خانه بر و بچه‌ها

به دنبال یک جای دنج

کد خبر: ۲۴۰۹۷۲

می‌روم، شاید بتوانم دنج‌ترین خلوت این کره خاکی را پیدا کنم؛ جایی که در آن، فقط خودم باشم و دل پاره‌پاره‌ای که چون شقایق خونین است.

حسن جعفری باکلانی

غافلِ هوشیار

خیلی وقته که خودم رو فراموش کرده‌ام و اصلا به خودم اهمیت نمی‌دم. خیلی وقته که یادم رفته کبری چه تصمیم مهمی گرفت و ریزعلی چه کار بزرگی کرد. خیلی وقته که پتروس با اون انگشت کوچیکش رو فراموش کردم و اصلا حوصله ندارم که صد دانه یاقوت رو در دل انار بشمارم. خیلی وقته که دیگه حوصله رفتن به پارک و سوار چرخ‌وفلک شدن رو ندارم... ولی غافلم از این‌که برای خرید همین یه دونه انار، چرخِ فلک چه خوب بازیمون می‌ده!

شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام

نه باباااااا... انگار یه چند وقتیه که خوردن ترشی رو کنار گذاشتی... آره؟ هه‌هه‌هه! می‌بینی با همین یه نگاه دقیق‌تر به دانسته‌های پیشین، چه خوب می‌شه یه متن خوب، به نوشته‌های پیشین اضافه کرد؟ احسنت!

حاشیه‌ای بر متن بروبچ

می‌خواستم نظری درباره بعضی از مطالب «بروبچه‌ها» بنویسم: ایرانیان در ذات خودشون شاعرن، منتها یکی این رو کشف می‌کنه، یکی هم تا آخر عمر، نه! امروز هم مد شده هر کی از خونه‌شون قهر می‌کنه (البته بعضیها) می‌یاد به‌زور می‌خواد شاعر و نویسنده شه. البته نسبت به سالهای قبل، کار بچه‌هایی که مطلب می‌نویسن خیلی بهتر شده، ولی برای سرودن شعر کلاسیک باید بدونن که لااقل وزن و قافیه باید صحیح باشه (جدای مضمون و تصویر و....) شعر سپید هم بسیار مشکله و قوانین خاصی داره. بعضی از دوستان، متن رو بهتر از شعر می‌نویسن و بالعکس. به نظرم بهتره هر کدوم استعداد خودشون رو دنبال کنن.

(پاسخگوی عزیز، من دارم قانون شماره 4 رو رعایت می‌کنم تا برای بقیه هم جا باشه، ولی سعی می‌کنم داستانک یا متنی مناسب آماده کنم. چون هر شعری رو نمی‌شه فرستاد، از لحاظ محتوا یا ظرفیت، مثلا مثنوی در 11 صفحه یا سپید در 22 صفحه و...)

علیرضا ماهری

(پس دست شما مرسی که به فکر دیگرانید! ولی اخوی، منظور منم این نبود که حالا بری از اون طرف پشت بوم بیفتی که!)


حکایت موسی و شبان

(اِوا سلام... یه شعر گفتم کیف کنی:)

ما داغ تو داریم و لب خویش ببندیم/ وز شوق تو بر خرقه‌درویش بخندیم/ دوش از فلک این نغمه به تغرید بخواندند/ ای اهل خرد ما ره تقریب نبندیم.

هانی اسدی از اهواز

این را قاسم‌مان می‌گوید: (اِوا علیک!!... یه جواب دادم حالش رو ببری، اگه خواستی وسطش هم دو تا تیغه بزن یه آشپزخونه و یه پذیرایی ازش درمی‌یاد! اونا رو هم می‌تونی با خودت ببری!:) خود را ز اهالی خرد خواندی و رفتی« /تقریب» تو با «غین» شد و پیچاندی و رفتی!/ کجراهه بود این ره تقریبی که گویی/ درویش نگون‌بخت برنجاندی و رفتی! (عزیز دل مادر، قاسم از همون قدیم‌ندیما عادت داشت به لباس و خرقه‌ی فقرا بخنده و ریشخندشون کنه، تو که اهل تأملی چرا با یه همچی رفیق نابابی باب مراوده وا کردی؟! بدونی چن وقته داریم دنبالش می‌گردیم، بدونی چن تا آگهی «گمشده» تو روزنامه چاپ کردیم... زودی پستش کن بیاد تا بیشتر از این باعث و بانی انحراف فکری تو و دیگران نشده! بابا، طرف اختلال حواس داره، حواست هست؟! حواست رو مختل نکنه‌هااااااا)


آخرین امید

مدتها می‌شد که ندیده بودش. وای که چقدر دلش هواشو کرده بود. یادش اومد هر وقت دلش می‌گرفت، از خونه می‌زد بیرون و می‌رفت پیشش. گاهی لباسای خودش رو تن اون می‌کرد و با دیدنش لذت می‌برد. دلش برای صورت سفید و قشنگش تنگ شده بود. دلش برای اون ابر مهربونی که همیشه با دست پر می‌اومد و دونه‌های سفیدش رو با عشق به زمین هدیه می‌کرد و سه ماه مهمون زمین می‌شد هم تنگ شده بود. با خودش گفت: نکنه باهامون قهر کرده؟ نکنه توی این آسمون پر از دود، راهش رو گم کرده؟

نشمیل نوازی از بوکان

عشق ساعتی

زمان روی قلب ما پا می‌گذارد و می‌گذرد. بیا به ساعتهای کوک‌شده برگردیم؛ به ساعتهایی که عقربه‌ها همدیگر را در ساعتی معین ملاقات می‌کنند و آن‌قدر قشنگ با هم بازی می‌کنند که باورت نمی‌شود.

یه دختر عشق ورزش


فرار از زندان

امروز پنجره‌های قلبم را به روی دریای مواج عشق و امید گشودم. خیلی وقت بود که به قلبم سر نزده بودم. همه جایش را گرد و غبار ناامیدی گرفته است ولی قول می‌دهم که این دیوارهای زنگار گرفته را با زلالی امید پاک کنم. باید خانه قلبم را از تارهای چسبناک خاطراتت پاک کنم. می‌خواهم برای یک بار هم که شده، با قلبم نفس بکشم. من این سلولهای مرده را دوباره زنده خواهم کرد. قول می‌دهم وقتی که بیایی، خانه قلبم پر از طراوت و تازگی باشد.

بهار از بروجرد


دیر نکنی، منتظرم

دیشب زنگ زد که فردا ساعت 9 صبح بیا بریم فلان‌جا به بچه‌های دیگه هم گفته‌ام و حتماً میان، دور هم جمع می‌شیم، خوش می‌گذره. منم گفتم: باشه. صبح، درست ساعت 9 یکدفعه از خواب بیدار شدم و تازه یادم اومد الان باید اون‌جا می‌بودم. به دوستم زنگ زدم، گفتم: من نمی‌یام، دیر شده. گفت: بیا منم دارم الان می‌رم! سریع کارام رو انجام دادم و وقتی خودم رو توی آینه نگاه کردم، دیدم صورتم اون‌قدر پف کرده که از ده فرسخی هم معلومه. از خوش‌شانسی دو تا جوش قرمز هم درست وسط بینی‌ام جاخوش کرده بود که نتیجه تخمه شکستن شب قبل بود! حرصم گرفت. وقتی رفتم اون‌جا، اولین نفر بودم. کم‌کم بقیه هم اومدن ولی اون دوستم که همه رو جمع کرده بود، خودش ساعت 10 اومد! بنابراین با خودم قرار گذاشتم وقتی می‌گه ساعت فلان یه جایی بریم، من یه ساعت بعدش برم!!

بدون امضا


تو فکرم

یک نفر، یک جایی، تمام روِیاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می‌کنه، احساس می‌کنه که زندگی واقعاً باارزشه. پس هر گاه احساس تنهایی کردی، این حقیقت رو به خاطر داشته باش که یک نفر یک جایی، در حال فکر کردن به توست.

علیرضا از یک کلبه سرد

اتفاقاً یک نفر هم این‌جا در حال فکر کردن به اینه که این متنه، از اون متنهایی نباشه که این بروبچ تو آفلاینهاشون برا همدیگه می‌ذارن؟ هست یا نیست؟


هدف

چند روز پیش داشتم زندگینامه یه بازیگر سیاهپوست رو می‌خوندم که یه جاش نوشته بود مادربزرگش بهش گفته: «شکست رو به قلبت راه نده و این فکر رو که همیشه پیروز هستی از سرت بیرون کن.» این جمله روی من خیلی تأثیر گذاشت، حتی واسه یه لحظه منقلبم کرد.

ما آدمها اون‌قدر توانایی و استعداد داریم که تونستیم از غارنشینی به بزرگترین تکنولوژیهای جهان دست پیدا کنیم و اینا همه به اراده ما بر می‌گرده. همین سیاهپوستها رو ببین! کسانی که در برخی جاها نگاه مناسبی بهشون ندارن، تونستن به جاهای والایی برسن؛ می‌دونی چرا؟ چون خواستن، توانستن است. هیچ وقت به این اهمیت ندادن که دیگران درباره اونا چی می‌گن یا چرا با تحقیر بهشون نگاه می‌کنن. اینا رو گفتم که بگم شرایط زندگی، خصوصیات ظاهری یا حتی نقص عضو نباید باعث بشه که کسی آینده‌ش رو فنا کنه و با یه شکست دلسرد شه یا با یه پیروزی مغرور. خوشبختی تو فکر آدمهاست، تو هدفی که انتخاب می‌کنن، تو حسی که به آینده دارن، توی اون چیزی که با تلاش به دست می‌یارن، نه اون چیزی که باد می‌آره.

(...به اونها که می‌خوان بروبچه‌ها رو حذف کنن و به راحتی آب خوردن می‌گن: «نامه‌ست دیگه، چه معنی داره دو صفحه رو باهاش پر کنین» بگو: همین نامه‌هاست که چاردیواری رو چاردیواری کرده... خانه بروبچه‌ها فقط دو تا صفحه کاغذ نیست، شاید واسه شما قابل باور نباشه، اما واسه ما تنها دلخوشی و انگیزه تلاشی برای زندگیمون شده... کاش شما هم می‌تونستین از هواداراتون با اس.ام.اس نظرخواهی کنین، اون‌وقت خیلی چیزها ثابت می‌شد. به سردبیر بگو مقاومت کنه...)

سیاوش منصور (میثاق)


قول قلم

خوابهایم روی دلهره‌ی زمان راه می‌روند و شانه‌های پنجره، زیر نمهای آفتابپوشِ برفها به بودنهایم اعتماد کرده. من هنوز هم به آن روزهایی دلخوشم که کلمات روی چشمهایم می‌نشست و کوچکی دلم برای بزرگی آنها بهانه می‌آورد. من هنوز هم برای پیدا کردن گویش نارنجی خورشید، رو به ستاره‌ها قدم برمی‌دارم و بادها را گوشه‌ی دنج آسمان مخفی می‌کنم تا مبادا به گامهایم تهمت آهستگی بزند. من از بین یک پنجره‌ی پُر از صبح، شبنمها را بوییده‌ام تا باور کنم که دلم برای لمس لحظه‌ها تنگ شده. ابرها هنوز برای رنگین‌کمان بی‌تابند. من پشت یک شیشه‌ی مهتابی خواب دیده‌ام که آفتاب با رنگین‌کمان می‌خندد.

بین فاصله‌هایی که هنوز میان جاده می‌چرخند، صدای عقربه‌ی زمان به تنش احساسم تلنگر زد و آستانه‌ی آبی یک جرقه‌ی کوچکِ عشق، چشمهایم را به آسمان دوخت. هنوز باور عاشق شدن را برای کاغذهای صورتی معنا نکرده بودم که دلم پُر از صدای پایش شد. من زندگی را میان صدای نفسهای برگ جا گذاشتم و برای لمس ستاره‌ها دستانم را بالا بردم. می‌دانم برای قرار ملاقات گذاشتن با ابرها زود است اما دلم برای بارش یک تردید، آنها را صدا می‌زند. می‌دانم هنوز نگاهم پُر از سنجاقکهای کودکی‌ست و هنوز دنیا را بچگانه نگاه می‌کنم، اما نگاهم برای حس شب‌بوها، پاکی‌اش را گریست و کسی برایش لالایی نگفت!

من به گلهای آبی دفترم نوید شعرهایم را داده‌ام. به دنیا قول داده‌ام زندگی کنم، به اشکهایم مژده‌ی خنده‌هایم را داده‌ام و به دستهایم قول داده‌ام بنویسم.

نرگس، عاشقترین ستاره

بابااااااا کوووولااااااک! بابا دستهای خوشقول!! نویسنده، شاعر، تصویرسازِ گلهای آبی دفترت! خلاصه که یک کلام: «ایول( .»نه اصلا، چار کلام!: «کلی پیشرفتِ اساسی کرده‌ای‌ها... می‌دونستی؟... »اَه، این‌که شد پنج کلام و 30 حرف!!) اگه جملات قبل و بعد نوشته‌هات رو هم ربط منطقی و زنجیرواری بدی که آهنگ و هارمونی یکدستی داشته باشه، دیگه می‌تونی بری کلاس بالاتر شطح‌نویسی بشینی و کلی برای خودت ذوق کنی!


ذمّ شبیه به مدح

من 22 سالمه و دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد ادبیات تطبیقی هستم اما در تمام عمرم حتی یک‌چهارم مصراع نتونستم شعر بگم یا یک قطعه ادبی بنویسم. از استادم پرسیدم که چرا ما ادبیات می‌خونیم ولی نمی تونیم شعر بگیم. گفت ما کارشناس ادبیاتیم نه شاعر و ادیب ولی پیش تو اقرار می‌کنم وقتی نوشته‌های «نرگس، عاشقترین ستاره» و «شبزده عاشق» و شعرهای «علیرضا ماهری» را می‌خوانم غبطه می‌خورم... بجز دانشگاه تهران می‌تونستم در دانشگاههای معتبر دیگر تحصیل کنم ولی به خاطر مادرم در شهر خودمان ماندم چون مادرم نه خواهر داره نه برادر. از طرفی بسیار مریضه. راستش رو بگم که تو رو خیلی دوست داره. می‌گه این حسامی، بلا و آتیش‌پاره‌س. حتما با دقت زیاد تمام چاردیواری رو می‌خونه. خصوصاً صفحه بروبچ را. همه بروبچ رو خیلی دوست داره، مخصوصاً از نوشته‌های «رحیم طاهری» لذت می‌بره... می‌گه با این‌که پاسخگو قلب رئوفی داره ولیکن توجه خاصی به «فخار» داره. البته نظر خودم هم همینه... به نظر من شما در شرایطی قرار دارید که هر لحظه به دانسته‌هاتون اضافه می‌شود و برا همینه که گاهی اوقات از لابلای جوابهایی که به بچه‌ها می‌دهید این‌طور استنباط می‌شود کرد که دارید دانسته‌هاتون رو به رخ آنها می‌کشید. در هر صورت شما بانمک و شیرین و خوشکلامید و خوب تونستید توی دل بچه‌ها جا باز کنید. این هنر بزرگیه اما این‌که نامت را افشا نمی‌کنی احساس می‌کنم به خاطر این است که می‌ترسی مثل سابق دوست‌داشتنی نباشی ولی جداً اسم تو چه فرقی می‌کند که چی باشد. بچه‌ها عاشق اخلاق تو هستند. البته شاید از این‌که مجهول باشی، خودت هم لذت می‌بری و این‌که عده‌ای به دنبال اسم تو باشند برایت راضی‌کننده باشد...

آ.ی.

اول: سلام ما رو خدمت مادر محترم و مکرم برسون. بعدش هم برو کفشهای ایشون رو بردار، یه چند بار کف هر دو لنگه رو به همدیگه بزن، اون خاکی رو که ازش می‌ریزه پایین نشونشون بده و بگو: بفرما! اینم همون حسامی، خاک پای شما! کجاش شبیه پاره‌های آتیشه؟!! دوم: همه‌ش تقصیر این ... بگذاریم ، نشسته کنار گوش من و هی می‌گه: من اگه دم بخت بودم و دانشجوی کارشناسی ارشد، مطمئنم هیچ وقت تو یه همچی کاغذایی برای کسی نامه نمی‌فرستادم (حتی اگه کاغذی دم دستم نبود.) چون چرا؟ خب رو کارهای دیگه‌م هم اثر می‌ذاشت و این‌جوری می‌شد که اگه ادبیات می‌خوندم هم نمی‌تونستم یه مصراع شعر یا یه جمله متن ادبی بنویسم! اون وقت، این کج‌سلیقگی رو کل طرز فکر و کار و زندگیم اثر می‌ذاشت و...! سوم: به نظرم، همه خوب می‌نویسن به شرطی که بیش از نوشتن، راه و رسم نوشتن رو (مثل راه و رسم نامه نوشتن) یاد بگیرن. سعی می‌کنم به هیچ کدوم از بروبچ توجه خاصی نکنم مگه این‌که صاحب استعداد خاصی تو نوشتن باشه. چرا تو نوشتن؟ چون این صفحه با نوشته‌هاشون سروکار داره و اگه صفحه خیاطی بود و کسی پیدا می‌شد که خیاط خوبی بود اما بلد نبود دو کلمه روون بنویسه، اون وقت الگوهای خیاطی او رو بیشتر چاپ می‌کردم. هستند بچه‌هایی که مطمئنم اگه استعداد خودشون رو پرورش بدن، آینده درخشانی تو ادبیات در انتظارشونه. بعضیهاشون از بچه‌های قدیمی و پرکار صفحه بودن، یا هنوز هم هستند (هر چند که مدتی، درگیر سروسامان دادن به زندگی مشترک و تازه‌شون شده باشن، بعضیها هم تازه به جمع پیوستن. واسه همین فخار تندترین انتقادها رو نوشته‌م (اونا رو ندیدی؟) اما او فرداش نامه نداده که آه! حالا که این‌جوره، من دارم می‌رم یه گوشه‌ای که به جای آبمیوه‌گیری، دستگاه آب‌ملال‌گیری‌مون رو روشن کنم و خودمو سربه‌نیست کنم!! چه تعداد نامه نشونت بدم که طرفدار نوشته‌های طنز اونند، اونم تو این گیروویرِ آه و ناله؟ چهارم: به قول میهمانان ناخوانده، من که دو زار سواد ندااااااارم، بذارم برم؟!! به این بیسوادی هم که بارها اعتراف کرده‌م. با این بیسوادی چه‌طور می‌تونم رخ‌ورخ‌کشی راه بندازم؟ راه تحقیق و اطلاع از موضوعات رو یاد گرفته‌م، شونصد بار هم راهش رو به بروبچ گفته‌م، اگه کسی نمی‌ره سراغش، این منم که دارم دانسته‌هام رو به رخ می‌کشم؟ پنجم: خیلیها راهنمایی می‌خوان، منم در حد سوادم کمکشون می‌کنم (البته یه راهنمایی حدالامکان درست و علمی، نه خاله‌زنکی و عوامانه.) بعضیها ناراحت نمی‌شن و پیشرفت می‌کنن، بعضیها هم... شیشم: جداً اسمم چه اهمیتی داره؟ الان تو که نوشتی «آ.ی.» راضی شدی؟ واسه من لذتی نداره و علاوه بر نظر شخصی، عدم افشای جنس یا نام کوچک برای راحتی بروبچی‌ست که می‌خوان درد دل کنن. هفتم: شیخ حسن جوری گفت: از من می‌شنوی هر چه زودتر لحن و طرز فکرت رو اصلاح کن، وگرنه تو کارات پیشرفت مناسبی نخواهی کرد. دیگه خود دانی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها