از آن همه بیبهاری که روزگارم را سیاه کرده بود، دلخوشی نداشتم و شاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواهد ریحان میکاشتم. تا سبز شوند، تا بهار شکوفه دهد و شاید از همان روزهای سرسبزی ریحانهاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد.
احساس میکنم بهار تکرار ریحانهای بیباغچگی من است. تکرار کودکیهای بیریحان و جوانی پر از ریحانم.
حالا میشود فهمید که بدون زمستان، بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان یخ نزنند، در بهار شکوفه نمیدهد.
یک روز اگر در بهارستان چشمان به تنگ آمدهام، بوی مریم و مریمیها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصله سماع، وجودم را نوبهاری کرد، حتما تمام جوانیام را به کوچه میبرم و بر سر هر شاخه تکهای از پیراهن غزل آلودم را میآویزم تا از حال و روزم عاشقانههایی سبز شود که بوی ریحان و صنوبر بدهد.
عاشقانههایی که بوی دستان پینه بسته پدرم را بدهد و طعم لبخندهای شاعرانه مادرم را.
دوست دارم از روزگارم عاشقانهای سبز شود که پر از باران باشد، ولی هیچ دلی را به باران نکشاند.
دکتر علی طلوعی