حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
الف: دوآلیسم(ثنویت) دکارتی
مفهوم «دینداری» در فلسفه دین از پیش نسبت دیندار و دین و دوگانگی آنها را لحاظ میکند. چرا که اگر دوگانگیای نباشد نسبتی واقع نخواهد شد. نسبت میان دو چیز منفک از هم قابل برطرف شدن است. یعنی امکان این هست که آن دو طرف نسبت باقی بمانند ولی این نسبت از بین آنها بر طرف شود. البته این امکان گاهی در خارج به هیچ وجه واقع نمیشود و تنها عقلا و یا از طریق تخیل ممکن است. اما به هر حال عقلا وجود دو طرف نسبت بسته به وجود هم نیست.(مگر در جایی که نسبت وجودی بر قرار باشد که دیگر دوگانگیای در بین نخواهد بود)
حال در اینجا دو سوال مطرح میشود. اول اینکه آیا همیشه بین دین و دیندار چنین دوگانگیای تلقی میشده و آیا در نگرش صاحبان اصلی ادیان (انبیا) دین و دیندار دو امر عقلا منفک از هم تصور میشده است؟ دومین پرسش این است که اگر پاسخ به پرسش اول منفی است، نگرش دوگانه پندار بین دین و دیندار چگونه و توسط چه کسانی پدید آمد؟
منشاء تلقی دوگانه پندار و تفکر ثنویتگرا در تفکر مدرن و یا به تعبیر راقم این سطور، مدرن اندیشیدن است. چنین نگرشی به دینداری پیش از این هیچ سابقهای ندارد. این ثنویت یا دوآلیسم، را غالبا به دکارت، فیلسوف شهیر فرانسوی بازمیگردانند. دوآلیسم دکارتی (که هایدگر از آن با عنوان سوبژکتیویسم دکارتی یاد میکند) همان جدایی فاعل شناسا و متعلق شناساست. تفکر دکارت مبتنی بر این دوگانه انگاری است. دکارت که خود در پی علمی یقینی بود و میخواست تمام معارف بشر را بر بنیانی یقینی آن گونه که ریاضیات بر مبنای یقینی تکیه زدند بنا کند از شک در همه آنچه میتوان در مورد آن شک کرد آغاز کرد و بدین ترتیب هیچ چیزی برایش باقی نماند جز نفس خودش که دیگر نمیتوانست در مورد آن تردیدی کند و آن را به عنوان تنها امر یقینی و مبنای سایر معارف معرفی کرد. دکارت یقین به سایر چیزها را از این یقین اول حاصل کرد و بدین ترتیب فاعل شناسا مبنایی برای توجیه پذیرش سایر اشیا و عالم شد و بنابراین انسان در مقابل عالم پیش روی خود قرار گرفت. تفکر دوگانه انگار دکارتی در غالب فیلسوفان پس از دکارت پذیرفته شد و روح مدرنیته با این ثنویت پیوند خورد. این ثنویت ثنویتهای دیگر را در پی آورد. مدرنیته موجب پدید آمدن مفاهیم دو گانه شد، و البته ریشه این مفاهیم دوگانه در دوآلیسم دکارتی سوژه و ابژه نهفته است. در دوران مدرن انسان به عنوان یگانه سوژه و فاعل اندیشنده است. و ما سوای او ابژهها دانسته میشود. نسبت سوژه و ابژه همه مناسبات و مفاهیم را شکل میدهد.
در نسبت سوژه و ابژه، سوژه موجودی دانسته میشود که میاندیشد و در ایدئالیسم که خود دوآلیسم را از پیش فرض دارد سوژه به واسطه همین اندیشمندی به همه چیز هستی وهویت میبخشد، طبیعت، خدا و حتی مفهوم انسانیت نیز بسته به هستی این یگانه اندیشنده هستند.
مساله در مقابل راز
دو آلیسم دکارتی و جدایی سوژه و ابژه و به تبع آن جدایی بسیاری از مفاهیم دیگر، یگانه مشخصه دوران مدرن نیست. یکی دیگر از ویژگی های دوران مدرن تبدیل هر امر رازآلود (secret) به مسأله (problem) است.
رازآلود بودن جهان از ویژگیهای تفکر سنتی است. این مساله در غرب با ظهور مدرنیته به کنار نهاده شد ولی در شرق تداوم یافت تا جایی که اکنون از جمله تفاوتهای تفکر شرقی با تفکر غربی در رازآلود دیدن جهان است. براساس تفکر مدرن اگر هر پدیده ای تا پیش از دوران مدرن چونان راز تلقی میشد در این دوره مانند مسأله فرض میشود که باید به دست توانمند سوژه حل شود. در این دوران همه مجهولات همچون ابژههای فیزیکیای که در پشت ابر قرار گرفته تلقی میشود که بشر قادر است با جهد علمی و دسترسی حسی به آن امر مجهول غلبه کرده و گستره دانش خود را وسعت بخشد. این امر تا جایی ادامه یافت که گفته میشود از جمله خصایص دوره پست مدرن، جهانی را بدون راز و مساله یافتن و همه آن را حل شده یافتن است. راز را آغاز مدرنیته از جهان گرفت و مساله را جایگزین آن کرد و مسائل را نیز یک به یک (به تلقی خود) حل کرد و ناگاه خود را در جهانی راز زدا شده و مساله حل شده یافت، اما این جهان دیگر نمیتواند برای انسان واجد معنا باشد.
تفاوت راز و مسأله را گابریل مارسل فیلسوف اگزیستانسیالیست مورد تاکید قرار داده است. به نظر او مسأله چیزی است که با تمامیت خود در برابر ما قرار میگیرد و ما با اشراف بدان قادر به حل آن خواهیم بود. مسکونی بودن کره مریخ یک مسأله است و ما یا روزی آن را حل خواهیم کرد و یا نه، اما حل شدن یا نشدن مسأله مهمی نیست، مهم این است که مسأله در یک سو و ما درسوی دیگر قرار گرفتهایم. این دوگانگی امکان برتری سوژه را فراهم میکند، هرچند که در برخی موارد سوژه پی به ناتوانی خود برای حل مسائل میبرد، اما این چیزی را تغییر نمی دهد. توانایی سوژه در شناخت در دوره مدرن همان استیلا بر ابژه است چراکه طبق دو آلیسم دکارتی انسان از جوهری متفاوت (جوهر روحانی) نسبت به جهان پیرامون خود (جوهر مادی) است و بنابراین پیش فرض راهی برای انسان برای اتحاد و یا نفوذ به اشیا و جهان وجود ندارد و بنابراین شناخت خود را از جهان در گرو استیلا بر جهان میداند و هر چه استیلای خود را بیشتر کند خود را دانشمندتر میداند. (این تحلیل از مدرنیته از آموزههای هایدگر است)
مسأله همیشه چونان یک مسأله باقی میماند. خواه حل شود خواه حل نشود؛ در ذات مسأله نیاز به سوژه نهفته است، سوژهای که بدان میاندیشد وآن را متعلق به خود میسازد. اما ماهیت راز چیز دیگری است. راز، چیزی در مقابل ما نیست تا شأن حل شدن یا حل نشدن بیابد، بل راز عالمی است که انسان را فرا گرفته و انسان خود را در محاصره آن مییابد. راز را نباید امر ناشناختنی دانست زیرا ناشناختنی سرحد مشکلات؛ یعنی مساله حل ناشدنی است ولی راز اصلا از پیش امکان یا عدم امکان حل شدن را مفروض ندارد.
میان یک مساله و یک راز این فرق اساسی هست که مساله امری است که من به آن بر میخورم و تمام آن را در مقابل خود مییابم و به همین جهت میتوانم پیرامون آن بگردم و آن را از میان بردارم در صورتی که یک راز امری است که من خود در بند آن افتادهام و لذا آن را جز همچون سپهری که در آنجا تمایز میان من و در برابر من دیگر معنایی ندارد نمیتوانم فکر بکنم. (پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن 141) افتادگی انسان درون راز و احاطه آن دیگر از جنس مسأله نخواهد بود، انسان در مواجهه با راز به دنبال حل آن نیست. رازها برای حل شدن پدید نمیآیند بل تنها با راز میتوان انس گرفت و با او زیست. زیستن با راز خو گرفتن با آن است، در زیستن با راز هیچگاه پایان و انتها وجود ندارد.
در دوران مدرن، دین از راز بودن خارج و به مسأله تبدیل میشود. پرسش در باب دین پرسشی فلسفی و به اعتباری مسألهای فلسفی است که سابقه آن به دوران مدرنیته باز میگردد. پیشینیان دیندار بودند اما هیچگاه از آن پرسشی به عمل نمیآمد. دوری از دین و خود را در دوگانگی با آن یافتن موجب پرسشگری از آن میشود.
فلسفه دین «مانند بسیاری دیگر از فلسفه های مضاف نظیر فلسفه اخلاق ریشه در همین دوری و دوگانگی دارد. در بستر دینی گذشته، دین عالمی بود که انسان بدان تشرف مییافت. ورود در یک عالم یعنی انس گرفتن با آن. انسان دیندار در عالم دین، دین را نه یک مسأله، بل یک راز میداند که با انس به آن رازدار میشود.
عالم دین انسان را به حال خود وانمینهد. همه مناسبات او را دستخوش تحول میکند. مناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی انسان در عالم دین دچار تحول میشود. هیچ یک از این مناسبات برای خود موضوعیت ندارد. این در دوران مدرنیته است که چنین تصور میشود میتوان دین فردی داشت که گاه از آن به تجربه دینی یاد میشود و سپس مناسبات زندگی را براساس اموری دیگر مانند عقلانیت پیریزی کرد و بنا نهاد. در این دوران از آنجایی که دین مانند بسیاری از پدیدههای دیگر یک مسأله است باید تعریف شود. تعریف دین پدیدهای مدرن است که در این دوران به وقوع میپیوندد.
بنابراین سخن از دینداری در دو بستر میتواند مطرح شود، یکی در بستر مدرنیته که در چنین بستری دین و دینداری به مثابه یک مساله مطرح میشود که این مساله به نظر بنده لاینحل باقی خواهد ماند و دیگری در بستر عالَم دینی که در این بستر دین همچون امری رازگونه وجود ما را در برمیگیرد. با این راز باید همسخن شد و نه بلکه پیش از همسخنی همزبان شد. ویتگنشتاین در آثار متاخر خود بدین نکته مهم تاکید داشته است. به نظر او برای فهم عقاید و گزارههای دینی میباید در بستر زبان دین سخن گفت و شنود. شنیدن ندای دین نیاز به افتادگی به زبان دینی دارد. نمیتواند با معیارهای زبان علمی قضایایی که بیانگر عقاید دینی است را سنجید؛ خطایی که پوزیتیویستهای منطقی دچار آن شدند.
به آموزههای مارسل باز میگردیم. در ساحت دین با راز مواجهیم و در ساحت و بستر رازگونه همه چیز راز است. مجموع عقاید دینی همگی رازهایی هستند که در کنار یکدیگر پرده از دیگری میگشایند بنابراین نمیتوان در یک دین همه عقاید را به یک عقیده فرو کاست. در هر زمان عقیده خاصی از مجموعه عقاید دینی برای یک فرد میتواند بروز خاص و معنای شفافتری داشته باشد و این باز به ارتباط درونی مجموعه رازهای درون دین باز میگردد.
اما آیا جهان امروز به نگاه غیر مدرن به دین؛ یعنی نگاه مساله محور در مورد دین نیازی دارد؟ به عبارت دیگر آیا امروز نیازی داریم که دین را نه همچون مساله بلکه همچون یک راز بنگریم؟ بحرانهای ناشی از مدرنیته و تکنولژی به این پرسش پاسخی مثبت میدهد. دو جنگ خونین بار جهانی، بحران جنگ سرد و ساخت انبوهی از سلاحهای هستهای توسط قدرتهای بزرگ، استعمار و استثمار ملل ضعیف توسط علمداران مدرنیته، بحران نژاد پرستی که حتی پس از سقوط نازیها و فاشیستها در اروپا، ریشه کن نشد بحران خانواده در جوامع اروپایی و معضلات دیگری که مدرنیته علی رغم پیامدهای مثبتش برای زندگی بشر، بدنبال داشت از یک سو و بحران بی معنایی برای انسان غربی (که خود پیامد طبیعی معضلات پیشین مدرنیته است) از سوی دیگر، در این رابطه قابل تامل است.
بیمعنایی خود به مثابه یک مساله برای غرب مطرح شده است غافل از اینکه مساله پنداشتن آن خود مولود بیمعنایی است. امروزه بشر نیازمند فراتر رفتن از نگاه سوژه محور به راز معنای زندگی است. معنای حیات نمیتواند همچون مساله قابل حل باشد بلکه همچون رازی آن را باید پذیرفت و در مورد آن تامل کرد. این تفکر و تامل، از گونه تفکر و تامل مساله محور نیست بلکه تفکری است متفاوت، یا به قول هایدگر تفکری دیگر است.(هایدگر، در: تفکری دیگر)
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....