روباه با خودش فکر کرد و گفت: به به امروز میتوانم یک شکم سیر غذا بخورم.روباه چرخی دور تا دور مزرعه زد. ولی دیوارهای مزرعه خیلی بلند بود و تمام درها بسته. روباه لحظهای از حرکت باز ایستاد و زبان خود را دور تا دور سبیلهایش چرخاند و نقشهای کشید و در میان درختها پنهان شد. ناگاه صدایی از دور توجهاش را جلب کرد و متوجه شد سر و صدای مزرعهدار است که همراه با اسب خود به مزرعه باز میگردد. روباه از این فرصت استفاده کرد و پشت سر اسب وارد مزرعه شد و خودش را کوچک کرد و مانند یک مار روی زمین میخزید تا به مزرعه رسید و در یک چشم بر هم زدن مرغی را در میان پنجههاش گرفت و به سرعت باد از در مزرعه به بیرون پرید.
روباه، دزد داستان ما در زیر سایه درختی نشسته و مشغول خوردن مرغ شد. ساعتی بعد چیزی جز پر و بالهای مرغ بیچاره روی زمین نمانده بود. روباه دوباره زبان خود را دور تا دور سبیلهایش چرخاند و دو سه بار خمیازه کشید و خوابید. چند ساعتی روباه به خواب عمیقی فرو رفته بود و بعد از خواب بیدار شد و احساس تشنگی عجیبی میکرد.
در آن نزدیکی چاه آبی وجود داشت. روباه به طرف چاه آب که در وسط مزرعه بود رفت. در کنار چاه دو سطل آب بود و وقتی یک سطل بالا کشیده میشد سطل دیگر به طرف پایین چاه میرفت. روباه به طرف داخل چاه خم شد. در تاریکی داخل چاه سر یک حیوان شبیه خودش را دید و فکر کرد که یکی از دوستانش است و با خودش گفت: آن خانم روباهه است که از چاه پایین رفته و من را صدا میزند. من الان از چاه پایین رفته و او را نجات میدهم. در آن هنگام روباه رفت داخل سطل و پس از چندی در قعر چاه و در میان آب قرار گرفت. روباه تا به سطح آب رسید از سرمای آب تمام بدنش لرزید و با خودش گفت: چقدر آب این چاه سرده... دارم میلرزم... و بعد هر چه دور و برش را نگاه کرد و دنبال خانم روباهه گشت هیچ کس و هیچ چیز انجا نبود. ازخودش پرسید: پس خانم روباهه کجاست؟ و به بالای چاه نگاه کرد و دید خانم روباهه اون بالاست و گفت: چطوری خانم روباهه رفتی اون بالا ؟ و در آن هنگام صدای آقا گرگه از بالای چاه آمد...
و تازه روباه فهمید که چه اشتباهی کرده و گرگ که دوستی زیادی باهم نداشتند را با خانم روباهه اشتباه گرفته بود.
روباه هرچه از گرگ خواست که او را نجات دهد و از آنجا بیرون آورد قبول نکرد. گرگ گفت: من هم طمع کردم و بعد از خوردن مرغی چاق برای رفع تشنگی در این چاه اسیر شدم. حالا توهم آنجا بمان تا یکی به فریادت برسد. میدانم که آب چاه خیلی سرده ولی من هم گشنهام و تو غذای مرا خوردهای. روباه ناراحت و غمگین در چاه به انتظار شخص دیگری نشست تا شاید نجات پیدا کند.