کمی گردوخاک جلوی پاش ریخت. به بالا نگاهی انداخت. مردی با اشاره دست ازش معذرتخواهی کرد.با لبخندی بهش جواب داد و با خودش تکرار کرد: این روزها همه مشغول خونه تکونی هستن و از پیچ کوچه گذشت.
در حیاط رو باز کرد و وارد خونه شد.
همه جای خونه تمیزتمیز شده بود و خستگی چند روز کاری رو از وجودش میبرد. حتی چشاش هم از خوشحالی برق میزد. فقط اتاق ته راهرو مونده بود و وسایل قدیمی. همه یادگاریها که همیشه آخر سر براشون کلی وقت میذاشت.
کارارو که تموم کرد سراغ آلبومهای قدیمی رفت و شروع کرد عکسها رو نگاه کردن.به عکسهای نوروز که رسید برق شادی رو تو چشم خودشو همه کسانی که تو عکس بهش زل زده بودن میدید.
حالا خیلیها بودن و خیلیها هم نه و فقط خاطراتشون مونده بود و بس. بیشتر دقت کرد.
با خوشحالی زایدالوصفی تند و تند عکسها رو ورق زد و حس خوبی بهش دست داد.
تو همه عکسها عطری مشترک فضا رو پر کرده بود.ریههاشو از اون عطر پر کرد و از عطرش مست شد؛ از عطر بهار.
بهاره سدیری