محمود فخرالحاج از قم: سلام به شترگاوپلنگ دیار امروز. نمیدانم چرا این اسم را برای خودت انتخاب کردی و شاید بعدها این سوال را از خودت هم بپرسی. در هرحال الان کاری به این کارها ندارم. اصلا حرفم چیز دیگری است. امروز و پس از مدتها یعنی بیشتر از 4 ماه باز نسل سوم به دستم رسید. رفتم سراغ صفحه تو و کافه کاغذی. شاید تعجب کنی که یک همراه، چنین صمیمی با تو صحبت میکند اما خب باید به من حق بدهید. من مدتها است که همراه شما هستم ولی شاید کم لطفی میکنم که با شما مکاتبه ندارم. ولی امروز وقتی پس از مدتها به وسیله یک دوست، نسل سوم به دستم رسید و ستون شترگاوپلنگ را خواندم با جواب تو به نامه حسین 18 ساله روبهرو شدم. با خواندن این مطلب دل خودم هم گرفت چون من هم به تازگی 3 ماه است که پدرم را از دست دادهام و شدهام نانآور یک خانواده. راستش را بخواهی حرفهای تو به حسین را خیلی از اطرافیانم به من هم زدهاند. حرفهایی که جدا از هر شعاری واقعیت دارد. واقعا فراق پدر، مصیبت سنگین و سختی است، آن هم برای خانوادهای که تمام شان وابسته به او هستند و خرجشان را او میدهد. تمام حرفهایت به حسین، برای من آن روزها را تداعی کرد. حرفهایی که اعضای فامیل به من میزدند و هر چند نامه دلتنگیهای حسین در ستون شترگاوپلنگ چاپ نشد اما من خوب میدانم در آن نامهاش به تو چه حرفهایی زده بود. کاش میشد دفتر خاطراتم را برایتان میفرستادم که ببینید منی که در طول مدتها صفحات دفترم را به مرور پر میکردم حالا چطور در فراق پدرم هر روز و هر روز مینویسم. این حرفی که میخواهم بزنم شاید تکراری باشد که حتما هست ولی واقعا ما آدمها چرا قدر چیزهایی را که داریم و آدمهایی را که در کنارمان هستند نمیدانیم؟ و زمانی که آنها را از دست میدهیم افسوس میخوریم؟
گاهی اوقات فکر میکنم فراق پدر امتحانی است از سوی خداوند تا صبر و استقامت و تحمل را محک بزند. یادم میآید آن اوایل یعنی چند ماه پیش مدام گلایه میکردم که چرا پدرم حالا رفت؟ چرا به سر و سامان رسیدن بچههایش را ندید و رفت؟ پدرم 57 سال بیشتر نداشت و از سابقه هیچ بیماری برخوردار نبود. یک روز صبح مثل تمام روزهای عادی دیگر از خواب بیدار شد، صبحانهاش را خورد و سر سفره برای همیشه از پیش ما رفت. با چشمانی باز و... من آن لحظه خانه نبودم ولی پس از تماس تلفنی مادرم از محل کار بیرون دویدم و تا به خانه رسیدم تن بی جان پدر را بلند کردم و...
ببخشید که اولین نامهام چنین شروع شد. آخر تا پاسخ شما را به نامه حسین در این ستون خواندم دلم گرفت. اشک از چشمانم سرازیر شد و داغ پدرم تازه گشت چون هنوز مدت زیادی از فوت پدرم نگذشته و 3 ماه کامل نشده است.
نمیدانم پدر حسین چگونه پدری بود، ولی این را خوب میدانم که تمامی پدرها آدمهای زحمتکشی هستند که برای یک لقمه نان حلال از تمام جانشان میگذرند. پدر من هم همینطور صبح تا شب برای راحتی زندگی خانوادهاش عرق میریخت و کار میکرد. شاید حقوقش از 150 هزار تومان بالاتر نمیرفت ولی اعتراض هم نمیکرد...
با این همه حالا من بهترین سنگ صبورم را خدا میدانم. همانی که مصیبت را خلق کرده خودش هم راه حل و صبر و استقامتش را آفریده. مهم این است که به او ایمان داشته باشیم و به غیر او به هیچکس و هیچ چیز دل نبندیم که فقط اوست که بالا میبرد و پایین میکشاند. ممنون از این که وقت گذاشتید و این نامه تکراری را تا پایان خواندید.