«شوهرم حسین 67 سال داشت. او بازنشسته بود؛ مردی آرام و مهربان که برای خانوادهاش خیلی زحمت میکشید. ما عمری با آبرو زندگی کردیم و هیچ وقت تصورش را هم نمیکردیم که روزی چنین بلایی سرمان بیاید. دختر کوچکم لاله هم 20 سال بیشتر نداشت. او دانشجوی مقطع کارشناسی علوم اقتصادی دانشگاه پیامنور بود. دختر دیگرم لیلا هم 31 ساله بود. شوهر او این جنایت را انجام داد و من را اینطور داغدار کرد.»
فاطمه که به سختی و بریده بریده حرف میزند، دامادش را اینطور معرفی میکند: «بهروز 32 سال داشت و اهل شوشتر بود. آن موقع که به خواستگاری آمد پسر خوبی به نظر میرسید و اصلا نمیشد پیشبینی کرد که روزی بلای جانمان میشود. من و شوهرم با هزار امید و آرزو دخترمان را به خانه بخت فرستادیم. خود لیلا هم به زندگیاش خیلی امیدوار بود اما بعد از مدتی اختلافاتی بین او و شوهرش پیش آمد.»
اختلافاتی که تنها نجاتیافته قتل عام خانوادگی از آن یاد میکند، همان مشکلی است که روز به روز پیچیده و بغرنجتر شد تا این که در نهایت بهروز را به سوی رفتاری جنونآمیز هدایت کرد: «آبان سال 86 بود که لیلا ازدواج کرد و دامادم او را به شهرستان خودشان برد، اما همین مساله باعث بروز اختلافاتی بین آن دو شد. لیلا با رفتن به جنوب مخالف بود و حاضر نمیشد سختیها را تحمل کند، به این دلیل درگیری بین آنها شروع شد و تلاش ما هم برای ایجاد صلح و سازش نتیجهای نداشت. بهروز بارها دخترم را کتک زده و امکان ادامه زندگی مشترک را از او سلب کرده بود.»
پدر و مادر لیلا وقتی از مشکلات خانوادگی دخترشان باخبر شدند، سعی کردند از طریقی منطقی و با میانجیگری به این اختلافات پایان دهند. فاطمه در حالی که صورتش همچنان خیس از اشک است، میگوید: «یک بار من و همسرم برای میانجیگری به شوشتر رفتیم اما این کار هم بیفایده بود تا این که یک هفته پیش از حادثه لیلا به اصفهان برگشت و گفت دیگر حاضر نیست با بهروز زندگی کند. ما از دخترم خواستیم آرامش خود را حفظ کند بلکه راه بهتری پیدا شود.»
تا اینجای گفتگو حرفی از خانواده بهروز به میان نیامده است و انتظار برای شنیدن نام آنها و تلاششان برای حل مشکل بیهوده است. در این گیر و دار والدین لیلا بر سر یک دوراهی گرفتار شده بودند. از سویی راضی به جدایی دخترشان نبودند و از طرف دیگر میدانستند بهروز خانهای امن و خانوادهای آرام برای دخترشان مهیا نخواهد کرد: «ما هیچ وقت چنین مشکلی نداشتیم و وضع دخترم همه ما را ناراحت و آشفته کرده بود. دنبال راهی میگشتیم که به شکل مسالمتآمیز مشکل برطرف شود. خیلی با دخترمان صحبت کردیم اما او حق داشت، دیگر نمیتوانست با مردی زندگی کند که کتکش میزد.»
تلاش خانواده لیلا برای خروج مسالمتآمیز از بحران به نتیجه نرسید. مادر در حالی که عکس دو دخترش را در دست گرفته و با صدایی بلند گریه میکند، میکوشد جملاتش را ادامه دهد اما هق هق امانش نمیدهد. چند دقیقهای میگذرد تا فاطمه آرامتر شود. او داغ بزرگی را تحمل میکند و پریشانیاش کاملا طبیعی است. فاطمه درباره روز جنایت میگوید: «یک روز دوشنبه بود که بهروز با ما تماس گرفت و گفت فردا سهشنبه به خانه ما میآید تا لیلا را با خودش ببرد. ساعت یک بعدازظهر بود که رسید. او را به داخل دعوت و از او پذیرایی کردیم و مذاکره شروع شد، ولی دامادمان از حرفش برنمیگشت و با قاطعیت میگفت باید لیلا را با خودش به شوشتر ببرد و به هر قیمتی که شده این کار را انجام خواهد داد.»
بهروز عصبی و پرخاشگر شده است. وی به حرفهای پدرزنش که از او میخواهد آرام باشد و با منطق به گفتگوها ادامه دهد، توجهی نمیکند و این بار برای رسیدن به خواستهاش دست به حرکتی تازه میزند. فاطمه چشمهایش را میمالد، به عکس دختر کوچکش خیره میشود و بعد به عکس لیلا چشم میدوزد و ماجرا را این طور ادامه میدهد: «بهروز برای یکی از پسرهایم پیامک فرستاد و در آن نوشت برای بازگرداندن لیلا به خانه ما آمده ولی لیلا، من و شوهرم میگوییم آنها یا باید در شهر ما زندگی کنند یا از هم جدا شوند. بهروز در این پیامک از پسرم خواسته بود سریعتر خودش را به خانه برساند تا راهچارهای پیدا کنند.»
البته درخواست کمک از برادرزن چندان جدی نبود و بهروز بدون این که منتظر او بماند جنایت هولناک را رقم زد. فاطمه در حالی که صدایش به لرزه افتاده و حالت نگاه و چینهای پیشانیاش نشان میدهد از یادآوری آن لحظات بهشدت متاثر شده است لحظه شروع کشتار را این طور شرح میدهد: «بهروز بعد از ارسال پیامک به دستشویی رفت و بعد از بیرون آمدن یک سلاح از جیبش درآورد و به طرف شوهرم حسین نشانه گرفت و او را زخمی کرد. بعد از تیراندازی اول لیلا به سمت کوچه فرار کرد اما بهروز او را جلوی در خانه کشت و دوباره داخل آمد.»
مادر در حالی که اشک میریزد چند بار تکرار میکند: «شوهر و بچههایم بیگناه کشته شدند. بهروز من را به خاک سیاه نشاند.» او بعد از این جملات ادامه ماجرای تکاندهنده قتل را توضیح میدهد: «بهروز وقتی دوباره وارد خانه شد دختر کوچکم را هدف گرفت و وی را هم به قتل رساند. من به سمت پشتبام فرار کردم و با داد و فریاد از همسایهها کمک خواستم، در همین هنگام صدای یک گلوله دیگر را شنیدم که ظاهرا مربوط به خودکشی بهروز بود. بعد از آن ماموران آمدند.»
روایت یک شاهد
یکی از همسایههای خانواده مقتول ماجرا را این طور شرح میدهد: در کوچه کنار دیوار نشسته بودم که یکدفعه صدای چند گلوله آمد. اول فکر کردم چیزی منفجر شده اما چند لحظه بعد لیلا را دیدم که از خانه بیرون آمد. او دنبال جایی میگشت تا پناه بگیرد. بهروز دنبال او از خانه بیرون آمد و با گرفتن سر لیلا گلولهای شلیک کرد و به خانه برگشت. یکی دیگر از همسایهها با شنیدن صدای تیراندازی با پلیس تماس گرفته و آتشنشانی را هم خبر کرده بود، چون در خانه آتشسوزی شده بود اما این کارها هیچ فایدهای نداشت. آنها خانواده خوبی بودند اما نمیدانم موضوع چه بود که چنین اتفاقی افتاد.
داوود ابوالحسنی