یه‌حبه‌قند

کد خبر: ۲۴۲۱۱۳

نگار دختر کوچولوی 5 ساله‌ای بود که عاشق اسب باباش بود و صبح تا شب به اسب فکر می‌کرد و پرستارش بود، نگار؛ اسب کوچولو رو «رعد» صدا می‌زد.

رعد هم خیلی خیلی با نگار دوست شده بود و بهش عادت کرده بود، دوستی نگار و رعد با یه حبه قند شکل گرفت، آخه اسب‌ها عاشق قند هستن درست مثل بچه‌ها. نگار هم که یواشکی قندون خونه‌رو توجیب‌هاش خالی می‌کرد، همه قندهارو بین خودش و رعد به طور مساوی تقسیم می‌کرد و شاد شاد تو دل‌هاشون قند آب می‌شد.

این روزها نگار و رعد سرشون خیلی شلوغ بود، چون چند روز دیگه رعد می‌خواست تو یکی از بزرگ‌ترین مسابقات اسب‌دوانی شرکت کنه و همه اهالی ده چشم امیدشون به برنده شدن رعد بود. واسه همین هم بابای نگار تمرین‌های سختی رو تو برنامه روزانه رعد گذاشته بود که دل نگار کوچولو خیلی به حال اسبش می‌سوخت، اما نمی‌تونست حرفی بزنه چون قانون کار همین بود که باباش می‌گفت.

کم‌کم روز مسابقه نزدیک می‌شد و نگار دل تو دلش نبود تا که اون روز برسه، نگار تا اونجایی که می‌تونست این چندروز کاری کرد که به اسبش خوش بگذرونه.

بالاخره صبح روز مسابقه، نگار خودش خواست تا اسبش رو بشوره که سطل زیر پاش لق می‌خوره و نگار کوچولو پخش رو زمین می‌شه، رعد دستپاچه می‌شه و اینقدر شیهه می‌کشه تا بابای نگار از راه می‌رسه و می‌بینه که دختر کوچولوی قشنگش از درد پاهاش به خودش می‌پیچه.

آخر نگار خانوم به خاطر دوست داشتن زیاد اسب کار دست خودش داد. تمام اون روز نگار تو رختخواب بود و اسب تو فکر پاهای نگار.

تمام نیروی اسب کوچولو از بین رفته بود و نمی‌تونست حتی راه بره. تو مسابقه کم نمونده بود که از حال بره و بخوره زمین که خودش رو کنترل کرد، ‌اما رعد دهم شد و همه اهالی ده مسخره‌اش کردن و بابای نگار هم بر اساس یه رسم قدیمی‌ رعد رو بست به گاری و با کوهی از غم، راهی خونه شد.

رعد که فقط تو فکر پاهای نگار بود اصلا نفهمید که چه بلایی سرش اومده و با بستنش به گاری چه آینده تاریکی در انتظارشه.

فردای اون روز نگار رو تختش نشست و از گوشه پنجره چشمش به رعد افتاد که بستنش به گاری، شستش خبردار شد که ای وای اسب نازنینش تو مسابقه آخر شده و به این بلا گرفتار.

نگار منتظر نشست تا که دور و بر اسب خالی شد و تنهای تنها شد، با عجله با همون پای شکسته لنگون لنگون خودش رو رسوند به اسب، وقتی به چشم‌های رعد نگاه کرد همه چیز رو فهمید که فقط به خاطر اون بود که اسب نتونست اول بشه و باعث افتخار همه.

نگار اشک چشم‌های اسب رو ندید وقتی اشک تو چشم‌های خودش جمع شد و چکید رو لبش. گاری رو از پشت اسب باز کرد و از رعد خواست که بره و آزاد زندگی کنه و هیچ وقت به این ده برنگرده. بعد از تو جیبش یه مشت قند در آورد و در گوشش گفت: همه‌اش مال خودته، برات آرزو می‌کنم که روزهای شیرین‌تر از قند داشته باشی، برو اسب من.

باد یه دسته از موهای نگار رو ریخت جلوی چشم‌هاش تا دویدن و رقصیدن یال‌های رعد رو که آروم آروم داشت دور می‌شد نبینه.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها