روز پنجشنبه چهارم اردیبهشت ماه، یکی از همسایههای طلا فروشی مرتضی متوجه میشود که وی در حالی که پاهایش از پشت میز پیشخوان مغازهاش بیرون است نقش زمین شده است. وی به تصور این که حال مرتضی بد شده است در نیمه باز مغازه را گشوده و وارد مغازه میشود. اما به محض ورود و دیدن جسم خون آلود مرتضی برجایش میخکوب میشود. حوضی از خون زیر سر مرتضی جمع شده بود و چشمان نیمه باز او به سقف سیاه مغازه دوخته شده بود.
مرد همسایه سراسیمه برمیگردد و دیگر کسبه محل را جمع کرده و به کمک مرتضی میروند. اما هیچ کاری از دست آنها ساخته نیست. مرتضی جانبهجانآفرین تسلیم کرده بود. آنها بلافاصله موضوع را به کلانتری محل اطلاع میدهند و دقایقی بعد ماموران در محل حاضر و تحقیقات خود را آغاز میکنند. مرتضی 63 ساله که سالها در طلا فروشی نسبتا بزرگش مشغول کاسبی بوده، قربانی یک جنایت فجیع شده است. در صحنه جنایت به غیر از یک میله بزرگ آهنی، چیز دیگری کشف نمیشود. قاتل بدون این که ردی از خود به جای بگذارد، پس از ارتکاب جنایت و سرقت طلا و جواهرات از محل گریخته بود.
ماموران کلانتری پس از انجام تحقیقات اولیه با دستور بازپرس ویژه جنایی جسد مرتضی را به پزشکی قانونی انتقال و پرونده قتل را به اداره آگاهی ارجاع میدهند.
با ارجاع پرونده به شعبه ویژه جنایی، کارآگاهان تحقیقات خود را آغاز میکنند. آنها در این مرحله به بازجویی از اهالی و کسبه محل میپردازند. کاظم که صاحب مغازه ساعت فروشی در محل است و او بود که بار اول متوجه جسد مرتضی در مغازه شده است به کارآگاهان میگوید:
ساعت 4 بعدازظهر بود که آقا مرتضی را دیدم جلو مغازهاش ایستاده و مشغول سیگار کشیدن است. از دور احوالپرسی کردم. بعد از آن دیگر وی را ندیدم تا این که ساعتی بعد وقتی از مقابل مغازهاش رد میشدم، چشمم به داخل مغازه افتاد. دیدم انگار یک نفر در ته مغازه خوابیده است. خیلی تعجب کردم. به دقت به داخل مغازه خیره شدم. گویا آقامرتضی بود. فکر کردم که حالش بد شده و آنجا افتاده است. در مغازه نیمه باز بود. از همان آستانه در او را صدا زدم اما جوابی نشنیدم. آرام وارد مغازه شدم. بعد هم وحشت زده دیدم که آقا مرتضی بیچاره غرق در خون در مغازه افتاده است. در همان حال برگشتم و همسایهها را خبر کردم.
از وی پرسیده میشود:
آیا قبل از دیدن جسد مرتضی، سروصدایی نشنیدی؟
وی جواب میدهد: نه. هیچ صدایی به گوشم نرسید.
او در پاسخ این سوال کارآگاهان که کسی هم دور و بر مغازه ندیدی؟جواب میدهد:
نه.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود از قاسم، یکی دیگر از کسبه محل بازجویی میکنند. قاسم به کارآگاهان میگوید: وقتی کاظم با داد و بیداد اعلام کرد کمک کنید، آقا مرتضی را کشتند، شتابان وارد مغازه شدیم و دیدیم که جسد آقا مرتضی بیچاره خونآلود در داخل مغازهاش افتاده است. من نبضاش را گرفتم. اما بدنش سرد و خشک شده بود. آقا مرتضی بیچاره فوت کرده بود.
از وی پرسیده میشود: آیا قبلا مورد مشکوکی ندیدی؟ سرو صدایی یا فرد غریبهای را در اطراف مغازه طلا فروشی دیده باشی؟
قاسم پاسخ میدهد، نیم ساعت قبل از این حادثه، مرد جوانی به مغازه من آمد و سکه برای تلفن زدن خواست، چند دقیقه بعد او را دیدم که آن طرف خیابان روبهروی مغازه مرتضی نشسته و در حال کشیدن سیگار است.
وی در پاسخ این سوال که آیا قبلا این مرد را دیده بودی؟ پاسخ داد:
نه. برای اولین بار بود که آن مرد را میدیدم.
قاسم در مورد مشخصات ظاهری مرد غریبه میگوید: حدودا 28 27 ساله بود. قدی متوسط داشت. موهای سرش کم پشت و برعکس سبیل پرپشتی داشت و صورتش هم سبزه بود.
کارآگاهان از دیگر همسایهها نیز تحقیقات خود را انجام میدهند و در این تحقیقات است که پی میبرند تعداد دیگری از همسایهها نیز آن روز آن مرد را که قاسم مشخصاتش را داده بود، در محل دیده بودند.
کارآگاهان در عین حال که تحقیقات وسیعی را درخصوص مرد مورد نظر آغاز میکنند به جستجو و بررسی در طلا فروشیهای بازار میپردازند تا شاید ردی از سارق که احتمال داده میشد اقدام به فروش طلاها بکند طلافروشیها را در جریان ماجرا قرار میدهند. در این میان نعمت شاگرد 26 ساله مقتول که برای دیدن خانوادهاش به شهرستان رفته بود، احضار و تحت بازجویی قرار میگیرد.
نعمت که با شنیدن حادثه قتل و سرقت بهت زده شده بود، اعلام میکند که از 4 روز پیش برای دیدن خانوادهاش به شهرستان رفته و در تمام مدت هم هیچ تماسی با مقتول نداشته است.
نعمت که حدود 6 سال بود در مغازه مرتضی کار میکرد و بسیار هم مورد اعتماد مقتول بود، دلایل کافی ارائه میکند که در تمام مدت مرخصی در شهرستان نزد خانوادهاش بوده است. او همچنین عنوان میکند که در روز حادثه در خانه خواهرش مهمان بوده و چندین شاهد را هم معرفی میکند.
نعمت وقتی کارآگاهان درخصوص مردی با سبیل و چهره سبزه و موهای کم پشت از او سوال میکنند، ناگهان قیافهاش دگرگون شده و به آنها میگوید: مشخصات مردی را که میدهید به شوهر یکی از مشتریان مغازه شبیه است و این مرد چند بار با همسرش برای خرید و یا تعویض طلا به مغازه آمده است. البته بیشتر وقتها زن این مرد به تنهایی میآمد و خیلی هم علاقه داشت که طلاهایش را عوض کند.
نعمت اضافه میکند: مدتی پیش هم مقداری طلا که گویا مربوط به مادر همین مرد بود که تازه فوت کرده بود، برای فروش به اینجا آورد.
از نعمت سوال میشود آیا آدرس این مرد را داری؟
او با ناامیدی جواب میدهد: هیچ آدرسی از آنها ندارم. فکر نمیکنم منزلشان از اینجا بسیار دور باشد.
وی در پاسخ این سوال که آخرین بار کی به مغازه آمدند، میگوید: شاید 15 یا 16 روز پیش بود.
کارآگاهان بلافاصله به بررسی در داخل فاکتورهای مغازه میپردازند. آنها در تاریخهایی که نعمت گفته بود، فاکتورها را بررسی میکنند. از طرفی از آنجا که بنا به اظهارات نعمت، آن مرد به تازگی مادرش را از دست داده بود به جستجو در محلهای اطراف میپردازند و بالاخره بعد از 9 روز تحقیق و بررسی همه جانبه بالاخره موفق به شناسایی آن مرد به نام تیمور میشوند. وقتی کارآگاهان به در خانه تیمور میروند، همسرش در را باز میکند و میگوید، شوهرش چند روزی است که به خانه نیامده. وی تایید میکند که بارها به مغازه مرتضی رفته و طلا خریداری کرده و یا اقدام به تعویض طلاهایش کرده است. وی در پاسخ این سوال که شوهرش کجا رفته است جواب میدهد: چند روز پیش گفت برای کار میخواهم به بندرعباس بروم. بعد هم با عجله وسایلش را برداشت و رفت. سه روز پیش هم تماس گرفت و گفت حالم خوب است و چند روز دیگر برمیگردم.
همسر تیمور به صراحت اعلام کرد که اصلا اطلاعی از سرقت و کارهای شوهرش ندارد. او اضافه کرد: شوهرم شغل آزاد دارد و بیشتر وقتها هم در بنگاه رفیقش است.
ماموران بلافاصله تحقیقات برای پیدا کردن تیمور را آغاز میکنند. آنها در پرس و جو از رفقای تیمور خیلی زود متوجه میشوند که او به تهران گریخته و به همسرش دروغ گفته است.
کارآگاهان راهی تهران شده و با کمک همکاران خود در شعبه جنایی آگاهی تهران جستجو برای یافتن تیمور را آغاز میکنند. با سرنخهایی که به دست میآورند بالاخره بعد از 5 روز تعقیب و مراقبت، تیمور را در خانه یکی از رفقایش در میدان شوش همراه طلاهای سرقتی دستگیر میکنند.
تیمور پس از دستگیری به اداره آگاهی منتقل و در همان مراحل اولیه بازجویی به قتل مرتضی و سرقت از طلا فروشی اعتراف میکند. وی در قسمتی از اعترافاتش میگوید:
آن روز ساعت حدود 30/16 بود که به طلا فروشی آقا مرتضی رفتم. مدتی بود که فکرهای شیطانی در ذهنم لانه کرده بود و منتظر فرصت بودم، آن روز خیلی بیپول شده بودم. کشیک دادم تا دور و بر مغازه خلوت شد. بعد هم چون میدانستم مرتضی به تنهایی در مغازه است، وارد مغازه شدم.
مرتضی در گاوصندوق را باز کرده بود و مشغول حساب و کتاب بود. به محض ورود به مغازه با او سلام و احوالپرسی کردم و پرسیدم خانمم اینجا نیامده. او هم جواب داد نه. گفتم قرار بود به اینجا بیاید. با خنده گفت هنوز که نیامده. به او نزدیک شدم و در حالی که اطراف را نگاه میکردم قیمت یک گردنبند را پرسیدم. مرتضی به من نزدیک شد تا ببیند کدام گردنبند را میگویم. همین که به فاصله یک قدمی من رسید با میله آهنی که در زیر کتم پنهان کرده بودم، ضربه محکمی به سرش زدم. مرتضی تلوتلو خورد و روی زمین افتاد. معطل نکردم. بالای سرش رفتم و چند ضربه دیگر به سر و صورتش زدم. بعد هم شروع به جمعآوری طلاها کردم و بعد هم با عجله گریختم و...
حمید موفق