گلنوشا صحرا نورد

مرغ تاج سیاه

کد خبر: ۲۴۰۹۶۸

پیرمرد مزرعه‌دار رو به همسرش کرد و گفت: بیا خانم بریم به مزرعه... مرغ تاج سیاه دوباره تخم گذاشته...

پیرزن گفت: از کجا فهمیدی؟

پیرمرد گفت: من صدای آواز خواندن مرغ تاج سیاه را موقع تخم گذاشتن می‌شناسم.

همسر مزرعه‌دار که شادی در صورتش موج می‌زد گفت: واقعا تاج سیاه بهترین مرغ دنیاست.

پیرمرد گفت: بله... مرغی که هر روز سر اذان ظهر یک تخم می‌گذارد بهترین مرغ دنیاست. حالا بیا برویم و تخم مرغ را پیدا کنیم.

آن دو به داخل مزرعه رفتند و وقتی به جایگاه تخمگذاری مرغ نگاه کردند چشمانشان از تعجب گرد شد و هر دو مثل لبو سرخ شدند. باورکردنی نبود. ولی حقیقت داشت. این بار به جای تخم مرغ سفید معمولی، یک تخم مرغ طلایی در میان کاه‌ها قرار داشت. پیرزن از پیرمرد پرسید: آیا فکر می‌کنی مرغ تاج سیاه ما از این به بعد هر روز تخم طلایی بگذارد یا فقط امروز شانسی این اتفاق افتاده؟پیرمرد گفت: نمی‌دانم... شاید همین‌طور باشد که تو می‌گویی. باید صبر کنیم و ببینیم تا فردا چه اتفاقی می‌افتد. زن گفت: فکرشو بکن هر روز یک تخم طلا در حدود 2 کیلو... وای ما ثروتمند خواهیم شد...

پیرمرد گفت: شاید... باید تا فردا صبر کنیم.

زن گفت: وای نمی‌توانم تا فردا صبر کنم. خیلی طولانیه.

و بالاخره فردا فرا رسید. دوباره مرغ تاج سیاه یک تخم طلا گذاشت و فردا و پس فردا و تا یک ماه این روند ادامه داشت.

تا این‌که یک روز زن به پیرمرد مزرعه‌دار گفت: به نظر من این مرغ تاج سیاه باید در شکمش یک دستگاه تخم طلاسازی داشته باشد... مگر نه امکان ندارد هر روز یک تخم طلا بگذارد.پیرمرد گفت: شاید. زن گفت: اگر این مرغ دستگاه طلاسازی در شکمش داشته باشد خیلی حیف است که فقط روزی یک تخم می‌گذارد. خوب به حرف من گوش کن... برای این‌که ما خیلی زودتر پولدار شویم، بیا و شکم این مرغ را پاره کنیم و دستگاه تخم طلا را درآوریم.پیرمرد گفت: راست می‌گویی... اینجوری خودمون می‌تونیم تخم‌ها را درست کنیم و خیلی زود ثروتمند می‌شویم. و آنها دست به کار شدند. بالاخره مرغ را به دام انداختند و پیرمرد با چاقو شکم مرغ را از وسط پاره کرد.... ولی هرچه گشتند در شکم او چیزی به عنوان دستگاه تخم طلاسازی وجود نداشت. پیرمرد مزرعه‌دار و همسرش غمگین و افسرده در گوشه‌ای نشستند. پیرمرد در حالی که قطره‌ای اشک از گوشه چشمانش جاری بود رو به زن گفت: بیچاره مرغ تاج سیاه... اگر ما به حق خود قانع بودیم این طوری نمی‌شد. الا‌ن روح او به حماقت ما می‌خندد و ما را مسخره می‌کند که حتی دیگر از تخم مرغ‌های طلای هر روزه‌مون هم خبری نیست... .

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها