حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در این روزهای آخر اسفند که هوا همچین بگویی نگویی ملس شده و آدم دیگر میتواند با خیال راحت به آبی آسمان چشم بدوزد و نگران برف و باران نباشد، ما هم نشستهایم سینه آفتاب، کنار دیوار کافه و داریم برای خودمان دلی دلی میکنیم. البته ما که کافه کاغذی باشیم هنوز در سرمان مقادیر معتنابهی عقل پیدا میشود، به خاطر همین اگر نشستهاید که از مشتریهای کافه تک به تک اسم ببریم و بگوییم چه کسانی مشتری بودند و چه کسانی نبودند با عرض معذرت کور خواندهاید. همان پارسال برای هفتپشتمان بس بود چون تا اواخر خرداد همین جور نامه پشت نامه میرسید که کافه چرا اسم ما رو توی شماره آخر سال نیاوردی؟ ما هم که حساس! کلی به خودمان بد و بیراه گفتیم و تصمیم کبری خانم گرفتیم که دیگر از این کارها نکنیم. پس این از این.
و اما امسال! امسال سال خوبی بود به چند دلیل. یکی این که انصافا مشتریهای کافه واقعا واقعا از سالهای پیش زیادتر شدند و دیگر این که با راه افتادن ایمیل صفحه کافه کاغذی کلی مشتری دست به نقد آنلاین هم پیدا کردیم و شما کدام صاحب کافهای را دیدهاید که از دیدن مشتریهای زیاد توی دلش غنج نزند و خدا را شاکر نباشد؟ این شد که ما هم سرتاسر این سال اگر چه بعضی وقتها واقعا سرگردان میماندیم که به کی جواب دهیم ولی از این که فیالواقع سرمان اینقدر شلوغ بود دیوانهوار کیف میکردیم. البته اگر فکر میکنید خدای نکرده، خدای نکرده، بابت این موضوع به بعضی بندگان خدا که همین جوری هم بیچاره و ذلیل هستند پزی میدادیم و فخر میفروختیم کاملا در اشتباهید! چون ما که باز هم کافه کاغذی باشیم اصلا اهل این حرفها نیستیم و تا طرف را رسما دق ندهیم ولش نمیکنیم! (یاه یاه یاه)
اجازه بدهید که امسال در این شماره آخر سال، از همه شما تشکر کنم. از شما که با نامهها و ایمیلهایتان دل ما را خوش کردید و ما را در ادامه راهی که انتخاب کرده بودیم یاری فرمودید. در اینجا لازم است... (بیخیال بابا! این که شد سخنرانی) اصلا اساتید عزیز نسل سومی دم همه شما گرم که این قده باحالید!
بله وروجک ما هم یک سال بزرگتر شد و البته در طول مدت این یک سال زبان شان بیشتر از جثهشان رشد فرمودند به طوری که ما را درست قورت میدهند، یک آب هم رویش! نوش جان البته!
امیدوارم و از صمیم قلب یا همان ته ته قلبم (این بهتره!) آرزو میکنم که سال دیگر هم کماکان و پیوسته در خدمت شما باشیم و شما هم نهتنها ما را فراموش نفرمایید که وقت بیشتری را هم به کافه اختصاص دهید و خلاصه تحویل بازاره دیگه!
یک زمانی فکر میکردیم اگر این کافه فقط ده، بیست مشتری هم داشته باشد دیگر باید کلاهمان را بیندازیم بالای برج میلاد ولی حالا که تعداد مشتریهای کافه خیلی خیلی بیشتر از این حرفهاست کلاه ما هم بااجازهتان به عنوان اولین کلاه تاریخ الان دارد روی سبیل ماه نقاره میزند و برای خودش خوش است.
و اما یک سخن دیگر! حالا که سال نو دارد از راه میرسد و همه چیز قرار است نو شود، البته منظورم رخت و لباس نبودها! میخواهم خواهش کنم از همه آنهایی که به هر دلیلی از ما که کافه باشیم، (یکی نیست بگه هستی که هستی، واه!) اگر دلخوری، دلتنگی یا چیزهایی در این حدود دارید بیندازید توی کوله سال قدیم و بگذارید برود گم و گور شود. چون انصافا ما یکی طاقت دلخوری هیچ کس را نداریم، چه برسد به نسل سومیها و علیالخصوص مشتریهای کافه که به طور شبانهروزی چاکر و مخلصشان هم هستیم. پس بیخیال ناراحتیها، به چیزهایی که دارید فکر کنید لطفا!
اگر هم در طول نوروز به مسافرت رفتید، حسابی خوش بگذرانید و سعی کنید تا جایی که میتوانید هر گوشه از خاک این سرزمین را با دقت ببینید و بفهمید. جای ما را هم خالی کنید.
یک خرده عرایضی هم درباره ستون خانه دوست داشتم. بیایید انصافا برای یک بار هم که شده دست از این نسل سوم بازی بردارید، اینقدر ما را نپیچانید و تکلیف این ستون بینوا را روشن کنید. بابا اگر قرار بود همه صفحات نسل سوم را شما دربیاورید چه میکردید؟ از کل این نسل سوم، همین یک ستون محول شده به شما، آن وقت... (عیده، عیده، نق نزن، یادت رفت دوباره؟) ببخشید! دست خودمان نیست، اگر نق نزنیم انگار یک چیزی را گم کردهایم. خلاصه که بابا جان، دختران و پسران من، فرزندان عزیز! به این کافه کاغذی 17 سال و 4 ماهه گوش دهید (واه! چی شده؟ چرا این جوری نگاه میکنید، خب سنم همینه!... فیالواقع خودمان کبود شدهایم از زور خنده... یاه یاه یاه...) چی میگفتیم؟.... آهان هوای ستون خانه دوست را داشته باشید.
راستی برای سال نو چه آرزویی دارید؟ امیدوارم رنگینکمان آرزوهایتان آنقدر گسترده و رنگارنگ باشد که این ستون خانه دوست را پر... ببخشید، که تمام زندگیتان را روشن کند (یاه یاه یاه) چقدر هر و کر کردیم! خب عید است دیگر، حالا نخندیم کی بخندیم؟
کاش هر روزمان نوروز بود! کاش بهار سالی سه چهار بار بهمان سر میزد و دستی به سر و رویمان میکشید! کاش همهاش تعطیلی... نه این یکی نه، چون انصافا ما تحمل تعطیلی و بیخبری از مشتریهای کافه را نداریم. دست خودمان نیست، تا ول مان میکنند باز برمیگردیم به همان ذات شر و شور بچگی که از 100 فرسخی تعطیلیها را روی هوا میزد، بس که عاشق درس و مشق بودیم!
پای سفره هفتسین، وقتی سیب سرخ توی کاسه آب قل خورد و ماهی قرمز رو به قبله ایستاد و آن صدای همیشگی از توی تلویزیون گفت آغاز سال 1388، یاد ما هم باشید و برایمان دعا کنید! برای ما و همه مردم ایران و همه آدمهایی که روی کره زمین نفس میکشند و احتمالا نیازمند دعا هستند. برای سرزمین خوبمان دعا کنید و برای این که بالاخره شما نسل سومیها یک خرده کتابخوان شوید ای هوااااااااااااااااار! انصافا توی این تعطیلات عید حداقل اگر شده، یک کتاب بخوانید، حتما بخوانید. هر کتابی که شد. مهم این است که به مطالعه کردن عادت کنید. آخر سر من میمیرم و این سرانه مطالعه ملی بالا نمیآید که نمیآید!
خیلی هم انتظار عیدیهای چرب و چیلی از والدین گرامی نداشته باشید چون با این گرانی، همین که بتوانند از پس عید و حاشیههایش بربیایند هنر کردهاند. یک خرده از ما یاد بگیرید که اصلا و ابدا توقع نداریم در این سال نویی یک آدم خیری پیدا شود و بالاخره ما را صاحب لپتاپ کند. اصلا مگر مهم است؟ ای بابا اینها همهاش تجملات است. بعضیها نمیدانند در لپتاپ را چطور باید باز کنند بعد میروند میخرند و میگذارند کنار میزشان برای قشنگی، بعضیها هم مثل ما که همهاش باید مدام ایمیل چک کنند و مطلب بنویسند این جوری... هی... روزگار... .
لااقل دیگر بچه هم نیستیم که دلمان به عیدی گرفتن خوش باشد. یادش به خیر، حالا خود گردن شکستهمان باید عیدی هم بدهیم! یکیاش هم همین جزقولک! که از بس فکر کردیم برایش عیدی چی بگیریم سرسام گرفتیم.
فیالواقع چقدر حرف زدیم. خوش باشید، سلامت باشید، قبراق باشید و نسل سومی. ما که با 29 سال سن دیگر از نسل سوم بودن مان گذشته است! در این خلوتی ایام عید تا دلتان میخواهد وسط خیابانها جولان بدهید و دلی از عزا دربیاورید! عید شما مبارک!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....