حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
روز بیستم بهمن با اتوبوسی به تهران و به خانه عمویم رفتم. وسیله همراهم یک ساک بود که در آن مدارکم از قبیل تقویم، شناسنامه، حکم استخدامی، لباس و چند ماهی سفید به عنوان سوغاتی گذاشته بودم. روز بعد به خیابان رفتم. شهر کاملا شلوغ بود. سرانجام روز بیست و دوم بهمن ساکم را برداشتم و خودم را به میدان فردوسی رساندم. پول و مدارک و تقویم و لیست اقلامی که قرار بود از بازار بزرگ خرید کنم و حتی لباسهایم داخل ساک بود. تصمیم داشتم پیاده به خیابان ناصرخسرو بروم، دیدار کوتاهی از دارالفنون که شش سال پیش از آنجا دیپلم گرفته بودم داشته باشم و سپس برای خرید به بازار بروم. از میدان فردوسی به طرف میدان سابق توپخانه حرکت کردم. زمانی که در خیابان فردوسی سر کوچه کیهان رسیدم عده زیادی را دیدم که از یک ساختمان مخروبه سنگ و لاستیک برمیداشتند و سعی داشتند خیابان را ببندند تا نیروهای ارتش نتوانند از آنجا عبور کنند. من هم ساکم را جلوی مغازهای گذاشتم و مثل بقیه چندین بار بلوک و لاستیک را به وسط خیابان بردم، اما در یک لحظه متوجه شدم که ساکم را بردهاند. داد و فریاد کردم: «ساکم، ساکم چی شده؟!» عدهای جمع شدند و من ماجرا را توضیح دادم. مرد باایمانی گفت: نگران نباش مقداری پول از افراد حاضر برایت میگیرم، ولی در مورد محتویات ساک شرمندهام. من یاد دو سرباز افتادم که همگام با مردم فعالیت میکردند. از سر تراشیده و پوتینهایشان حدس زدم آنها سرباز هستند و بنا به امر امام پادگان را ترک کردهاند و به مردم پیوستهاند. بنابراین از پادگان فرار کرده و چون برای رسیدن به شهر خود پول نداشتهاند ساک مرا برداشتهاند تا با خریدن لباس و کفش بتوانند بدون گیر افتادن به دست دژبانها خودشان را به ولایتشان برسانند. حدسم کاملا درست بود، چون بقیه هم تایید کردند که آن دو سرباز از جمع غیب شدهاند. به هر حال ناامید نشدم و با دویست تومانی که در جیب داشتم به طرف خانه عمویم راه افتادم. دیدم عدهای از انقلابیون در بالای ساختمان بلند مخابرات جنب مدرسه دارالفنون در حال تیراندازی به طرف کلانتری میدان بودند. هر طوری بود خودم را به دبیرستان دارالفنون رساندم. وارد حیاط دبیرستان شدم. شاگردان در حیاط و جلوی مدرسه شعارهای کوبنده علیه رژیم طاغوت میدادند. نگاهی به کلاسها کردم و بعد بیرون آمدم و با اتوبوس صلواتی خودم را به خانه عمویم رساندم. جلوی تلویزیون نشستم تا این که تلویزیون اعلام کرد مژده هموطنان عزیز، رژیم طاغوت به سطل زبالهدانی تاریخ پیوست. باورم نمیشد همان ساعات و دقایقی که من در مرکز تهران و مهمترین میدان پایتخت بودم لحظات سقوط رژیم طاغوت بوده است.
دو روز بعد با خاطرات خوش عازم شمال شدم. تا این که یک ماه پس از پیروزی انقلاب از اداره به دبیرستان شریعتی تلفن شد و مرا به اداره فراخواندند. وقتی که به دفتر رئیس اداره وارد شدم دلواپس بودم و نمیدانستم که علت احضار چیست، تا این که رئیس گفت: «نگران نباشید، مساله اداری نیست، برعکس خبری خوشحالکننده است. همکار عزیز، میری اصفهان فرش و کفش و سامسونت و ... میخری و آدرس اداره را میدهی؟!.» من از شنیدن این جمله و دیدن دو تخته فرش نفیس و یک سامسونت و یک جعبه کفش خیلی متعجب شدم و هنوز حرفی نزده بودم که چشمانم به ساکم افتاد که بغل میز رئیس قرار داشت. رئیس اشاره کرد همراه وسایل مذکور یک ساک و یک نامه هم برای شما فرستادهاند. نامه را گرفتم و با عجله باز کردم. نوشته بود: دبیر محترم، از این که پسرم و دوستش در آن روز با فتوای امام خمینی کبیر از پادگان فرار کرده بودند و پولی نداشتند که لباس شخصی تهیه کنند تا بین راه گرفتار دژبانها نشوند و خودشان را به اصفهان برسانند ساک شما را برداشته و از پول و لباس شما استفاده کرده و خود را با ماشین سواری به اصفهان رساندند. این عمل آنها را تقبیح کردم و الان نامهای برای شما همراه سوغاتیهای ناقابل و ساک مذکور و پول داخل ساک برایتان ارسال کردم. من پدر یکی از آن سربازان هستم. آدرس شما را از حکم استخدامیتان پیدا کردم و با یادداشتی که داخل تقویم بود به اقلامی که قصد خرید داشتید پی بردم. امیدوارم این سوغاتیها را از من پدر بپذیرید. عید نوروز منتظر دیدار شما در اصفهان هستم. خداحافظ.
بندر انزلی بهرام فرهودی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....