حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
هیچ کس نمیتوانست تشخیص بدهد که او ننه سرمای معروف قصه نوروزی است. تغییراتی که او در زلفان سپید و صورت چروک خوردهاش داده بود، حتی روی سپیدی و بارش برف زمستانی نیز اثر گذاشته بود و دیگر نمیشد گفت او یک ننه سرمای واقعی است، اما به هر حال زیباتر شده بود.
پیرزن قصه ما تمام چروکهای صورتش را با لیزر از بین برده بود و هر چقدر که میشد پوست صورتش را از اطراف کشیده بودند. چربیهای اضافهاش را نیز ساکشن کرده بود و با الهام از آخرین مدهای وارداتی، لباس شب عیدش را آماده کرده و پوشیده بود.
با خودش گفت عجب چیزی شدهام. امسال عمو نوروز واقعا ذوقزده خواهد شد و از این تغییرات شگفتزده میشود و حتما او را راضی میکنم خود را به بخش دیگری منتقل کند تا مجبور نباشد سالی یک بار مرا ببیند.
در آخرین اقدام، پیرزن 2 لیوان آب توی ماکروویو گذاشت و 2 تا بسته چای کیسهای هم توی پیشدستی کنار آن گذاشت تا هر وقت عمو نوروز برسد، ظرف 2 دقیقه چای را آماده کند.
پیرزن سفره هفتسین را چیده بود روی میز جلوی مبل و وقتی دیگر هیچ کاری نداشت روی کاناپه دراز کشید و یک سیدی گذاشت که فیلمی در مورد عید نگاه کند. متاسفانه فیلم از کارگردانی ضعیفی رنج میبرد و گسستگی داستان و ریتم یکنواخت آن به همراه بازی ضعیف هنرپیشههای آماتور باعث شد خیلی زود چشمان پیرزن سنگین شود و به خواب عمیقی فرو برود.
عمو نوروز که قرار بود آن روز را مرخصی بگیرد و نزد همسرش که تنها عشق زندگیاش بود برود، وسوسه شد به خاطر نبود کارمندان کافی در دایره نوروزی و واحد جشنها و آیینها، شیفت اضافه بماند تا از مزایای اضافهکاری مخصوص تعطیلات و اعیاد استفاده کند.
اگر کارها خوب پیش میرفت ممکن بود ترفیع هم بگیرد و به او درجه بابانوروزی بدهند.
به همین دلیل پشت میزش نشست و تا میتوانست برای درختان و گلهای مناطق مختلف، ترانه نوروزی و نسیم بهاری فرستاد.
پیام تبریک نوروزی را برای همه اساماس کرد و پرونده تمام حاجیفیروزهایی را که به اندازه کافی صورتهایشان را سیاه نکرده بودند و از لباس آبی به جای قرمز استفاده کرده بودند، تجدیدنظر کرد.
از دایره تعمیرات، دایره زنگی برای تمام متقاضیان ارسال کرد و در همه هدایای نوروزی اکسیر شادی پاشید.
بعد رفت که برای همه پیامهای شادمانی میل کند. بعد از همه این کارها، شیطان گولش زد و یاد تماسهای نگرفتهاش افتاد.
اداره خلوت بود و خطوط تلفنها آزاد. شماره بابانوئل را گرفت و یک ساعتی با هم گپ زدند. بعد هم اینترنت پرسرعت رایگان محل کار، وسوسهاش کرد و رفت سراغ یکی از دوستان اینترنتیاش، بهاره. عمو نوروز در آنجا دیگر عمو نوروز نبود. او جوان مجرد، خوشتیپ و 25 سالهای بود که به رشته بدنسازی علاقه داشت! اگر ننه سرما بو میبرد که او چه دستهگلهایی به آب میدهد، دیگر با او قطع رابطه میکرد و آدرسش را نیز به او نمیداد.
کار داشت به جاهای باریک میرسید که یکهو به خودش نهیب زد و به ساعت پای کامپیوتر نگاه کرد.
وای ساعت از 4 گذشته و زمان نوروز هم از دستش رفته بود. زود وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه ننه سرما به راه افتاد.
برای این که مثل همیشه او را ذوقزده کند، سراغ پلههای اضطراری رفت و از آنجا خود را پشت پنجره اتاق ننه سرما رساند. برعکس همیشه که ننه سرما پنجره را باز میکرد تا بهار بیاید، این بار پنجره باز نبود. عمو نوروز تقتق زد به پنجره.
اما خبری نشد. یواشی سرش را به شیشه چسباند و با دو دستش که اطراف صورت گرفت، نور را محدود کرد که داخل خانه را ببیند.
یکدفعه سرش را عقب کشید و ترسید.
مردم چی فکر میکردند، اگر میدیدند او دارد از پنجره، خانه مردم را دید میزند. برای مردی به سن و سال او خیلی قبیح بود.
دوباره آدرس و شماره پلاک و ساختمان را چک کرد. ظاهرا همه چیز مثل سابق بود غیر از اینکه پلاک خانه عوض شده بود و ننه سرما هم نبود. به جای او یک زن جوان و مد روز در خانه مقابل تلویزیون خوابیده بود.
یک بار دیگر همه چیز را چک کرد. با عقل جور در نمیآمد. یعنی خانه ننه سرما کجا بود؟ او کجا رفته بود؟ به شماره او زنگ زد اما <خانم در دسترس نمیباشد> به جای او جواب میداد.
سراغ شماره پلاک قبلی که یادش بود، رفت اما آن خانه هیچ شباهتی به خانه ننه سرما نداشت. داشت دیوانه میشد که یکدفعه یک پیغام از طرف اداره نوروزی دریافت کرد: شما به دلیل استفاده غیرمجاز از وسایل اداره و تاخیر در ورود نوروز اخراج میشوید.
انگار یک سطل آب سرد روی سرش ریخته بودند. حتما یکی از همکارانش از اداره به ننه سرما خبر داده بود که او با دیگران چت میکند و ننه سرما هم بیخبر خانهاش را عوض کرده بود.
او حتی دیگر نمیدانست به کدام کوچه برود و در کدام خانه را بزند؟
بیچاره عمو نوروز حتی خبر نداشت که در یک سال گذشته نه تنها ننه سرما عوض شده بلکه اسم کوچه و شماره پلاک خانهها هم عوض شده است. حتی نمیدانست که خودش هم عوض شده است. حالا دیگر حتی عمو نوروز هم نمیتوانست باشد!!!
او که تنها سالی یک بار به خانهاش سر میزد آنقدر دلتنگ و ناامید شده بود که جلوی همان خانهای که شبیه خانهشان بود نشست و شروع کرد به گریه کردن. همین موقع ننه سرما با ظاهر جدیدش از در بیرون آمد و او را دید و در حالی که از تعجب داشت شاخ درمیآورد، گفت: عمو نوروز اینجا چه کار میکنی؟
عمو نوروز که این زن غریبه را نمیشناخت، گفت: ببخشید خانم من قصد مزاحمت نداشتم. من خانه را عوضی گرفته بودم، ولی شما مرا از کجا میشناسید؟
ننه سرما که میخواست او را ذوقزده کند، گفت: این خودمم، ننه سرما! کلی جراحهای زیبایی روی من کار کردند تا اینجوری شدم.
عمو نوروز که باورش نمیشد، با اکراه دنبال این زنی که غیر از صدایش هیچ وجه مشترکی با ننه سرما نداشت راه افتاد.
ننه سرمای مدرن، زیاد به دلش ننشسته بود! ننه سرما نمیدانست که آقایان زیاد قابل پیشبینی نیستند.
برخلاف تصور او، عمو نوروز چندان هم ذوقزده نشده بود. بعلاوه ناراحتی محل کارش را هم سر ننه سرما خالی کرد و به هر حال طبق افسانه آنها نباید به هم میرسیدند و به همین دلیل ننه سرما قهر کرد و رفت خانه مادرش یعنی ننه بزرگ سرما و عمو نوروز هم برگشت به اداره که تقاضای بخشش و تجدیدنظر در وضعیتش را بدهد. آنها هر دو باید در سال نو کمی در تفکر و روشهایشان تجدیدنظر میکردند تا هم زندگی خودشان بهتر شود و هم اثرات مخربی بر آب و هوا نگذارند!
ماندانا ملاعلی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....