فرانک کاغذ دیگر را که نقشه خیابان‌ها بود روی میز گذاشت. به نقطه‌ای از آن اشاره کرد و گفت: این هم همان مکانی است که پول تحویل گرفته می‌شود. آنجا لوله‌ای درست زیر تیر چراغ برق قرار دارد. این دو ضربدر همان جایی را نشان می‌دهد که شما باید منتظر بمانید؛ اینجا، یعنی آن طرف خیابان روبه‌رویی می‌توانید پشت بوته‌ها مخفی شوید.

اتومبیلم گوشه‌ای در آن سوی خیابان پارک شده است. سوارش می‌شویم و فلنگ را می‌بندیم. وقتی پول را آوردند ‌ که مهم‌ترین بخش نقشه‌مان است کسی جنب نمی‌خورد تا چراغ‌های خیابان خاموش شود. آن وقت می‌رویم.

زن را چکار می‌کنیم؟

قبل از این که کلبه را ترک کنید دست و پایش را ببندید. بعد او را به شهر می‌آوریم و رهایش می‌کنیم.

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها