مرگ مرموز لا‌را در‌خوابگاه

«لارا» از سال اولی که وارد دانشگاه شدم همکلاسی‌ من بود. او به خاطر این‌که خیلی خوب درس می‌خواند و توجه زیادی به دانشگاه و کلاس‌هایش داشت همه او را به چشم یک بچه نگاه می‌کردند، اما از نظر من او بچه نبود. او دختر باهوش و درسخوانی بود که می‌دانست هدفش از این‌که وارد دانشگاه شده چیست و می‌خواست هر طور که شده به آن هدف دست پیدا کند. من توجه خاصی به او نداشتم. ماه‌های اول دانشگاه برای همه ما که از ایالت‌های دیگر به میشیگان آمده بودیم تا درس بخوانیم سخت می‌گذشت.
کد خبر: ۲۴۲۴۳۷

دور بودن از خانواده و زندگی کردن در خوابگاه برای من یا هر کس دیگری که تا به حال به این شکل زندگی نکرده بود بسیار سخت و عجیب به نظر می‌رسید. آشنایی بیشتر من و «لارا» به زمانی برمی‌گردد که در یک امتحان سخت تنها چند روز مانده به روز برگزاری امتحان جزوه‌ام را گم کردم. از شانس و اقبال بدی که داشتم درسی که می‌خواندیم گرچه بر پایه کتاب بود و مرجع ما همان کتاب به حساب می‌آ‌مد، اما همه می‌دانستیم آنچه که استادمان در طول کلاس‌ها برایمان گفته بود و ما از روی حرف‌هایش نکته برداشته بودیم همان‌هایی خواهد بود که به کار ما می‌آید. از آنجایی که رابطه سردی با همه همکلاسی‌هایم داشتم هیچ‌کس حاضر نمی‌شد کوچک‌ترین کمکی به من بکند. جالب این بود که حتی نمی‌دانستم برداشتن جزوه من کار چه کسی می‌تواند باشد. مطمئنا یک نفر از روی دشمنی یا بدجنسی مرا به این دردسر بزرگ انداخته بود و رفتارهای خشک و سردی که با همه داشتم می‌توانست دلیلی برای انجام این کار توسط همکلاسی‌هایم باشد. ناچار بودم بالاخره به یک نفر التماس کنم و در میان تمامی همکلاسی‌هایم «لارا» را انتخاب کردم. با وجود این‌که از نظر شخصیتی، آدمی گوشه‌گیر بودم و چیز زیادی از اطرافیانم نمی‌دانستم اما در همین چند ماه متوجه شده بودم که او دختر درسخوانی است و با وجود این‌که آرام است و دوستان زیادی ندارد اما به خاطر هوش و ذکاوتش مدام همه بچه‌ها در اطرافش جمع می‌شوند و او می‌تواند به بیشتر سوالات درسی آنها پاسخ دهد. احساس کردم اگر کسی وجود داشته باشد که بتواند در مدت بسیار کم مرا که هیچ منبعی برای در‌س‌خواندن نداشتم کمک کند، آن فرد همان «لارا» است. با شنیدن حرف‌هایم و قصه گم شدن جزوه درسی‌ام لبخند زد و به من گفت که می‌توانم همراه او درس بخوانم. آشنایی ما از همانجا شروع شد و من متوجه شدم او با تمام دخترهای دیگری که در زندگیم دیده بودم تفاوت داشت. او فوق‌العاده مهربان بود.» جنجال کشته شدن دختر جوان 22 ساله آمریکایی به نام «لارا دیکینسون»‌ در اتاق محل اقامتش در نزدیکی دانشگاه شرقی میشیگان سروصدای زیادی به راه انداخت. جسد بی‌جان این دختر در حالی‌که در نزدیکی او بالشتی سفید رنگ افتاده بود نشان از یک قتل و مجرمی بی‌رحم داشت که به علت نامعلوم این دختر درسخوان دانشجو را از پا در آورده بود. مرگ تکان‌دهنده این دختر تا مدت‌ها موضوع بحث میان دانشجویان بود تا این که پلیس «اورنج تیلور» 22 ساله دانشجوی همان دانشگاه را که از مدت‌ها قبل با «لارا» آشنایی داشت به اتهام قتل دستگیر کردند. «تیلور» متهم شد که شب حادثه وارد اتاق «لارا» شده و او را با فشار دادن بالشتی روی صورت به قتل رسانده و سپس از ساختمان خارج شده است. «زمانی که مرا برای بازجویی به مرکز پلیس فراخواندند هیچ تعجبی نکردم. مرگ لارا آنقدر برایم تکان‌دهنده و ناگهانی بود که بعد از آن هر اتفاقی هم که می‌افتاد دیگر نمی‌توانست مرا بیش از حد نگران کند.

لارا به شکل عجیبی به قتل رسیده بود و همه دانشگاه حرف مرگ او را می‌زدند. من آخرین بار چند روز قبل از مرگش او را دیده بودم. مثل همیشه آرام و سر حال بود و به تعطیلات تابستانی‌اش فکر می‌کرد، او قرار بود برای تعطیلات سال نو پیش خانواده‌اش برود اما از آنجایی که بلافاصله بعد از اتمام تعطیلات امتحانات ما شروع می‌شد به من گفت که سفرش را به تعویق می‌اندازد و برای تابستان برنامه‌ریزی می‌کند. روزی که به من گفتند اتفاق بدی برای «لارا» افتاده فورا به سمت اتاقش که در نزدیکی دانشگاه قرار داشت دویدم. باورم نمی‌شد که ممکن است بلای بدی سر او آمده باشد اما خبرها درست بود او را به قتل رسانده بودند و پلیس از همان لحظه وارد قضیه شده بود. ساعت‌ها بعد یا شاید هم چند روز بعد پلیس برای بازجویی مرا فراخواند. آنقدر بدحال بودم که حتی نمی‌دانستم چند روز از زمان مرگ او گذشته است. سعی می‌کردم با خوردن قرص آرام‌بخش فقط بخوابم و این مصیبت را به این شکل تحمل کنم. در ابتدای بازجویی هر آنچه که از من سوال می‌شد را دقیق پاسخ می‌دادم، اما کم‌کم متوجه شدم که سوالات آنها به جای این که پاسخی برای اثبات بی‌گناهی من باشد، آنقدر جهت‌دار است که در واقع سعی دارند از من اعتراف بکشند. اعتراف به کاری که مرتکب نشده بودم و از آنجایی که چندین نفر ادعا کرده بودند که من رابطه دوستانه با «لارا» داشته‌ام من مظنون درجه اول به شمار می‌آمدم. در بازجویی‌های متعدد آنها همه سعی خود را کردند تا مدارکی بر علیه من ارائه دهند که نشان‌دهنده محکومیت من باشد. من نمی‌دانستم چطور باید به آنها ثابت کنم که چند روز قبل از مرگ لارا از او خبر نداشتم. او مشغول درس‌هایش بود و من هم به خاطر مشغله خانوادگی که در سرم داشتم از او بی‌خبر بودم. کم‌کم جواب آزمایش‌های مختلف ازجملهDNA اعلام شد. پلیس ادعا کرد که این آزمایش نشان‌دهنده حضور من هنگام مرگ لارا بوده است. از سوی دیگر آنها مدعی شدند که الیاف بالشتی که لارا با آن به قتل رسیده روی یکی از پیراهن‌های من که در اتاق خوابم پیدا کرده‌اند دیده شده است و همه اینها نشان‌دهنده حضور من هنگام قتل لاراست. این دلایل و مدارک بی‌توجیه سبب شد تا من به عنوان قاتل معرفی شده و راهی دادگاه شوم. رای دادگاه هر چه که باشد من با آن مخالف هستم. وجود این مدارک سطحی برای معرفی کردن کسی به عنوان قاتل اصلا قابل قبول نیست و من زیر بار آن نمی‌روم. قاتل «لارا» هنوز آزادانه زندگی می‌کند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها