گل‌های جادویی

کد خبر: ۲۴۰۹۵۹

توی بیشتر خانه‌ها هیچ گل یا گلدانی نبود. بیشتر خانه‌ها خوشبو بود، اما نه با بوی طبیعی گل، بلکه با بوی افشانه‌های خوشبوکننده و یا عطر و ادکلن‌های شیمیایی.

در میان مردم شهر زن جوانی با پسر هشت ساله‌اش توی خانه کوچک اما زیبایی زندگی می‌کرد. زن جوان گوشه اتاق آپارتمان اجاره‌ای و کوچکشان را پر از گل و گلدان کرده بود و هر روز با عشق به آنها رسیدگی می‌کرد. زن هر روز به گل‌ها رسیدگی می‌کرد و در کنار آنها با خدا حرف می‌زد.

زن فروشنده مغازه خواربارفروشی‌ای بود که در نزدیکی خانه‌اش قرار داشت. مدت اجاره خانه زن تمام شده بود و او که توانایی پرداخت اجاره خانه مناسبی را نداشت، تصمیم گرفت به همراه پسرش در قسمتی از مغازه نسبتا بزرگش زندگی کند، برای همین تمام اسباب و اثاثیه و گلدان‌های زیبایش را به مغازه برد.

گلدان‌ها را کنار صندوق مغازه روی یکی از قفسه‌ها چید. در گوشه‌ای از مغازه با کارتن‌های مقوایی دیواری درست کرد و پشت دیوار اسباب مختصر زندگی‌شان را چید.

اتفاق عجیب از همان روز شروع شد. بعد از اسباب‌کشی آنها به مغازه با ورود اولین مشتری اتفاق عجیبی افتاد.

وقتی مشتری جنس‌های مورد نیازش را انتخاب کرد، زن مثل همیشه فهرست اجناس را وارد صندوق کرد. اما این بار بعد از خروج برگه صورتحساب یک شاخه گل قرمز از صندوق خارج شد. زن فروشنده و مشتری با تعجب به گل نگاه کردند. گل قرمز آنقدر زیبا و معطر بود که چشم‌های گرد و حیران زن و مشتری را خمار و مست کرد. زن گل را برداشت و کنار گلدان‌های گل سرخی که نزدیک صندوق بود گذاشت؛ آن گل بسیار زیباتر و قشنگ‌تر از دیگر گل‌ها بود. زن لبخند زد و گل را به مشتری داد و گفت: این هدیه گلدان‌های من به شماست. شاید هم هدیه‌ای از طرف خداست. شرط داشتن آن این است که خیلی خوب مراقبش باشید. حتما آن را توی ظرف آب بگذارید. مشتری گل را گرفت و تشکر کرد. پول اجناس را هم پرداخت و بیرون رفت. پس از آن هر بار، بعد از بیرون آمدن صورتحساب گل سرخی از صندوق بیرون می‌آمد که مشتری‌ها آن را به خانه می‌بردند و از آن خوب نگهداری می‌کردند. اتفاقا دوام و مقاومت گل‌ها بسیار زیاد بود و عطر بسیار دل‌انگیزی در خانه‌ها پراکنده می‌کرد. کم‌کم مردم برای خرید از مغازه‌ زن در صف می‌ایستادند تا صاحب شاخه گل جادویی شوند.

این کار باعث حسادت صاحبان مغازه‌های خواربارفروشی اطراف و حتی تمامی شهر شده بود، چون بیشتر مردم شهر از وجود صندوق خبردار شده بودند و از گوشه و کنار برای خرید به آن مغازه می‌آمدند. بعد از مدتی تقریبا تمام شهر از بوی عطر گل سرخ پر شد. در تمام خانه‌ها حداقل یک گل سرخ وجود داشت که به اعضای خانواده نشاط و شادی می‌بخشید. کم‌کم تمام مردم شهر مهربان‌تر شدند و با یکدیگر صمیمی‌تر.

تا این‌که یک روز غریبه‌ای وارد شهر شد. غریبه مرد سیاهپوشی بود که هیچ‌وقت هیچ کسی نفهمید او که بود و از کجا آمد. غریبه وارد مغازه شد. جنس‌های موردنظرش را روی پیشخوان چید. مثل همیشه بعد از خروج برگه صورتحساب از صندوق گل سرخی خارج شد. زن گل را برداشت تا به غریبه بدهد. اما گل لرزید. زن احساس کرد گل می‌ترسد. برای همین با تردید به غریبه که با خشم به چشمهایش خیره بود نگاه کرد. نگاهش را پایین انداخت و گل را به غریبه داد.

مرد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. گل را روی زمین انداخت و با چکمه سیاهش روی آن کوبید و بی‌آن‌که اجناسش را با خود ببرد از مغازه بیرون رفت.

اشک در چشمان زن حلقه زد. گل له شده را از روی زمین برداشت. قطره اشکش روی گلبرگ‌های قرمز افتاد. گل دوباره لرزید. از آن روز گل‌های قرمز توی خانه‌ها یکی‌یکی خشک شد. مردم شهر دوباره گلدان‌ها و ظرف‌هایی را که گل را درونش نگهداری می‌کردند، شستند و توی جاظرفی‌ها چیدند.

مدتی گذشت و کم‌کم اهالی شهر جریان صندوق و گل‌های قرمز را فراموش کردند.

اما هنوز زن آخرین گل صندوق را که بین ورق‌های دفتر خاطراتش گذاشته بود نگاه می‌کند و اشک در چشمانش حلقه می‌زند. هنوز هم مغازه خواربارفروشی از عطر دل‌انگیز گل قرمز پر است و هنوز زن فروشنده کنار گلدان‌هایش می‌نشیند و با خدا حرف می‌زند.

لیلا جعفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها