- «بابا من که بچه نیستم، اینقدر به من نگید، امر و نهی نکنید، من جوونم دوست دارم جوونی کنم، خسته شدم از بس تلویزیون و روزنامهها به من میگن این کارا خطرناکه ... اصلا به من چه ربطی داره که بعضیها از صدای بلند میترسند؛ این که بقال محل، قلبش رو عمل کرده، این که زن همسایه بچه شیر میده، این که خواهرم زهرهترک میشه، شما نمیدانید کلی هیجان داره...
من که دست و پاچلفتی نیستم به کسی آسیب بزنم، من بزرگ شدم، آخه نگاهی به سرتاپای من بیندازید.»
پدر نگاهی به سرتاپای پسر انداخت.
پرده دوم:
سرکوچه چند پسر جوان دور هم حلقه زدهاند، هر کدام قرار است ترقه که نه... اما ... برای اثبات مردانگیاشان .... یک جوری یک چیزی را منفجر کنند.
کپسول، اکلیل، سرنج، نارنجک و... هیچکس نباید پیش بچه محل کم بیاورد.
پسر نگاهی به سرتاپای خودش میاندازد و بعد ....
صدای بومب بومب ... همه جا یک لحظه روشن میشود ... روشن روشن ...
پرده سوم:
حالا همه جا تاریک است، چشم راست پسر برای همیشه بسته است.
تاول صورتش توی چشم میزند، روی هر تاول، لکههای خون هم دیده میشود. تمام حجم صورتش میسوزد. عید امسال مهمانان به جای خانه، به بیمارستان میآیند، هیچکس حق ندارد حتی حرفی از آیینه بزند...
پدر با بغض نگاهی به سرتاپای پسر میاندازد... .
فاطمه خداکرمی