او قهرمان زندگی‌ام بود

«از دست دادن جیلیان در زندگی‌ام به معنای از دست رفتن همه چیزم بود. او تنها فرد در زندگی بیهوده من بود که باعث می‌شد به زندگی ادامه دهم. رفتارهای با آرامش او سبب می‌شد که همیشه فکر کنم با وجود آن که ممکن است گاهی اوقات از دست من عصبانی و یا ناراحت شود اما هرگز نمی‌تواند دست به تصمیمی بزرگ بزند. او زنی بسیار فهمیده بود که در زندگی سختی‌های زیادی کشیده بود و این موضوع سبب شده بود که نگاه بهتر و شفاف‌تری نسبت به من در زندگی داشته باشد. 10 سال ازدواج ما حاصلش یک پسر 8 ساله بود که به اندازه همه زندگی‌ام او را دوست داشتم. در حالی که به شدت از افسردگی رنج می‌بردم و هیچ راه فراری برای خودم نمی‌دیدم با جیلیان آشنا شده بودم و همین موضوع او را برایم به شکل یک قهرمان درآورده بود. قهرمانی که زندگی‌ام را مدیون او بودم.»
کد خبر: ۲۴۱۳۱۷

آقای جورج آزبورن 39 ساله به اتهام به قتل رساندن همسر 35 ساله‌اش جیلیان فوم که مادر 3 فرزند پسر بود دستگیر شده است. آقای آزبورن پس از دستگیری اعتراف کرد که با وارد کردن 8 ضربه چاقوی آشپزخانه به بدن همسرش او را به شدت زخمی کرده و سپس خانه را ترک کرده است. خانم فوم بر اثر شدت جراحات وارده و خونریزی شدید در ناحیه سینه تنها دقایقی بعد روی زمین آشپزخانه منزلش جان خود را از دست داد.

پس از حضور پلیس در محل حادثه، آقای آزبورن که به سرعت محل را ترک کرده بود به عنوان تنها مظنون به قتل مورد هدف ماموران قرار گرفت. 2 روز بعد این شوهر بی‌رحم در حالی که به خاطر خوردن تعداد زیادی قرص‌های آرام‌بخش در حالت نیمه بیهوشی به سر می‌برد در یک ایستگاه قطار پیدا شد. چند روز بعد وی به قتل همسرش اعتراف کرد.

«وقتی که با جیلیان آشنا شدم او به تازگی از همسر اولش جدا شده بود و 2 پسر داشت. او برایم تعریف می‌کرد که همه خرج و مخارج فرزندانش را به عهده دارد و از روی علاقه‌ای که به همه آنها داشته است، حتی خرج خانه و همسرش را او در می‌آورده است. علت جدایی او از شوهر اولش این بود که ظاهرا وی به هر بهانه‌ای او و فرزندانش را کتک می‌زد و به الکل اعتیاد داشت. چند ماه بعد از آشنایی من با جیلیان تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. او نسبت به دیگر افردی که سابقا در زندگی‌ام بودند بسیار آرام‌تر به نظر می‌رسید؛ این آرامش درونی او برایم جذابیت داشت. ما ازدواج کردیم و او چند ماه بعد پسرمان را باردار شد. برای من که هرگز روی خوش در زندگی ندیده بودم و همه عمرم را سختی کشیده بودم زندگی با زنی که بسیار مسوولیت‌پذیر بود، لذت خاصی داشت. او مراقب همه چیز بود و به همه کارها رسیدگی می‌کرد. انگار توان انجام ده‌ها کار را در یک لحظه داشت. از بچه‌ها به خوبی مراقبت می‌کرد و منزلمان با وجود 3 پسر 16، 10 و 8 ساله در طول این سال‌ها همواره مرتب بود.

من هیچ‌وقت نتوانستم رابطه خوبی با پسرخوانده‌هایم برقرار کنم. نمی‌دانم چرا هرگز به من علاقه‌مند نشدند و من هم نتوانستم اعتماد آنها را به خودم جلب کنم. جیلیان از این موضوع ناراحت بود اما به روی خودش نمی‌آورد. اختلاف ما از یک سال قبل و از زمانی که من از محل کارم اخراج شدم، شروع شد. در چند هفته‌ اولی که در خانه ماندم به شدت افسرده شدم. می‌دانستم که رفتارهایم غیرعادی است اما بیکار شدن برایم ضربه بسیار بزرگی بود. جیلیان که همیشه در یک مغازه خشکشویی کار می‌کرد، می‌توانست تا حدودی خرج خانه را در بیاورد و آنقدر مدیریت خوبی داشت که می‌توانست با همان مقدار همه‌چیز را رو به راه کند. دعواهای ما با بیشتر شدن بیکاری من اوج می‌گرفت. او با این‌که زن آرامی بود، اما در سکوت می‌توانست مرا به حد جنون عصبی کند.

اولین درگیری فیزیکی ما همان زمان رخ داد و مشتی که من به صورت او کوبیدم سبب شد که مجبور شود به بیمارستان مراجعه کند، تا هفته‌ها برای این‌که مرا ببخشد تلاش می‌کردم، بالاخره رضایت داد که با تعهد این‌که بار دیگر این‌کار را تکرار نکنم با من زندگی کند. او به من گفت که او زنی است که سال‌های قبل، پس از یکسال تلاش توانسته بر سرطان سینه‌ای که داشته غلبه کند و او را شکست دهد. پس بهتر است من بدانم که در مقابل او هیچ مقاومتی نمی‌توانم بکنم و هر زمان که تصمیم بگیرد، مرا از زندگی خود دور خواهد کرد.

می‌دانستم توصیف سرطانش و ربط دادن آن به من نمی‌تواند معنی خوبی داشته باشد و خیلی‌خوب می‌دانستم که درست می‌گوید، زنی که توانسته بود سرطان را شکست دهد، خلاص شدن از دست شوهرش کار سختی نبود و این موضوع مرا می‌ترساند.»

آقای آزبورن اعتراف کرد که دو هفته پس از آن‌که همسرش به‌طور جدی او را از خانه بیرون کرد و از وی تقاضای طلاق کرد، تصمیم به قتل او گرفته است.

او که می‌توانست هر روز برای دیدن پسرشان برای یک‌ساعت به خانه بازگردد، تصمیمش را گرفت تا هر طور شده همسرش را بترساند و او را به زندگی بازگرداند. روز حادثه خانم جیلیان با پسر کوچکترش در خانه تنها بود. آقای آزبورن با آغاز دعوا سعی داشت همسرش را قانع کند که از تصمیم جدایی صرفنظر کرده و او را بار دیگر به خانه بازگرداند. درگیری میان این دو نفر بالا گرفته بود و بالاخره خانم جیلیان حقیقت را به شوهرش عنوان کرد، او گفت که ماه‌هاست دیگر کوچکترین علاقه‌ای به او ندارد و سعی کرده است تا این احساس را در خودش تقویت کند. او گفت که راههای زیادی را برای پیش‌بردن آینده زندگی خود و فرزندانش در فکر دارد که شوهرش هیچ جایی در آنها ندارد و بهتر است خود را خسته نکند.

با تمام شدن جملات خانم جیلیان خشم آقای آزبورن بیشتر شد و طبق گفته‌های وی همان زمان او با چاقوی آشپزخانه به سوی همسرش حمله‌ور شد.

«نمی‌دانستم چه‌کار میکنم. حرف‌هایی که به من زده بود، برایم گران تمام شد. هرگز فکر نمی‌کردم که او بتواند به این راحتی مرا کنار بگذارد. تصور می‌کردم علاقه‌ای که به من دارد مانع می‌شود تا بتواند به راحتی مرا از زندگی‌اش بیرون بیندازد. جنون گرفته بودم و از خواب بودن پسرم در طبقه بالا استفاده کردم و ضربات چاقو را به بدنش فرو آوردم. وقتی به خودم آمدم او روی زمین افتاده بود. به سرعت فرار کردم و از آنجایی که هرگز نتوانستم خود را ببخشم چندین قرص خوردم تا شاید من هم از دنیا بروم. اما زنده ماندم. انگار باید بمانم تا جزای مرگ جیلیان را بپردازم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها