احمد و علی برادر بودند و از همه ما بزرگتر. من در کلاس سوم درس میخواندم. آن روز بحث گرم فوتبال بود و یارگیری. احمد یک طرف و علی یک طرف.
: «من رضا را کشیدم.»
: «باشه، منم مرتضی را انتخاب میکنم.»
من شدم یار بازی علی. توپ پلاستیکی زیر پایمان میچرخید و خطهای روی توپ کج ومعوج میشد و یا اصلا به چشم نمیآمد. میدویدیم و عرق از سر و رویمان میچکید. فریادهایمان کوچه را پر میکرد. درختها سایه شان محو میشد. با تاریکی هوا هر کس با تکان دستی و وعده فردا به سمت خانهشان میرفت.
***
غروب همگی روی پلههای خانه احمد زیر درختان چنار جمع شده بودیم. احمد با صدای بلند توجه همه را به خود جلب کرد و با اشاره دست کسی را آن طرف کوچه نشان داد. پسر ریزنقشی بود. شاید 12 سالش هم نمیشد. امید گفت: «با دست چرا نشون میدی؟ زشته!.» رضا گفت: «شاید مهمون اون خونهس.»
احمد لبخندی زد و گفت: «اولا اون مهمون نیست. بنده مثل کارآگاه گجت تحقیق کردم. اونا تازه اومدن به این خونه. در ثانی با دست هم نشون بدی اون نمیبینه. چون نابیناس.»
کنار بچهها نشستم. چیزی در درونم شکست و ناخودآگاه آخ بلندی گفتم. دیگر صدای آنها را نمیشنیدم. نگاهم به او خیره مانده بود. به صدای علی برگشتم: «کجایی؟ بیا بریم بازی.»
باز ما بودیم و توپ پلاستیکی و شش جفت پاهای خستگیناپذیر. گاهی وسط بازی چشمم به پسرک همسایه میافتاد، ولی با چرخش توپ جهت نگاهم عوض میشد با نشستن تاریکی روی کوچه از هم جدا شدیم. پسرک روی پله خانهشان با شب یکی شده بود.
***
تلویزیون روشن بود. ذهنم روی چند خانه آنطرفتر قفل کرده بود. مادرم شانهام را تکان داده و پرسید: کجایی مرتضی، چند دفعه صدات کردم؟»
: «هیچی، تو فکر بودم.»
سر شام چند دفعه حواسم پرت شد. پدر پرسید: «این پسره چشه؟!»
مادرم شانهاش را بالا انداخت و نگاهم کرد.
«مامان ما همسایه جدید پیدا کردیم؟»
مادر لیوان آب را روی زمین گذاشت و گفت: «آره راستی، خانواده آقای رنجبر، چند روزی هست اومدن، خانمش را صبح دیدم. مثل اینکه بنده خدا یه پسر نابینا هم داره. اسمش میلاده.»
: «پس اسمش میلاده؟ نمیدونی مدرسه میره یا نه؟ کلاس چندمه؟»
: «من که نپرسیدم ولی مادرش میگفت، ما میخواستیم زودتر اسباب بکشیم. منتظر بودیم میلاد تعطیل بشه.»
وقتی از سر سفره با اشک بلند شدم در دلم تصمیم گرفتم حتما بامیلاد دوست شوم.
***
کنار میلاد ایستادهام. او نشسته و زانوهایش را در بغل دارد. میپرسد: «کاری داری؟» تعجب میکنم. حرفی نزدهام.
: «چرا حرف نمیزنی، میدونم اینجایی!»
دهانم نیمهباز است. کمی کنار میکشد: «بیا بشین، اسم من میلاده. تو کی هستی؟»
مینشینم. میخندد: «حس کردم میخوای با من حرف بزنی، چند دفعه رفتی و اومدی. صدای پاهات مشخص بود.»
صدایم در نمیآید. نفسم را فرو میدهم: «تو از کجا فهمیدی؟»
: خب دیگه، من فقط نابینام. عوضش بقیه حسهام بهتر و بیشتر کار میکنه.
اسمت چیه؟
«اسمم مرتضیس، کلاس سوم را تموم کردم. خونمون از اینجا چهار تا خونه اون ورتر به سمت ته کوچهست.»
:«شماها هر روز با دوستات فوتبال بازی میکنین؟»
«آره، عصرا یکی دو ساعت. هفت نفریم، یکی داور و بقیه بازیکن» آه میکشد. بچهها صدایم میکنند. دستم را روی شانهاش گذاشته میگویم: «بازم مییام پیشت!! خندهای روی صورتش گل میکند.»
فکرم را با بچهها در میان میگذارم.
احمد: «نه بابا، نمیشه، چه جوری؟»
رضا: «اون نمیتونه با ما بدوه صدمه میبینه!»
علی: «آخه، چه جوری!؟»
گوش کنین، دیشب خیلی فکر کردم و کیسه پلاستیکیام را تکان میدهم.
بچهها: «این چیه، زنگولهس؟!»
توپ را از کیسه بیرون میآورم. همه با تعجب نگاه میکنند.
: «ببینید ما هفت نفریم. از امروز میشیم هشت نفر، داور هم نمیخواییم. خودمون داور خودمون میشیم. چطوره؟»
احمد: «آخه اون که نمیتونه بدوه؟»
: «خب آره، ما نمیخواهیم اون بدوه. دروازه گلکوچیک که احتیاج به دویدن نداره. میایسته تو دروازه با صدای توپ عکسالعمل نشون میده، به همین سادگی. میدونم اونم خوشحال میشه.»
نگاهشان میکنم در نگاهم خواهشی است که همه میخوانند. همه با هم علی، علی میگویند و به سمت میلاد که روی پله خانهشان نشسته میرویم. بلند میگوییم: «بریم فوتبال.»
میایستد. فرصت جواب دادن پیدا نمیکند.
: «نمیخواد حرف بزنی، بچهها را معرفی میکنم. تو فقط کافیه تو دروازه واستی اونجا مهمترین جا تو بازیه. محافظت از دروازه.»
دستانش را به طرفین میکشد من که...
نمیگذارم حرفش را تمام کند توپ را جلوی صورتش تکان میدهم و در دستانش میگذارم.
: «به همین سادگی، اولش شاید سخت باشه ولی بچهها تصمیم گرفتن بدون تو دیگه فوتبال بازی نکنن، روی کمک اونا حساب کن.»
خندهای بلند میکند. اشک کنار لبهایش را خط میکشد. همه با هم به وسط کوچه کشیده میشویم. حالا دیگر یک دوست جدید داریم. دوستی، متفاوت.
بتول اشرفی