خب... شما مختارین هر چی میخواین بگین!! ولی من شخصاً زنگ زدم به موبایل قیصر، اونم نه گذاشت نه ورداشت!! یه خاطره واسهم تعریف کرد با این مضمون: یه روز کتاب شعرم رو از انتشاراتی گرفته بودم تا غلطهاش رو تصحیح کنم، دیدم اونقدرا هم غلط نداره، ته صفحه نوشتم: ممنون- قیصر امینپور. حالا خودت بگو، اگه این شعره، فردا من برم یه کتاب شونصد صفحهای دربیارم تو یه صفحهش بنویسم: تشکر- قیصر امینپور، صفحه بعد: سپاسگزارم! قیصر امینپور!! و بعدی: ارادت...! دمت گرم! میدونی چیه؟ قیصر شاعر کاردرستی بود، اما عادات بد ما که یکی دو تا نیست. یکیش هم اینه که اگه یکی تو یه چی، یه کارهای بود، به جای اینکه ببینیم چی گفته، همهش میگیم: کی گفته؟! حالا اگه خودش هم بگه هیچی نگفته، میگیم: نه، حتماً یه چی گفته! (چی گفتم اصلا؟!! خودت بگو ببینم الان کی چی گفته؟!)
آدم برفی شاکی: ...ببین، من امروز حسابی قاطیام، بهت یه چیز میگم میری به سردبیرتون میگی: اگه بروبچهها رو تعطیل کنین پا میشم مییام تهران کاری میکنم که جامجم با کل ضمیمههاش بشه بروبچهها!! بگو اگه مخاطب و مشتری ماییم، نباید 2 صفحه جا داشته باشیم واسه حرف زدن؟...
گفتم، گفت: من چیکاره بیدم بابام جااااااان! بعدش هم یه نگاه کجکی بهم کرد و گفت: دِ...!
بانوی احساس: در خواب میبینم/ میروم از اینجا/ میروم از تکدرختی بالا/ ماه را واضحتر میبینم/ میسپارم دل به ماه/ چشمهایم را میگشایم/ دل من عاشق شده است/ آه، نمیدانم چه کنم!...
امیر: به خسران چون دمی آیی خراب از یار مینالد/ شکسته جام پیمان، از ره پندار مینالد/ قدم چون برنهی اندر خرابات ملولان دل/ دمی هر دم ببینی کین دو چشم باده مینالد/ وگر پرسی کسی را کز چراغ جان تاریکی/ سفیری غیر نخواهی یافت که از فریاد مینالد/ ز روی عجز اگر خواهی سخن با کس همیگویی/ نفس یابی سراپا مست ز گردون خار مینالد/ ز عجز عاجزان گر ستوه آید جان شیرینت/ وگر خواهی که برگردی قدم درماند و مینالد... (میخواستم نظر شما و خوانندگان این صفحه را درباره این شعر بدونم.)
از حافظ خواستم نظرش رو بگه، دو هفتهس هی بهش زنگ میزنم میگه هنوز تو معنی کردن همون بیت اولش موندم! اصلا حافظ رو ولش کن بابا... بیا خودم نظرم رو بهت بگم که ناراحت هم نشی: ببین پسرم، به نظر من اگه به جای ناراحت شدن از حرف حافظ تلاش بیشتری روی معنا و مفهوم منظومهت کنی، شاید بشه به یه جاهای خوبی برسی.
مریم ادیبی از اصفهان: یه فیلسوف یونانی تو روز روشن، چراغ به دست تو کوچههای آتن میگشت و میگفت: من انسان میجویم! باید حواسمون ششدانگ جمع باشه و مراقب خودمون باشیم تا کسی تو کوچه پسکوچههای شهر ما این کار رو نکنه!
عاشق از پهنای دلپذیر: نمیدونم عاشقی رو باید با چه رنگی نوشت؟ با یه رنگ جیغ یا یه رنگ ملایم، یا شاید هم نامرئی؟ عشق هیچوقت پنهان نمیمونه؛ این رو همه میدونن. پس هیچوقت نمیتونه نامرئی باشه. به نظرم رنگ جیغی هم نمیتونه داشته باشه، وگرنه طبل رسوایی آدم عاشق همه جا زده میشه. میمونه رنگ ملایم که... آره انگار بهترین رنگ، باید همین رنگ ملایم باشه. یه رنگ شایسته واسه اسم عشق...
رضا حسنوند: شبانه ستارهها وعده میدهند پیروزی خورشید را، و فرار سرمای نهان شب را از پشت گور تاریکی...
هاچ زنبور عسل: جون این کافه کاغذی، من یه ایمیل دادهم معلوم نیست زیر دست و پای کی له شد رفت...
خب معلومه، این طور که تو ایمیل میزنی، باید هم ایمیلهات بیفته زیر دست و پا، اونم چی... ایمیلی که حاوی یه همچی شعر بوداریه!! باباجون کافه کاغذی فرداست! ایمیلش هم پاسخگو نیست!!
امین اسدی از روستای حاجی قوشان گنبدکاووس: ...ای آنکه راه رفتن را از اعماق وجودت، ایثار را از لبخند لبانت، و بودن را از اشکهای گوشه چشمت آموختهام، مادرم، دوست داشتنت را از نفسهایم دریاب...
سحر از بناب: ...کلاغ سیاهِ درونِ چشمهای فضولم، هیچ وقت نمیگذارد زبانم با لکنت و دستانم به اشاره بچرخد. زیرا که هزار دیکتهی نخواندهی گنگ در امواج تنهایی نگاهم پراکنده است...