حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اما در حاشیه همین جریان و در اوج تبلور نقاشی امپرسیونیسم و مورد اقبال قرار گرفتن این سبک از نقاشی از جانب توریستهایی که به کشورهای اروپایی نظیر فرانسه، ایتالیا، هلند سفر و دیدن میکردند، گروهی از کپیستها از فرصت بهره جسته و با شبیهسازی از آثار اصلی اما با اشکال سادهتر و روشهای سهلالوصولتر و نیز قیمتهای نازلتر، مخاطبانی را که دسترسی به آثار اورجینال به دلایل گرانقیمت بودن آنها و به قدرت نرسیدن صنعت چاپ در آن دوره و عدم تکثیر برایشان مهیا نبود به سمت خود جلب و جذب کردند و رفته رفته جریان نقاشی تجاری و بازاری به عنوان یک رشته و فن پولساز برای نقاشان آن مبدل گردید و این نوع از نقاشی در میان کشورهایی که پشتوانه ضعیفتری نسبت به کشورهای اروپایی داشتند نیز ترویج پیدا کرد و البته مخاطبان بسیاری را جذب خود کرد و کلاسهای آموزشی تحت تاثیر این نوع نگرش در نقاشی به میان آمد.
اما متاسفانه این آتلیههای تجاریساز به تعلیم غلط هنرجویان با بینشها و روشهای سخیف پرداخته و آنها را به نوعی به یک بیراهگی در هنر نقاشی کشانده و تنها به آموزش فن و تکنیک اجرا پرداختهاند نه هنر.
و این جریان نه تنها در چنین کشورهایی بلکه حتی در جاهایی که به عنوان مرکزیت هنرهای تجسمی محسوب میشوند نیز تا به امروز ادامه دارد و آثار کپی در بازارهای مقطعی خرید و فروش میشوند. در این باره با حسین خسروجردی، نقاش و گرافیست کشورمان به گفتگو نشستهایم.
آیا ویژگیهایی را که میبایست در خلق و تکوین یک اثر مد نظر قرار داد تا در نهایت منتج به یک اثر دارای شان هنری شود که مخاطب را مجذوب لایههای پنهان محتوای خود کند که از اهم آن جهانبینی، تعمق و تفکر هنرمند در جریان شناخت، جستجوها و مکاشفههای فردی او و قدرت استخراج و بیان و تجلی احساسات عمیق انسانی است را میتوان در چنین آثاری جستجو و رویت کرد؟
در چنین آثاری مطلقا چنین ویژگیهایی وجود ندارد و حتی میتوان گفت جنس هنرمندانی که این آثار را خلق میکنند از جنس صنعتگراست و نه از جنس هنرمند. آنها با استفاده از متد و روشهای تکنیکی مبتنی بر یک سری از فرمولها تابلویی را خلق کرده و این فن و مهارت تنها بازتاب اتفاقات بیرون از درون هنرمند است و دغدغههای او دغدغههایی بیرونی است. آنها هنرمند سفارش هستند و برحسب نیاز و خواستههای بیرونی در حد بضاعت، شناخت و قدرت قلمشان سعی بر برآوردن آنها دارند. هنرمند موجودی است که از تکرار خوشش نمیآید، چرا که اصالت یک اثر هنری در خلق اولین مرتبه آن است و هنگامی که کار به مرحله دوم و شبیهسازی میرسد، او دچار احساس تصنع میشود و هنرمند آزادتر از این قید و بندها و قواعد و فرمولهاست. شبیهسازی و کپی و تقلید از کارهای هنرمندان برجسته تاریخ نقاشی تنها به عنوان کسب تجربه برای طی مراحل بعدی هنر است نه به عنوان اصل.
بابروس نقاش دهه 60 که تلویزیون ساعتهای متمادی را به او اختصاص داده یکی از این نمونههاست. او برای ساخت و ساز یک اثر تنها از یک سری از فرمولها استفاده میکند و مثلا چگونگی به تصویر کشیدن یک درخت را به ما میآموزد اما این که این درخت در چه اتمسفر، در چه هنگام از شبانهروز، در چه منطقه جوی قرار دارد و خیلی از المانهای دیگر چون تصویرسازی، رنگسازی، شناخت تاثیرات جوی بر روی رنگها و فواصل نور را در نظر ندارد و مهمتر از آن این که در خلق یک اثر تمامی این المانها از پالایشگاه ذهن و درون هنرمند میگذرد تا آن اثر منتج به یک اثر هنری شود.
از دیگر شاخصههایی که در بحث هنر مطرح میشود، مبحث زیبایی شناسی است، آیا میتوان ردپایی از مفاهیم زیباشناسی را در این گونه آثار مشاهده کرد؟
زیباییشناسی یک امر نسبی مبتنی بر زمان و مکان است و در مکاتب مختلف دارای قواعد خاص خود. علاوه بر احساسات، عواطف، شناخت و موقعیت هنرمند است. اگرچه مبانی تالیف شده قوامیافتهای دارد و از دوره قبل از آکادمیسینها وجود داشته است، اما به هر تقدیر اینها همه مبانی زیباییشناسی نیست.
هنرمند با تلفیقی از معانی چشمهها و تعالیمی که در مقطع و اتمسفر خاص خود برگرفته است، یک اثر هنری را خلق میکند و گاهی هنرمند قوام یافته پا فراتر گذاشته و مبانی نو و جدیدی را به عرصه حضور میآورد و بسیاری از این هنرمندان نخبه فرازمانی و فرامکانی قربانی قضاوتهای مخاطبان قرار میگیرند. چرا که آنها به مفاهیمی در زیباییشناسی رسیدهاند که فراتر از درک مخاطب عام است و فهم و ادراک آن مستلزم گذشت مدتهای مدید است.
اما در حوزه هنرهای تجاری، هنرمند از مبانی و فاکتورهای سطحی، عوامپسند، کهنه شده و بسیار تکراری استفاده میکند. مثل منظرهای با یک کلبه فرسوده و ماهیگیری در کنار آن کلبه، هنرمند قرار نیست که چیزی را تکرار کند بلکه او موجودی است که درصدد است اتفاقات عصر خودش را و وضعیت موجود را در جهت وضع موعود تغییر دهد اما تغییری نه از جنس بورژوایی بلکه تغییری که جوابگوی جریان سنت و مدرنتیه است.
تکنیک و مهارت اجرا از موارد دیگری است که به عنوان مکمل در کنار سایر المانها قرار میگیرد. آیا در آثار مذکور این نکته مدنظر قرار گرفته است و آیا به نمایش گذاردن مهارت و تکنیک اجرا در یک اثر به تنهایی کافی است؟
مهارت اجرا و قدرت قلم بخش قابل توجهی در هنر است و این قدرت قلم گاهی فاصله بین آن چیزی را که چشم میبیند و دست مینگارد در اثر مهارت کم میکند و نوعی عینیتگرایی مبتنی بر فاکتورهایی است که چشم سر آنها را میبیند، اما نوع دیگر شبیهسازی است که مبتنی بر چشم دل است: چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی و اینجا نقطه عطف هنر است. هنرمند قدرت رویت جان پدیدهها را دارد نه صورت آنها را.
به تصویر کشیدن صورت پدیدهها از عهده دوربین عکاسی هم بر میآید.
در هنر عکاسی نیز، وقتی عکاس در پشت دوربین قرار میگیرد، اینجاست که هنرمندی او نمایان میشود که از کدام زاویه نگاه کند، چه بخشی از کادر را ببیند، چه چیزی را در پلان عقب و چه چیزی را در پلان جلو قرار دهد، چه چیزی را حذف یا اضافه کند و نوری که به تصویر تابیده میشود چه احساس بصری را در ما ایجاد میکند و تصویر مجازی با تصویر حقیقی چقدر رابطه درونی دارد و چه اندازه رابطه صوری.
عکاسی که تنها رابطهای صوری با اثر برقرار میکند از لحاظ قدرت تکنیکی قابل ستایش است، اما تنها عنوان تکنیسین را میتوان به او اتلاق کرد نه هنرمند.
هنگامی نگاه هنرمند به هنر حقیقی همسو و نزدیک میشود که این قدرت و توانایی را در جهت نگاهی عرفانی، درونی و ماهوی سوق دهد.
سالوادور دالی از جمله نقاشانی بود که خود را به سمت این نگاه حقیقی سوق داد. او قدرت قلم ویژهای دارد و در زمان او هیچ هنرمندی به عنوان هنرمند مولف وجود ندارد که قدرت قلم وی را داشته باشد، اما چیزی که او را از دیگر هنرمندان عصر خود متمایز میسازد در خدمت گرفتن مهارت و توانایی قلمش در جهت نگاه فطرینگر و عمق گرایش است و خلاقیت هنریاش این دو را چنان به هم گره میزند که شاهکار میآفریند. و یا رنه ماگریت نقاش سوررئالیسم که جهان خواب و رویا را برای مخاطب به تصویر میکشد و یکباره دریچه جهان ناشناختهای را بروی او باز میکند و با درون و فضای پنهان ما، فصل مشترک پیدا میکند و این چشم دل است.
آیا در چنین آثار و چنین روش تعلیم نقاشی در آتلیههای تجاریساز جایگاهی برای نمود و تجلی خلاقیت هنرمند وجود دارد؟
این نوع از معلمان برای تربیت هنرمند ساخته نشدهاند، زیرا که خود آنها نیز هنرمند نیستند، آنها تنها نقاشی کشیدن را به هنرجو آموزش میدهند و ما نباید در رسانه بزرگی مثل تلویزیون؛ بابروس را نشان دهیم و این جریان کهنه و باطل را ترویج کرده و به عنوان نقاشی به مخاطب معرفی کنیم. این روش نقاشی فقط میتواند به عنوان یک جریان در حاشیه قرار داشته باشد.
وظیفه ما فراهم آوردن بستری مناسب برای روشن و واضح شدن درک صحیح از هنر است.
در این صورت هر هنرجویی میتواند از هر جایی و با هر استادی حتی ناشی شروع به کار کند. چرا که ما این امکان و چشمانداز را برای او فراهم کردهایم تا با گونهها و انواع مختلف هنر چه از نوع سحیف و چه از نوع متعالی آشنایی داشته باشد و کمکم قدرت تشخیص استاد ناشی از استاد متبحر و آگاه را پیدا کرده و طریقه صحیح را مییابد.
اما ما متاسفانه این کار را نکردهایم و تنها هنرجویانی که در هنرستانها و دانشکدههای تجسمی تعلیم دیدهاند ، رشد کردهاند چون با دروس تئوری و عملی و مبانی و تجربیات مختلف آشنایی پیدا کرده و قدرت خلاقیت و آفرینش اثر هنری را به دست آوردهاند و پلهپله طی طریق کرده و به استقلال و تبلور فردیت هنری رسیدهاند و آثاری جاودانه خلق کردهاند.
آیا رونق گرفتن این جریان در نقاشی سبب نزول و زوال هنر نقاشی نمیشود؟
جریان هنر ، آنقدر هنرمندانه و با پشتوانه مسیر حقیقی خود را طی میکند که چنین جریانات حاشیهای نمیتواند به اصل روند صعود هنر نقاشی لطمهای وارد کند، اما آثار سوء و صدمههای آن را هم نمیتوان نادیده گرفت. امروزه شاهد آن هستیم که هنرجویانی که سالها در آتلیههای نقاشان بازاری تحصیل کردهاند، زمانی که در بینیالهای مبتنی بر تفکر نوین و نقاشی معاصر شرکت میکنند آثاری را ارائه میدهند که نمایانگر آن است که آنها حتی الفبای هنر را آموزش ندیدهاند و به غلط تصور میکنند اثری ارزش هنری دارد که دارای قدرت بالای شبیهسازی است و حتی آثاری را که فاقد آن هستند را به سخره میگیرند چراکه تفسیری که از نقاشی در ذهن آنها نقش بسته، تفسیر غلطی است. البته آنها قربانی آموزش ناصحیح هستند و خود مقصر نیستند.
ما باید بستری را مهیا کنیم تا فاکتورهای مشخصه نقاشی را به آنها بیاموزیم و این علم و آگاهی را منتقل نماییم. چه بسا خیلی از این افراد شگفتانگیز شبیه سازی میکنند اما باید به او بگوییم که تو قدرت ساختن چیزی را که چشمت میبیند داری، اما آیا میتوانی ندای درونی دلت و احساسات هنریات را تجسم و ابراز کنی و به تصویر بکشی؟
هر دوره فرهنگی، هنر خاص خود را میآفریند که تکرارناپذیر است. فکر میکنید در حال حاضر، ما در چه دوره هنری قرار داریم و آیا هنر امروز متناسب با نیازهای عصر حاضر و جوابگوی نیاز انسان امروز است؟
طبیعتا به دلیل هوشمندی هنرمندان و ارتباط عمیقشان با جهان پیرامون و شناخت از خود و توانمندی در تسلط به قابلیتها و فردیتشان، توانایی خلق آثاری را میدهد که در وهله اول اصالت دارند و اصالت یک اثر هنری یعنی دلیل وجود آمدنش و همان دلیل قابلیت دفاعش.
در عصر ما هنرمند یک موجود منطقهای نیست. شاید معمولیترین نوع هنرمند، هنرمندی است که جهانی بیندیشد و منطقهای خلق کند و از آن مهمتر هنرمندی است که جهانی بیندیشد و جهانی هم خلق کند و از همه مهمتر هنرمندی است که جهانی میاندیشد و فرازمانی و فرامکانی خلق میکند.
تشخیص و شناخت گروه اول سادهتر است. در دومی قدرت تشخیص را باید به قضاوت جهانی واگذار کرد، اما در گروه سوم که فرازمانی و مکانی کار میکنند دو حالت وجود دارد: در حالت اول آثار در عین حال که فرازمانی و فرامکانی هستند، امروز هم درک میشوند و احساس میکنی که اثر، اثر یا تکنولوژی آینده است، ولی در حالت دوم قدرت تشخیص به این راحتی میسر نیست و تنها فلاسفه، جامعهشناسان و استادان بسیار متبحر و زبده در حوزه شناخت، ممکن است قدرت ادراک آن را دارا باشند. من به آنچه که در جهان امروز در حوزه هنرهای تجسمی در حال وقوع است، ایمان کامل دارم و آن چیزی که خلق میشود در وهله اول ارزش هنری دارد و نیز ضرورت خلق و تاثیراتش را بر لایههای مختلف در حوزه تجسمی به صورت ملموس و در لایههای دیگر جریانات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی به صورت ناملموستر میگذارد. مانند تفکر مینیمالیستی که سالهای متمادی است از تولد و تبلور آن میگذرد و همچنان در حال رشد و شکوفایی است و در عرصههای مختلف صنایع معماری، طراحیهای لباس، مبلمان و غیره تاثیرگذار و بشر امروز در حال ساده شدن است، زیرا که به اندازه کافی به اجزای مختلف دسترسی جسته و میبایست بتواند به هماهنگی و همراهی نزدیک شود و در عین کثرت به لحاظ موضوعی به یک وحدت نگرش برسد و همه اینها متاثر از هنر است.
هنر ناب از جوهره خودآگاه هنرمند متبلور و در جان و اندیشه و خرد مخاطب تاثیر گذاشته و او را درگیر خود میکند و این درگیری منجر به نمود و خلق دیگری در عرصهها میگردد.
مریم جلالی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....