فروشنده: خانم بیا این بچهات رو ببر مغزم ترکید از بس حرف زد!
شترگاوپلنگ: صبر کن دوست خوب من! هنوز حرفهام تموم نشده... .
ایادی: ولش کن بابا، تو اینجا هم دستبردار نیستی؟
شترگاوپلنگ: سلام! شما کی هستی؟
ایادی: یه آدم مفلوک مشت بر دهان خورده!
شترگاوپلنگ: مشت بر دهان خورده؟ کی زده توی دهنت؟ ببین دوست خوب من توی زندگی هر آدمی از این اتفاقها میافته. ممکنه بعضی وقتها یک نفر بیاد یک مشتی هم توی دهن آدم بزنه ولی زندگی که تموم نشده! کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.
ایادی: بابا ولمون کن سر جدت! بچه برو بچگیات رو بکن، این حرفهای گنده گنده چیه میزنی؟
شترگاوپلنگ: آقا اجازه، دوست خوب من، من فقط میخواهم یه کم نصیحتت بکنم که دست از این حرفها برداری. به زندگی نگاه کن... ببین چقدر زیباست... .
ایادی: اوووووووووووووق!
شترگاوپلنگ: کار بد؟ کار بد؟ به مامانت میگم!
ایادی: مگه تو فضولی؟
شترگاوپلنگ: حرف بد؟ حرف بد؟ ماماااااااااااااااان! من دیگه با شما حرف نمیزنم. شما خیلی بیادبی!
ایادی: حالا جون من بیا دو کلمه حرف بزن.
شترگاوپلنگ: راست میگی؟ باشه... ببین دوست خوب من، ممکنه توی زندگی هر کسی از این مشکلات پیش بیاد... .
ایادی: صبر کن ببینم، چه مشکلی؟
شترگاوپلنگ: نمیدونم، هر مشکلی ولی مهم اینه که تو باهاش چه برخوردی بکنی... اصولا در زندگی هر آدمی... .
ایادی: ولمون کن بابا! اینجا هم دست برنمیداره... .
شترگاوپلنگ: کجا میری دوست خوب من؟ دارم باهات حرف میزنم. بیادب!
ایادی: ما نخواهیم دوست خوب جنابعالی باشیم کی رو باید ببینیم؟
شترگاوپلنگ: نخیر تو دوست خوب من هستی. همه دوست خوب من هستند... .
ایادی: آره دیگه، بالاخره یکی به یکی میگه شترگاوپلنگ، نه برگ چغندر.
شترگاوپلنگ: مامااااااااااان این آقاهه به من حرف بد زد، به من گفت شترگاوپلنگ... .
مصاحبه با بچگی کافه کاغذی حق با مشتری است
کافه کاغذی: مامان! مگه نمیگن حق با مشتری است، پس چرا این آقاهه داره میزنه توی سرش؟
فروشنده: خانم بیا این بچهات رو ببر. کل مغازه رو ریخت به هم.
ایادی: خجالت بکش کافه اینجا هم دست از شلوغبازی برنمیداری!
کافه: من که کاری نکردم! فقط لباسهاشون رو خوب نچینده بودند من براشون مرتب کردم!
ایادی: میبینم! هر چی لباس بود ریختی زیر میز، ویترین رو هم که ترکوندی... .
کافه: یاه یاه یاه... .
ایادی: حالا لباس چی خریدی؟
کافه: من؟ یک دونه لباس زورو خریدم... با یه شنل جادویی، با یه کلاه بوقی قرمز... .
ایادی: اینها به چه دردت میخوره آخه بچه جان؟
کافه: آقا اجازه، میخوایم نصف شب با لباس زورو بریم بالای سر خواهرمون!
ایادی: دست بردار. این کارها به خدا عاقبت نداره.
کافه: آقا... مییای بریم اون مغازهه، حراج لباسهها!
ایادی: کو؟ کجا؟ اونجا که مغازه اسباببازیفروشیه.
کافه: تو کوری نمیبینی. لباسهاش توی مغازه است... .
ایادی: برو... برو خودت رو سیاه کن. فکر کردی من یکی دیگه گول تورو میخورم. تا حالا 10 بار این جوری پیچوندی منو... .
کافه: خب نیا! میگن اون مغازهه به هر کسی که بره توش جایزه میده، من میخواستم تو جایزه ببری وگرنه واسه من که این چیزها مهم نیست.
ایادی: چه جایزهای میده؟ یعنی قرعه کشیه؟
کافه با نیش باز: اوهوم!
ایادی: جان ایادی راست میگی؟ سر کاری نباشه... .
یک ساعت بعد، ایادی: بابا تو که هر چی اسباببازی توی این مغازه بود انتخاب کردی. من بدبختم که خریدم پس چی شد این جایزه؟
کافه: آقا اجازه... شما همین جا وایسا من برم این اسباببازیها رو بریزم توی ماشینمون، بعد مییام بهت جایزه میدم... .
ایادی: تو جایزه میدی؟
کافه: اوهوم!
ایادی: چی جایزه میدی؟
کافه: یه لبخند!... .