حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ما که از زور خستگی و کار در حال مرگ هستیم. قربان این عید نوروز بروم که تا بیاید پوست آدم را میکند و تازه آخرش هم هیچی نصیبمان نمیشود. لااقل بچه هم نیستیم که به خاطر شیرینی و شکلات مقادیر معتنابهی ذوق کنیم. یادش به خیر آن سالها، همه مزه عید به دزدیدن شیرینیهای روی میز بود که البته بابتش کتکی هم نوش جان میفرمودیم که باز هم البته مزه شیرینیها را شیرینتر میکرد. بگذریم وقت رودهدرازی نیست. دق کردیم از بس حرف نزدیم. برویم دنبال کار و زندگیمان که جا تنگ است... .
تینا خانم، دست بر قضا ور دل وروجک نشستن خیلی هم حال نمیده، آن هم درست وقتی که وروجک اعصاب معصاب نداشته باشد و بزند به سیم آخر! و تازه تو هم مجبور باشی توی این سرما خانم را ببری پارک.
فکرش را بکن آدم دستش از زور سرما به آهن سرسره و تاب میچسبید آن وقت این وروجک تا همه اسباببازیها را سوار نشد و آخر سر قول بستنی هم نگرفت پارک را ول نکرد. بیچاره کافه کاغذی!
اه اه! صونا خانم، میبینم که دیجیتال شدی! امتحان 30 بهمنت چه شد؟ خبر بده از بیخبری دربیاییم.
<این هفته که داشتم چاردیواری میخواندم به چیز جالبی برخوردم... یک نفر با نام ناشناس از یک جایی به پاسخگو (مسوول صفحه خانه برو و بچههای چاریواری) نامه داده بود و خواسته بود ماهیت تو را برایش فاش کند!!!!!! و البته پاسخگو لو نداد تو را... کلی خندهام گرفته بود زورش به تو نرسیده....> سکینه جان چطوری دخترم؟ واقعا این جوری بوده؟ خیلی باحال بود! کلی خندیدم. ما هم به اندازه تو برای بازی ایران و کره حرص خوردیم ولی چه فایده، تا این فوتبال بیاید فوتبال شود، ما البته منظورمان شخص شخیص خودمان است، 70 تا کفن پوساندهایم... بله... .
زینب خانم از قم اسم تو را هم آوردیم. آن کلاس قدرتهای فوقبشری و این چیزها را برای وروجک بیخیال بشو، چون ایشان از این نظر اصلا چیزی کم ندارند!
خب، منیر خاتون حالا دیگه ایمیل بیات شده برای ما می فرستی؟ خب حرف تازه نداری. ایمیل نزن باباجان! ... نه شوخی کردیم بزن! بیاتش را هم قبول داریم ولی ماهور باشد بهتر است! از ما گفتن بود!
بهبه نرگس خانم، میبینم که در کنار انبوه نقزدنها، یک چیزکی هم در مورد دلتنگی و این حرفها نوشتی! فارسینگلیشی هم نوشتی که بیشتر جیغ ما را در بیاوری. ما که فیالواقع و طبق معمول با خواندن غرغرهایت کلی هر و کر کردیم. بیشتر ایمیل بزن بابا جان.
دنیای شاکی از ورامین از تو فقط همین ایمیلی رسیده بود که تویش نوشته بودی واقعا ایمیلهایم دستت نرسیده یا نمیخواهی جواب بدهی؟ آخه دخترم بنده را مگر یک هاپوی مریض ولگرد هار گرفته که نخواهم به ایمیلهای شما جواب دهم؟ این اولین ایمیل بود که ما هم جواب دادیم.
عاطی خانم آن که باید برای کمبود جدول خفن استریپ خونت یک فکری بکند ما نیستیم.
ریحانه قاسمی کلی از کتابهایی که خوانده بودی کیف کردم. خوشا به حالت ای قاسمی! که هستی آزاد میتوانی کتاب بخوانی... باز هم درباره کتابهایی که میخوانی برایم بنویس که ما بیصبرانه مشتاق شنیدنیم.
ای ول نینی تنها از ابهر، بیخودی که اسم خودت را نینی نگذاشتی، خب نینیها آبلهمرغان میگیرند! ولی انصافا جگرم برایت کباب شد. جوشها را نخارانیها! جایش میماند! حالا چیز دیگری نبود بگیری دخترم؟
مریم رها از دنیا، این پیشنهادت را هستم. اگر این گروه تشکیل میشد خودم صف اول بودم. فکرش را بکن، دوچرخه سواری آن هم دور دنیا... بهبه... بهبه... اما اگه بشه چی میشه!
حنیف جان از دست مامانت خیلی حرص نخور. اصولا در برابر مادرها آدم متهم است، مگر این که خلافش ثابت شود که البته خیلی وقتها هم نمیشود، ولی باور کن حتی اگر مقصر هم باشی باز مادرها می بخشند. به خاطر همین خیلی حرص نخور. به قول خودت بزرگ شدن این دردسرها را هم دارد.
چوانگ تسه جان، (یاه یاه یاه) در مورد توضیح فیلمهای سینمایی با تو موافقم. در مورد فیلم درباره الی اما نه چندان. الف. میم باز هم از این هایکوهای چوانگ تسهای برایمان بفرست! خیلی حال کردم که اینقدر به شعر آن هم از نوع هایکویش تسلط داری. ای ول!
مریم زلزله از تهران فیالواقع تو اولین کسی هستی که در مورد ما درست حدس زدی! میبینم که شاخهایت درآمدهاند و... حالا کجا هست این پشت کوهی که توی دانشگاهش قبول شدی؟
ای بابا ماجده خانم تو چه خوب یادت هست، باوفا! همین ماجرای سن و سال و این حرفها را میگویم. گفتیم یادشان رفته است ها!
فاطمه سپهوند تو هر جور که دلت خواست برای ما بنویس. ما همه جوره مشتری نوشتههای شما هستیم.
ای بابا دوست خوبی که باز بدون اسم ایمیل زدی، خدا را شکر که با ما قهر نمیکنی. فقط جان هر کس دوست داری اسمت را هم بنویس که ما این جوری شرمندهات نشویم.
شهریار جان داستان کوتاهت رسید و کلی ما را خوشحال کرد ولی راستش را بخواهی بیرودربایستی باید بگویم داستانت ضعیف بود. تو این روند داستان نوشتن را ادامه بده، ما هم قول میدهیم اگر خوب بود چاپش کنیم. کور و کچل شویم اگر دروغ بگوییم.
محبوبه از گیلان، ما شرمندهایم. به خدا منظور ما آن چیزی نبود که تو برداشت کردی. ما کی باشیم که بخواهیم خدای نکرده چنین حرفی بزنیم؟ منظورمان خودمان بودیم نه خدای نکرده شما! فکر میکنم فقط یک سوءتفاهم بزرگ پیش آمده که امیدوارم با خواندن این خطوط، برطرف شده باشد. امضا: کافه کاغذی!
بابا آرزو دیوسالار بچه که زدن ندارد، خب اسمت را ننوشته بودی، ما هم هر چه بو کردیم دیدیم کف دستمان بو ندارد!
دوست خوبی که از تبریز ایمیل زده بودی، اسمت کو؟ حرص و جوش برف و باران را نخور ما خوردیم زخم معده گرفتیم. از ما گفتن بود.
«رفتار و صحبتهایتان باعث شد به مطالعه کمی بیشتر ترغیب شوم. همین اواخر هم پس از این که سخنان تاثیرگذار جنابعالی باعث مقداری تحول در اینجانب گردید به کتابخانه محل مراجعه و جلد اول و البته قطور رمان تاریخی «جنگ و صلح» را به امانت گرفتم تا که از فیوضات مطالعه بهرهمند شوم کمی!» میخواهد باورتان شود میخواهد نشود این جملات بهترین عیدی عمرم بود! سیدهفرشته از شهرک اندیشه با همین چند جملهات چراغ قلب و مغزمان را روشن کردی. ای ول! برایم از کتابهایی که میخوانی بنویس.
مطرود جان ایمیل شترگاو همان ایمیل نسل سوم است، ولی تو اگر خواستی میتوانی به همین آدرس هم برای شترگاو ایمیل بفرستی. این که همیشه وبال گردن ما بوده این هم روی همهاش! چه کنیم؟ فیالواقع رفاقت ما را کشته!
ای هواااااااااااااااار هنوز 12 صفحه ایمیل مانده، نامهها را هم که اصلا جواب ندادیم! ای جماعت نسلسومی بدانید و آگاه باشید که ما اگر مردیم از دق همین نامهها و ایمیلهای جواب داده نشده مردیم!.... دیگه ترکید، صفحه را میگویم. خداحافظ.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....