حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
حتی میتوانیم بنویسیم: «انگار همین دیروز بود که شماره اول سال جدید را پس از تعطیلات نوروز آماده کردیم.»
یا حتی میتوانیم از همه اینها پا را فراتر بگذاریم و چیزهای دیگری بنویسیم، اما چرا این آخر سالی اوقات خودمان را تلخ کنیم و از روزهای رفتهای یاد کنیم که ما را به یاد بزرگ شدن و باز هم بزرگ شدن میاندازد. اصلا چرا از خود بهار ننویسیم، از این حس آشنایی که هر سال همین وقتها از راه میرسد و سخاوتمندانه درختها را رنگ میزند و جوانهها را از ساقهها میرویاند تا خواب زمستانی طبیعت با زیبایی رنگ سبز پایان یابد.
چه ایرادی دارد که به جای گلایه از سرعت زمین و دویدن روز و شب از پی هم به این تولد دوباره خیره شویم و فراموش کنیم که زمین پیش از ما چرخیده، ما را میچرخاند و بعد از ما هم همچنان میچرخد. اصلا بیایید سن و سال و روز و دقیقه را فراموش کنیم، یک کم فقط یک کم گوشهایمان را تیز کنیم تا نجوای ریشهها و ساقهها را بشنویم، نجوای بهار با درختها را بفهمیم و اگر فرصت داشتیم.به صدای نفس کشیدن زمین هم گوش بسپاریم. انگار مهم همین نفس کشیدن و همین نجواهاست که اگر نبود نه روز نویی شکل میگرفت و نه سبزی حیات از دل خاک سر میزد.
اگر حال و حوصله ندارید میتوانیم بیخیال همه اینها شویم، میتوانیم، به چیزهای دیگری فکر کنیم، مثلا همین روزها از خانه بیرون بزنیم و برویم بایستیم کنار بساط کسی که ماهی قرمز میفروشد. چند ساعت یا چند دقیقه مهم نیست، مهم این است که همانجا بایستیم و زل بزنیم به آدمهایی که میآیند تا ماهی قرمز بخرند.
چند ساعتی اگر همان اطراف قدم بزنیم همه طیفی را میبینیم که میآیند و ماهی میخرند و میروند. خوشحالی را میشود در چهرهایشان دید، میشود برق شادی را در چشمهایشان به تماشا نشست و از شادی آنها شاد شد و با خوشحالیشان، خوشحال.
بهار اگر هیچ کاری بلد نباشد همین که رنگ خنده را روی لبهای همه مینشاند خودش کار بزرگی است. همین که شوق و ذوق کودکانه را در وجود یک پیرمرد یا یک پیرزن بیدار میکند خودش اتفاق مهمی است. بهار همه این کارها را میکند به شرط آن که ما هم بلد باشیم چطور به استقبالش برویم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....