دو شعر از سیدصابر موسوی

مپرس حال مرا

سید صابر موسوی، شاعر جوانی است که همتش را بیش از هر چیز در آموختن و مطالعه به کار بسته است و با فاصله‌گرفتن از فضای رقابت‌های جشنواره‌ای و دغدغه رتبه‌ها و جایزه‌ها، در سرزمین شعر و خلاقیت و کشف،سیر و سیاحت می‌کند. موسوی از اعضای دفتر شعر جوان است و دغدغه اصلی او سرودن در قالب غزل می‌باشد.
کد خبر: ۲۴۲۱۹۸

این هفته و در آخرین صفحه شعرجوان در سال 87 به پیشنهاد منتقد ارجمند آقای اسماعیل امینی دو غزل ایشان را همراه با بازخوانی آن می‌خوانید.

آخر قصه

یکی ست بال و قفس، عرش و فرش حال مرا
که سنگ سنگ شکستی غرور بال مرا
خراب و خسته و مستم خراب و خسته و مست
شبیه چشم توام پس مپرس حال مرا
مپرس خسته و دربند از چه می‌خندم
مپرس و چنگ مزن بغض دیرسال مرا
چقدر بال و پرم بشکند بس است مخواه
که ناله ناله قفس بشنود زوال مرا
تو باید آخر این قصه را رقم بزنی
ببار سنگ که راحت کنی خیال مرا

ماه کامل

ماه امشب کامل است و آسمان گیسوی او
سیزده شب ماه‌ها در آرزوی روی او
ماه معصوم اگرچه رو گرفت از چشمه‌ها
از ورای ابرها هم می‌رسد سوسوی او
پشت پلکم خم شد از این غم که عمری چشم من
بر تمام خلق رو انداخت الا روی او
چشم طماعی ندارم گرچه ماهم کامل است
قانعم حتی به یک دیدار با ابروی او
گاه خورشید آرزو دارد که شب روشن شود
تا زمین یک دم ببیند ماه را پهلوی او

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها