شبح جنایتکار

ساعت یک نیمه شب بود. کمیسر راکی بلوز، پس از پشت سرگذاشتن یک روز سخت کاری در خوابی عمیق فرو رفته بود که صدای زنگ تلفنش در فضای اتاق خواب طنین‌افکن شد. کمیسر سراسیمه از خواب برخاست و با چشمانی خواب‌آلود گوشی تلفن را در دست گرفت. از آن سوی خط افسر نگهبان مرکز فرماندهی در حالی که دائم عذرخواهی می‌کرد گفت متاسفانه دقایقی پیش اطلاع یافتیم زن جوانی به نام ماریا کاراس در آپارتمان خود به طرز دلخراشی و با 8 ضربه چاقو به قتل رسیده است. گروهبان هارلی هنگام گشت زنی در خیابان کایرشرقی متوجه این جنایت گردید. با توجه به اهمیت موضوع وظیفه دانستم موضوع را به شما اطلاع دهم.
کد خبر: ۲۴۲۴۴۲

کمیسر پس از این که آدرس دقیق محل جنایت را گرفت، خواب‌آلود بلند شد و دقایقی بعد به طرف محل جنایت در خیابان کایرشرقی حرکت کرد. این خیابان یک خیابان کاملا مسکونی در شرقی‌ترین نقطه شهر قرار داشت. اکثر خانه‌های آنجا ویلایی بودند. قتل در ساختمان 701، در کوچه‌ای که به پارک منتهی می‌شد رخ داده بود. در مقابل ساختمان 2 دستگاه خودرو پلیس، آمبولانس و چند مامور دیده می‌شدند.

کمیسر وقتی از خودروا ش پیاده شد، ساعت درست 30/1 دقیقه بامداد بود. سکوت و تاریکی بر همه جا حکفرما بود. کمیسر نگاهی به اطراف انداخت و وارد ساختمان شد. چند مامور تشخیص هویت در حال تحقیق و بررسی بودند. جسد زن جوان که ملحفه‌ای روی ‌آن پوشیده شده بود در وسط سالن روبه روی آشپزخانه افتاده بود و جوی باریکی از خون سرازیر شده بود.

سروان پاول افسر تجسس کلانتری با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد:

گروهبان هارلی مامور گشت پیاده ما ساعت یک بامداد به ما اطلاع داد که حادثه دلخراشی در ساختمان 701 در خیابان کایرشرقی رخ داده است. گروهبان هارلی اولین کسی بوده که در صحنه جنایت حضور داشته است که قطعا جزییات ماجرا را برای شما بازگو خواهد کرد.

سروان پاول ادامه داد: پس از گزارش گروهبان هارلی ابتدا گشتی‌ها و سپس خود من در محل حاضر شدیم و با صحنه دلخراش مرگ زن جوان به نام ماریا کاراس روبه‌رو شدیم. او با ضربات ممتد چاقو به قتل رسیده است.

سروان پاول سپس گروهبان هارلی را صدا زد و از او خواست ماجرا را به دقت تشریح کند.

گروهبان هارلی که بسیار با هیجان سخن می‌گفت به شرح ماجرا پرداخت و گفت:‌ ساعت نزدیکی‌های یک نیمه شب بود. در سکوت سنگین شب، ناگهان فریاد یک زن را که به طور رقت‌آوری استمداد می‌طلبید در کوچه شنیدم.

سراسیمه به طرف ساختمانی که صدا از آنجا بلند شده بود رفتم. در نزدیکی‌های ساختمان سایه‌‌ای ‌را دیدم که همانند یک شبح از ساختمان 701 بیرون آمد. به طرف پارک دوید و در تاریکی ناپدید شد. به طرف پارک دویدم اما هیچ اثری از آن شبح نبود. سراسیمه برگشتم و وارد ساختمان شدم. در نیمه باز بود. با عجله از طریق بی‌سیم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم و با احتیاط وارد ساختمان شدم. همین که قدم به داخل سالن گذاشتم برجای خود میخکوب شدم. جسد زن جوانی در زیر نور کم رنگ سالن در حالی که سینه و شکم او بر اثر ضربات چاقو کاملا خونی شده بود،روی زمین افتاده و هنوز خون از جای چاقوها بیرون می‌زد. در همان حال همسایه بغلی نیز وارد ساختمان شد. هیچ کمکی از ما ساخته نبود. زن بیچاره به قتل رسیده بود.

گروهبان هارلی نفس تندی کشید و ادامه داد:‌ بلافاصله از طریق بی‌سیم ماجرا را برای افسر نگهبان کلانتری تشریح کردم. در همان حال صدای زنگ تلفن به صدا درآمد. لحظه‌ای مردد ایستادم و بعد با عجله به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم. اما تلفن قطع شد. گوشی را مجددا سرجایش گذاشتم، اما لحظه‌ای بعد دوباره تلفن زنگ زد. مجددا گوشی را برداشتم. صدای زن مسنی از آن طرف به گوش رسید پرسید: الو.منزل هیون؟

با تردید گفتم شما کی هستید و با کی کار دارید؟

پیرزن با صدایی خسته گفت من با دخترم ماریا کار دارم.

در آن لحظات سردرگم مانده بودم. این دست و آن دست کردم گفتم: خانم من گروهبان هارلی هستم. متاسفانه در اینجا اتفاق ناگواری افتاده است و من فعلا در حال بررسی هستم. شما هم اگر ممکن است تشریف بیاورید اینجا. صدا قطع شد و من با عجله سعی کردم که صحنه را دست نخورده تحت کنترل درآورم. دقایقی بعد هم سایر همکاران رسیدند. این همه آن چیزی بود که اتفاق افتاده و من شاهد آن بودم.

کمیسر پس از این که چند سوال از گروهبان کرد، به سراغ جسد زن جوان رفت. او به طرز دلخراشی و با بیش از 8 ضربه چاقو به قتل رسیده بود. زن جوان یک مانتو کوتاه و کرم رنگ به تن داشت که رنگ خون به خود گرفته بود. چشمان نیمه بازش به سقف دوخته شده بود و حوضی از خون اطراف او را احاطه کرده بود.

کمیسر به دقت جای ضربات چاقو را وارسی کرد و آن گاه در زیر ناخن‌های بلند زن جوان، چند تار موی کاملا مشکی بلند را مشاهده کرد. همچنین آثار خراشیدگی را بر روی صورت او دید.

کمیسر پس از بررسی جسد زن جوان بلند شد که سالن را ترک کند که ناگهان چشمش به یک کلید کوچک افتاد. آن را برداشت به دقت نگاه کرد و بعد داخل دستمال پیچید و تحویل سروان پاول داد. سپس به بازرسی از داخل ساختمان پرداخت. ظاهرا همه چیز طبیعی بود. فقط داخل سالن کمی ریخت و پاش بود که این امر حکایت از مقاومت احتمالی مقتوله در مقابل قاتل داشت.

در اتاق خواب نیز کمی آشفتگی مشاهده می‌شد. مقداری از وسایل داخل کمد دیواری بیرون ریخته شده بود و اوضاع مناسبی حاکم نبود. یک گاوصندوق کوچک اما بسیار سنگین در داخل کمد جاسازی شده بود. که در آن کاملا قفل بود و به نظر نمی‌رسید چیزی از داخل آن به سرقت رفته باشد.

کمیسر در بررسی‌های بعدی پی برد که قاتل یا قاتلان بدون هیچ‌گونه مقاومتی وارد خانه شده و پس از ارتکاب جنایت از محل گریخته‌اند.

در حالی که کمیسر در حال بازرسی از صحنه جنایت بود، پیرزنی وحشت زده وارد ساختمان شد و با دیدن جسد زن جوان شروع به گریه و شیون کرد. کمیسر منتظرشد تا او آرام گیرد و سپس به سوال از او پرداخت.

پیرزن در حالی که صدایش‌ می‌لرزید گفت:

او دخترم ماریا است. چند دقیقه پیش تماس گرفتم که آقایی که خودش را مامور پلیس معرفی کرد گوشی را برداشت و گفت به اینجا بیایم و با عجله خودم را به اینجا رساندم. چگونه ممکن است دختر قشنگم ماریای عزیز این گونه مرگ را در آغوش کشیده باشد.

کمیسر از او پرسید: چطور شما این ساعت شب با دخترتان تماس گرفتید؟ پیرزن نفسی تازه کرد و گفت: من در سفر بودم. قرار بود ماریا برای آوردن من به فرودگاه بیاید. اما وقتی خبری از او نشد با تلفن همراهش تماس گرفتم که خاموش بود. بعد هم با منزلش تماس گرفتم که همکار شما خواست خودم را به اینجا برسانم، که من از فرودگاه مستقیم به اینجا آمدم.

پیرزن در حالی که اشک می‌ریخت ادامه داد: یعنی چه کسی ممکن است دخترم را کشته باشد کمیسر سرش را تکان داد و گفت: هنوز هیچ چیز مشخص نیست و بعد پرسید:

دامادتان کجاست؟

پیرزن شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: نمی‌دانم. شاید در محل کارش در شرکت باشد. او بیشتر اوقات، شب‌ها کشیک است و دخترم ماریا تنها می ماند.

کمیسر پرسید: شماره تلفن او را دارید؟

زن سرش را تکان داد و گفت: بله، بعد از داخل کیف دستی‌اش دفترچه‌ای بیرون آورد و شماره تلفن همراه دامادش الکساندر توماز را به او داد.

کمیسر با تلفن همراه خودش شماره همراه الکساندر را گرفت. مدت زیادی طول کشید تا وی گوشی را برداشت و با صدایی لرزان گفت: بله بفرمایید.

کمیسر پرسید: آقای الکساندر توماز؟

مرد که نفس نفس می‌زد پاسخ داد: خودم هستم بفرمایید.

کمیسر خودش را معرفی کرد و گفت برای همسرتان اتفاق ناگواری رخ داده. بهتر است هر چه زودتر به منزل بیایید.

الکساندر با عجله پرسید: چه اتفاقی؟

کمیسر گفت: بعدا توضیح می‌دهم. حالا بهتر است زودتر خودتان را برسانید. کمیسر تا زمان آمدن الکساندر به تحقیق از جیم لیوی همسایه بغلی پرداخت.

جیم که مردی جا افتاده و بسیار مودب بود گفت: ساعت حدود یک نیمه شب بود که با صدای جیغ از خانه بیرون آمدم. در خانه آقای الکساندر باز بود. به طرف آنجا رفتم و با گروهبان هارلی روبه‌رو شدم.

وی افزود: زن و شوهر مدت یک سال است که در اینجا زندگی می‌کنند. رفت و آمد زیادی ندارند. اما اختلافات آنها بسیار زیاد است و هر چند وقت یک بار جار و جنجال به راه می‌اندازند.

جیم خاطرنشان کرد: ماریا زن بسیار مهربان و باوقار و در عین حال تند مزاج بود و زیاد با همسایه‌ها دم خور نبود.

بازجویی کمیسر از جیم و همسرش 20 دقیقه‌ای به طول انجامید و در این میان الکساندر توماز شوهر مقتوله با موهای بلند و سیاه که از پشت بسته بود و کاپشن سرمه‌ای رنگ در حالی که رنگ به رخ نداشت وارد ساختمان شد. کمیسر در همان آستانه در ورودی آنچه را که اتفاق افتاده بود برایش شرح داد.

الکساندر روی زمین نشست و زانوی غم در بغل گرفت و دقایقی ساکت بود سپس آرام و با صدای دورگه‌ای گفت:

‌یعنی چه کسی او را به قتل رسانده است؟

کمیسر به آرامی پاسخ داد. هنوز ما هم نمی‌دانیم. اظهارات شما می‌تواند کمک بزرگی برای شناسایی و دستگیری قاتل باشد.

الکساندر لحظه‌ای مکث کرد و گفت: ولی ما با کسی خصومت نداریم. حتما یک سارق جنایتکار دست به این جنایت زده است.

کمیسر با تعجب پرسید: چرا این حرف را می‌زنید؟

الکساندر با عجله و سراسیمه گفت: ماریا طلا و جواهرات زیادی داشت که در گاوصندوق نگاه‌داری می‌کرد. شاید سارقین به قصد سرقت وارد خانه شده و بعد هم ماریای بیچاره را با ضربات چاقو به قتل رسانده و گریخته‌اند.

کمیسر پرسید: می‌دانید صندوقچه طلا و جواهرات او کجاست؟

در داخل کمد دیواری، رمز آن را فقط ماریا می‌دانست و حتی به من هم نگفته بود. کلید آن را هم دور از چشم من پنهان کرده بود و هیچ خبری از محل نگهداری کلید ندارم.

کمیسر پرسید: آخرین باری که ماریا را دیدید؟

الکساندر با تردید گفت: ساعت حدود 10 شب بود که به قصد رفتن سرکار از منزل خارج شدم. ماریا هم قرار بود ساعتی بعد برای آوردن مادرش به فرودگاه برود. چون من می‌بایستی سرکار می‌رفتم او را همراهی نکردم.

کمیسر از او سوال کرد:‌ و از آن به بعد تمام مدت سرکار بودید؟

الکساندر جواب داد: بله البته، چند دقیقه‌ای برای خرید سیگار و نوشیدنی محل کارم را ترک کردم.

کمیسر پرسید: محل کار شما نزدیک است؟

الکساندر جواب داد:‌ بله خیلی نزدیک، فقط یک خیابان فاصله دارد.

‌ پس چرا پس از تماس من این قدر دیر به اینجا رسیدید؟

الکساندر جواب داد: چون می‌بایستی یکی را جای خودم می‌گذاشتم.

کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید و آن‌گاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و سپس رو به سروان پاول دستور دستگیری الکساندر را به جرم قتل عمد همسرش صادر کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها