اشکها و لبخندها

پرونده ماجرا زمان؛ 1378 مکان؛ همدان تهران شخصیت‌ها؛ یحیی ن، زندانی سابق علی و حسن؛ برادر یحیی نادر؛ شوهرخواهر یحیی سمیه؛ همسر یحیی
کد خبر: ۲۴۲۴۲۶

همیشه غم و شادی با هم درآمیخته می‌شود، درست مثل تپه‌های کوهانی‌شکل که تا به اوج می‌رسی باید فرود بیایی و همین که فرود می‌آیی باید برای یک سربالایی تند و نفس‌گیر آماده شوی. ماجرا را از وقتی شروع می‌کنم که در دانشگاه قبول شدم. خیلی درس خوانده و زحمت کشیده بودم. می‌دانستم پدر کشاورزم نمی‌تواند هزینه دانشگاه آزاد را بپردازد و باید هر طور که شده در دانشگاه سراسری قبول می‌شدم و بالاخره هم به هدفم رسیدم. هیچ شناختی از رشته مددکاری نداشتم ولی به هر حال اسمم دانشجو شد و از سرباز صفر شدن خیلی بهتر بود. همان روزهایی که از خوشحالی در ابرها سیر می‌کردم و داشتم بار و بنه‌ام را برای آمدن به تهران جمع می‌کردم غمی بزرگ سایه‌اش را بر سر من و شش خواهر و برادرم پهن کرد. پدرم فوت شد، کاملا ناگهانی و غیرقابل باور؛ شب خوابید و صبح هر چه صدایش کردیم جواب نداد. روز هفت پدرم همان روزی بود که باید در دانشگاه ثبت‌نام می‌کردم. با این که عزادار بودیم مادرم با اصرار مرا راهی تهران کرد. همان شب دوباره به همدان برگشتم. دیگر دلم نمی‌خواست به دانشگاه بروم. نگران مادرم بودم ولی او می‌گفت اگر درس نخوانم حلالم نمی‌کند.

در خوابگاه روزهای سختی را می‌گذراندم. غم مرگ پدر، نگرانی مادر، غربت و زندگی در شهری که انگار دنیایی دیگر بود، مدل موها، انواع لباس‌ها، رستوران، پاساژ و ... سرگیجه گرفته بودم و هر روز بیشتر از روز قبل در خودم فرو می‌رفتم. این همان چیزی است که به آن می‌گویند افسردگی و بعضی‌ها مثل من برای فرار از آن به سمت مواد می‌روند. اولین بار از یکی از هماتاقیهایم ‌خوابگاهی‌هایم حشیش گرفتم و خیلی زود از تفریح و تفنن به اعتیاد تبدیل شد، اعتیادی که هزینه داشت و برای تأمینش چاره‌ای جز دزدی نداشتم. سرقت‌هایم را از همان خوابگاه شروع کردم. بعد با سرقت از مغازه‌ها کارم را ادامه دادم و باز هم نفهمیدم چطور شد که از خودم یک زورگیر حرفه‌ای ساختم. به دانشگاه اهمیتی نمی‌دادم و دو ترم پشت سر هم مشروط شده بودم. ترم چهارم بودم که قبل از امتحان‌ها دستگیر شدم و به زندان افتادم. سه سال تمام را در حبس ماندم و در این مدت هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم، حتی با آنها تماس هم نگرفتم، فقط یکی از برادرهایم وقتی من غیبم زد به تهران آمد و با پرس‌وجو و تحقیق فهمید چه بلایی سر خودم آورده‌ام.

سال 81 بود که آزاد شدم. جایی برای رفتن نداشتم. نمی‌توانستم به همدان برگردم. از این که با مادرم رودررو شوم خجالت می‌کشیدم. من برای درس خواندن به تهران آمده بودم و با ندانم‌کاری خودم آرزوی مادر و پدر مرحومم را به باد داده بودم. شب اول آزادی را با چانه زدن و دروغ گفتن در خوابگاه سابقمان ماندم. صبح زود از آنجا بیرون آمدم. در خیابان‌ها پرسه می‌زدم، بی‌هدف و سرگردان. احساس می‌کردم از این شهر و از مردمش بدم می‌آید. نوعی حس تنفر در وجودم موج می‌زد. اینجا جای من نبود، باید به شهر خودمان برمی‌گشتم. به ترمینال آزادی رفتم اما در آنجا احساس کردم بمانم بهتر است. می‌خواستم برگردم و چه بگویم؟ بلاتکلیفی و تردید مثل خوره به جانم افتاده بود. سرگردانی‌ام در فرودگاه باعث شد ماموران گشت به من مشکوک شوند. وقتی به پاسگاه رفتیم توضیح دادم که تازه آزاد شده‌ام و دیگر نمی‌خواهم دنبال کار خلاف بروم اما برای برگشتن به شهرمان هم هیچ پولی ندارم. یکی از ماموران 1500 تومان به من داد و بعد آزادم کردند ولی من دیگر به ترمینال نرفتم، کمی در میدان آزادی ماندم و سپس از کنار دیوار بلند و دراز فرودگاه به سمت جنوب به راه افتادم. هیچ مقصدی نداشتم. فقط می‌خواستم زمان بگذرد. گرسنه‌ام بود، آنقدر که سرم گیج می‌رفت و پاهایم سست شده بود. پیش خودم می‌گفتم همین جا، پای این دیوار می‌میرم و همه تردیدها و دلهره‌هایم تمام می‌شود اما این اتفاق نیفتاد. در یکی از کوچه‌های فرعی غذا می‌دادند. ظاهرا کسی فوت شده بود و خانواده‌اش خیرات کرده بودند. این که می‌گویم غم و شادی مثل حلقه‌های یک زنجیر به هم وصل است به همین خاطر است. در بی‌پولی مطلق یک مامور پلیس به من کمک کرد. بعد از آن در حالی که فکر می‌کردم از گرسنگی دارم می‌میرم غذای مجانی گیرم آمد. بعد از سیر شدن فکرم دوباره به کار افتاد. باید به همدان برمی‌گشتم، به پای مادرم می‌افتادم و التماس می‌کردم تا شاید مرا ببخشد. به خودم گفتم هر طور که شده این کار را می‌کنم. دیگر منصرف شدن برایم معنایی نداشت.

شب را در اتوبوس خوابیدم و آفتاب تازه زده بود که به مقصد رسیدم. هوای همدان برایم طعمی تازه داشت؛ روحیه‌بخش بود و امیددهنده. حرف‌هایی را که باید به مادرم می‌گفتم بارها در ذهنم مرور کردم اما قبل از این‌که به خانه بروم راهی قبرستان شدم تا فاتحه‌ای برای پدرم بخوانم و از او هم عذرخواهی کنم. سرشار از افکار مثبت بودم و با خودم عهد بسته بودم که هرطور شده زندگی‌ام را دوباره از نو می‌سازم. سر قبر پدرم که رسیدم یکدفعه خشکم زد. باورم نمی‌شد. قلبم چنان می‌تپید که چیزی تا سکته فاصله نداشتم. چشم‌هایم را مالیدم تا بفهمم درست می‌بینم یا نه. نمی‌خواستم باور کنم که روی سنگ قبر کناری اسم خواهر کوچکم نوشته شده است. بغضم ترکید. وقتی راهی تهران شده بودم او فقط 9 سال داشت.

نفهمیدم زمان چطور گذشت. وقتی به خودم آمدم که غروب شده بود. منگ بودم، اصلا متوجه زمان و مکان و دور و اطرافم نبودم. ای کاش کمی حشیش داشتم. این فکر ناگهانی به سرم زد و سعی کردم آن را فراموش کنم ولی غلبه بر این وسوسه کار خیلی سختی است. می‌دانستم از کجا می‌توانم مواد تهیه کنم اما پول نداشتم. سراغ صندوق صدقات رفتم و سعی کردم با یک تکه چوب نازک از آن پول بردارم. هنوز به اندازه کافی پول از صندوق بیرون نکشیده بودم که سر و کله یک مامور پیدا شد. مرا به کلانتری برد. نمی‌خواستم به زندان برگردم. وقتی اسمم را پرسیدند دروغ گفتم. افسرنگهبان سرباز را صدا زد تا من را به بازداشتگاه ببرد.

دوباره شوکه شدم. باز هم باورم نمی‌شد. این بار هم چشم‌هایم را مالیدم. مواد نکشیده بودم و آنچه می‌دیدم توهم نبود. آن سرباز برادرم بود، حسن.

نمی‌دانم حسن چه کار کرد و چه گفت که من را آزاد کردند. البته پول‌های صندوق صدقات را پس گرفتند و در صندوقی که جلوی در کلانتری بود انداختند. حسن من را به خانه برد. از این‌که او من را نجات داده بود خیلی خوشحال بودم. در بین راه یک داستان هم ساختیم تا به مادرم بگوییم. مادر چقدر پیر و شکسته شده بود. او خیلی زود من را بخشید و البته خیلی زود هم فوت شد؛ یک هفته بعد.

در خوابگاه روزهای سختی را می گذراندم ؛ غم مرگ پدر، نگرانی مادر، غربت و زندگی در شهری که انگار دنیایی دیگر بود . این همان چیزی است که به آن میگویند افسردگی و بعضیها برای فرار از آن به سمت مواد می روند

پستی و بلندی‌های زندگی من را مغلوب کرده و از نفس انداخته بود. ترجیح می‌دادم در قبر جا بگیرم ولی دیگر مجبور نباشم این همه اضطراب را تحمل کنم. همین افکار مالیخولیایی باعث شد تصمیم به خودکشی بگیرم اما خدا را شکر جراتش را پیدا نکردم. برادر دیگرم علی برایم دنبال کار گشت و بالاخره من را به یک نجاری برد. روزی قرار بود یک مرد تحصیلکرده و مددکار اجتماعی شوم ولی حالا سهم من از زندگی جاروکشی در نجاری بود. کارم را از پادویی شروع کردم و وقتی زمین و خانه پدری را فروختیم با ارثیه خودم یک ماشین خریدم و در خط همدان ملایر شروع به مسافرکشی کردم. زندگی‌ام داشت سامان می‌گرفت که آن تصادف لعنتی اتفاق افتاد. برف شدیدی می‌بارید و جاده خیلی خراب بود. من تنها و بدون مسافر از ملایر برمی‌گشتم که در یک لحظه کنترل ماشین را از دست دادم و وقتی به خودم آمدم که در بیمارستان بودم. پای چپ و سرم شکسته بود.

سه ماه طول کشید تا توانستم بدون کمک عصا راه بروم. پیکان را مفت فروختم و شدم سربار حسن که داشت سربازی‌اش تمام می‌شد. خیلی مدیونش بودم و هیچ‌جوری نمی‌توانستم زحماتش را جبران کنم. وقتی سال مادرم گذشت علی ازدواج کرد و حسن هم گفت دختری را نشان کرده است. داشتم دوباره تنها می‌شدم و ترس از این موضوع خیلی آزارم می‌داد. بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم به تهران برگردم. کمی نجاری یاد گرفته بودم و احساس می‌کردم این بار می‌توانم برای خودم کاری پیدا کنم. در تهران مدتی در مسافرخانه ماندم و بعد اتاقی در یافت‌آباد اجاره کردم و در یکی از مبل‌سازی‌ها مشغول به کار شدم و همه هوش و حواسم به این بود که فوت و فن کار را بهتر و بهتر یاد بگیرم. در این گیر و دار یکی از خواهرهایم در آستانه ازدواج قرار گرفت و من که می‌خواستم به عنوان بزرگ‌ترین پسر خانواده وظیفه‌ام را انجام بدهم خرج و مخارج جهیزیه را به عهده گرفتم. البته یک برادر بزرگ‌تر هم داشتم که سال‌ها قبل در یک حادثه فوت شده بود.

تمام پس‌اندازم خرج جهیزیه خواهرم شد. حالا علاوه بر تنهایی آزاردهنده دوباره بی‌پول هم شده بودم. می‌خواستم ازدواج کنم و به همین خاطر هم بیشتر از معمول کار می‌کردم تا پس‌اندازی داشته باشم ولی ازدواج خواهرم نقشه‌هایم را نقش بر آب کرد و دختری را که نشان کرده بودم از دست دادم. این هم یک ضربه روحی دیگر در روزهایی که فکر می‌کردم بالاخره دارم سر و شکلی به زندگی‌ام می‌دهم. به هر حال رسم زمانه همین است و نمی‌شود کاری کرد. من هنوز باید تاوان ندانم‌کاری و اشتباه چهار سال قبلم را پس می‌دادم. در این افکار غرق بودم که خواهرم و شوهرش نادر به تهران آمدند و بعد از مدتی خواهرم توصیه کرد با خواهرشوهرش ازدواج کنم. من هم مخالفتی نکردم و بالاخره زندگی مشترک ما شروع شد.

من و سمیه زندگی جمع و جور محقرانه‌ای داشتیم اما در کنار هم خوشبخت بودیم و هر دو برای بهتر شدن اوضاع تلاش می‌کردیم. من همچنان در مبل‌سازی مشغول بودم و همسرم از یک پرده‌دوزی سفارش کار می‌گرفت. وقتی پسرم محمدعلی به دنیا آمد با خودش برکت به زندگی‌مان آورد و حالا من و دو همکار دیگرم داریم مغازه خودمان را راه می‌اندازیم و قرار است تعمیر مبل و تعویض روکش انجام بدهیم. خدا را شکر که توانسته‌ام تا این مرحله خودم را بالا بکشم و امیدوارم از این به بعد هم موفق باشم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها