حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
گامبو از بس چاق شده بود، دوستهاش رو زمین قلش میدادن تا به مدرسه برسه، آخه اگه میخواست راه بیاد، یه روز طول میکشید تا سر کلاس حاضر بشه.
کمکم خود گامبو موشه از این وضع خسته شد، از چاقی بیش از حد خودش بدش اومد و خواست که مثل بقیه دوستهاش راحت راه بره و بازی کنه و بتونه تو مسابقات دو و پرش مدرسه شرکت کنه.
بابا و مامان گامبو موشه هم از اینکه بچهشون اینقدر میخوره و هیچ وقت به خودش و شکمش استراحت نمیده، خسته شده بودن. یک روز گامبو بهشون گفت: من از همین حالا تصمیم گرفتم که لب به چیزی نزنم تا مدت کوتاهی اینقدر لاغر بشم که هیچکس مسخرهام نکنه و به من نخنده. مامانش تعجب کرد و حرفش رو باور نکرد، چون غیرممکن بود که پسرش نخواد لب به چیزی بزنه و دهانش بسته بمونه. واسه همین خندید و به روی خودش نیاورد که چیزی شنیده. باباش هم که روزنامه میخوند، عینکش رو از روی چشمهاش برداشت و با خنده گفت: پسرم تو هنوز اونقدر چاق نیستی که غصه بخوری. گامبو که فهمید باباش شوخی میکنه، ناراحت شد و رفت گوشه اتاقش کز کرد.
از قضا اون روز ناهار مامانش کوفته درست کرده بود و گامبو کشته مرده کوفته بود؛ اما هرچی بابا و مامانش اصرار کردن، گامبو از اتاقش بیرون نیومد که نیومد. نه انگار تصمیمش خیلی جدی بود و با کسی هم شوخی نداشت.
خلاصه چند روزی همینطوری گذشت و گذشت و گامبو تو رختخواب افتاده بود و لب به هیچ غذایی نمیزد. مامان و باباش خیلی ترسیده بودن و غصه میخوردن، حتی خانم موشه پرستار روهم بالای سرش آوردن؛ اما گامبو به حرف هیچ کسی گوش نمیداد.
روزبهروز لاغر و لاغرتر میشد و ضعیف و ضعیفتر، هر روز یکی از دوستهاش میاومدن دیدنش، اما گامبو نه توان حرف زدن داشت نه چشم باز کردن. چون اینقدر کمتوان شده بود که نه میتونست حرف بزنه و نه چیزی رو ببینه.
اون گامبوی تپلی با لپهای گلی تبدیل شده بود به یک موش زار و نزار و زرد و لاغر. وقتی خانم موشه پرستار، آینه رو گرفت جلوی صورتش تا خودش رو ببینه، گامبو باورش نشد که خودشه که اینقدر زشت شده. کم مونده بود که بزنه زیر گریه که خانم موشه گفت: اگه به حرفهای من گوش بدی خیلی زود حالت خوب میشه و هم میتونی از غذا خوردن لذت ببری هم از راه رفتن و بازی کردن.
گامبو کوچولو سرش رو به علامت رضایت تکون داد و به چشمهای خانم موش پرستار خیره موند. خانم موشه گفت: تو باید همه غذاهای پرانرژی رو بخوری، اما به اندازه لازم، نه اینقدر بخوری که از نفس بیفتی، نه اونقدر نخوری که باز از نفس بیفتی. با این حرف خانم موشه همه خندیدن و گامبو، سوپی رو که مامان جونش براش پخته بود تو یه چشم به هم زدن هورت کشید و گفت: باز هم میخوام که همه با تعجب بهش نگاه کردن و خودش فهمید که ای وای باز هم شروع کرده به پرخوری که زد زیر خنده و قول داد که همیشه به اندازهای غذا بخوره که سالم بمونه.
خلاصه بعد از چند روز استراحت، کیف و کتابش رو جمع کرد و لباسهاش رو تنهایی تنش کرد و راهی مدرسه شد.
گامبو کوچولو وقتی میتونست براحتی راه بره و بالا و پایین بپره، یه احساس خوبی داشت که با تمام شیرینی و شکلاتهای دنیا عوضش نمیکرد.
نرجس ندیمیدانش
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....