میگفت: یا ناامید و مایوس بودیم یا چشمانمان را به روی جوانهای اصیل بسته بودیم.
پرسیدم اتفاقی افتاده که این طور امیدوار شدهای و سرذوق آمدهای؟
گفت: یکی دو روز پیش که به خانه آمدم، وسط اتاق چشمم به ده دوازده تا چادرنماز گلگلی افتاد که داخل سهچهار تا کیسه نایلون جا داده شده بود. اصلا شبیه چادرنمازهای خانه ما نبودند. پرسیدم: اینها از کجا آمده و مال کیست؟ همسرم گفت: چادرنمازهای دانشگاه دخترمان است که آورده، بشوید و اتو کند. میگوید نمازخانه دانشگاه هم در آستانه سال نو احتیاج به خانهتکانی دارد.
دوست عزیزم که به اینجا رسید، سکوت کرد. پیامش را گرفته بودم. به یاد روزهایی افتادم که درباره شهید حسن فرداسدی و مبارزاتش در سالهای 55 تحقیق میکردم؛ شهیدی که در دانشکده مخابرات نمازخانه درست کرد و برای آنجا دمپایی و لباس راحتی تهیه کرد تا دانشجویان به نماز تشویق شوند. هرچند وقت یک بار هم لباسها را به خانه میبرد و خودش میشست و اتو میکرد.
به یاد شهید رمضانی افتادم که در کردستان، در سرمای زیر صفر درجه، نیمهشب بلند میشد و پوتینهای بچهها را واکس میزد و لباسهاشان را میشست.
به یاد دانشجوی جاویدالاثر «محمد نایب» افتادم که در روانسر و جوانرود، خودش را خدمتکار همه بچههای پشتیبانی جنگ جهاد میدانست.
به یاد... آنقدر زیاد هستند که نمیتوان شمرد. وقتی داشتم به آن بچهها فکر میکردم، دوست عزیزم گفت: معنای امروزی سوره کوثر و انشانئک هو الابتر را میفهمی؟ بچههای 57 و دهه 60 ادامه دارند.
داخل همین دانشکدهها و اتوبوسها و مترو و درست در کنار همه کسانی که در این شهر میگردند، میچرخند و زندگی میکنند.
ابراهیم زاهدیمطلق