روزگاری....( بگو هفشده سال
پیش از اینها که رفتهام از یاد)
یک هنرمند فاقد مسکن
رفت روزی وزارت ارشاد
چون دم در رسید، با خود گفت:
میروم تو، هرآنچه بادا باد
نوک بینی خود گرفت و رفت
راست پیش وزیر و پس استاد
گفت: «در روز اول خلقت
که خدا این جهان نمود آباد،
چون به مستضعفین زمین بخشید
اسم این جانب از قلم افتاد
حال البته با کمی تاخیر
من به خدمت رسیدهام دلشاد
تا مگر قطعهای زمین بخشید
بروم منزلی کنم ایجاد»
گفت با وی وزیر [با لبخند]:
بنده از دیدن شمایم شاد
چون هنرمند قدر میبیند
باید الحق به صدر بنشیناد
مینویسم زمین به اسم الان
میدهم خدمت شما استاد
آنگه از «قطعه هنرمندان»
قطعهای هم به شخص ایشان داد!
رضا رفیع