حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اینجا در شناخت اثر هنری خالق را محور قرار میدهیم. تئوری اول و دوم، هنر را از زاویه خالقش نگاه میکند. تئوری سوم و چهارم، از زاویه خود اثر نگاه میکنند. ببینید اصلا کاری ندارد که هنرمند کی بوده این قطعه موسیقی ساخته شده باخ بوده، موزارت بوده، اصلا مهم نیست، مهم خود اثر است ذات اثر است، این یا با فرم قابل تبیین است، (فرم به معنای ارسطویی یعنی پیدا کردن بنیانهای ذاتی این اثر) یا با زیبایی، چون زیبایی یک امر مصنوع نیست. شما وقتی وارد یک طبیعت میشوید به صحنههایی بسیار بکر طبیعی و زیبا برخورد میکنید. چه کسی این را ساخته است، زیبایی مفهومی نیست که الزاما با انسان تعریف بشود.
نظریه بنیادی
نظریه بنیادی جمعی از این چهار نظریه است، درست هم هست، چون در این نگرش که مربوط به دهههای اخیر است، جدیدترین تئوری هنری محسوب میشود. میتوانید به کتاب چیستی هنر اثر هلپ لینگ مراجعه کنید. آنجا این نظریه باز شده که هنر جلوههای مختلف دارد. برخی از جلوهها با بیان، قابل تبیین است. بعضیها با فرم. مثلا موسیقی را زیاد نمیشود با شخصیت خود خالق اثر سنجید. فرم یک مسیر مستقل از خالق اثر را پی میگیرد و به جلو میرود. گاهی خود هنرمندان میگویند میدانستیم که تا اینجای اثر چه کار میکنیم، از اینجا به بعد به جای این که قلم به دست ما باشد، ما به دست قلم بودیم.
در نظریه بنیادی، تلفیقی از اینها را داریم که عصاره آن این است که نمیشود برای هر هنری یک فرمول نوشت. شما قادر نیستید برای تمام هنرها یک فرمول ریاضی خاصی بنویسید. بگویید تمام هنرها در این فرمول قابل تبیین است. برخی از آثار هنری در یک فرمول جواب میدهد، و بعضی دیگر در فرمولی دیگر. این درستتر و جامعتر است، منتها روی تقسیم و طبقهبندی آثار هنری اختلاف است.
آیا میدانید چرا افلاطون وقتی یوتوپیای خودش را میسازد، میگوید درب این یوتوپیا را باز کنید. موسیقیدانها، شاعرها، پیکرتراشها و همه هنرمندان را از آن بیرون بریزید. چرا در جمهوری هنرمندان از یوتوپیای افلاطون خارج شدند؟ چون مقلدند، خلق را تقلیدشان بر باد داد.
در مورد افلاطون زیاد باید صحبت کنیم چون در فرهنگ اسلامی، لقب او به یک معنا صدرالمتالهین است. صفتی که ملاصدرا با خضوع کامل برای افلاطون به کار میبرد، شیخ الهی است. آقای حسنزاده آملی در کتاب رساله وحدت از دیدگاه حکیم و عارف نقل میکند که افرادی مثل افلاطون و فیثاغورث مشکات ابدی پوشیدند. از جمله ایشان فلوتین است، در حقیقت فلوتین در هنر اسلامی بلامنازعه است. لذا ما مجبوریم از فرهنگ یونانی هم حرف بزنیم.
پس حکیمان گفتهاند:
بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
میسرایندش به تنبور و به حلق
ما همه اجزای آدم بودهایم
در بهشت آن لحنها بشنودهایم
گر چه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آید از آنها اندکی
پس غذای عاشقان آمد سماع
که در او باشد خیال و اجتماع
این موسیقی عرفانی مربوط به داستان ابراهیم ادهم در دفتر پنجم مثنوی است. این اشعاری که: پس منظور از حکیمان گفتهاند... فیثاغورثیان هستند. یعنی ایشان این قدر در هنر و فرهنگ اسلامی حضور دارند که من از ایشان نام میبرم و مولانا اینطوری این حکیمان را به افلاطون و فیثاغورثیان میرساند. خود مولانا چنان ارادتی به افلاطون دارد که میگوید:
شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
3 کتاب مهم
ما برای ادارک «مینیسیزم» باید تخنه را بفهمیم. برای ادراک تخنه هم باید الزاما به سراغ سه کتاب بسیار مهم برویم:
1- ایلیاد اثر هومر؛ 2- اودیسه اثر هومر؛ 3- تئوگنی اثر ازیود.
ت یا تئو در زبان یونانی یعنی خدایان. گن یعنی نژاد و نسب. تئوگنی یعنی نسبنامه خدایان و این کتابی است که هنوز به فارسی ترجمه نشده است. ولی دو کتاب قبلی به فارسی ترجمه شدهاند. میخواهم ریشه هنر در غرب را باز کنم تا بعد به مینیسیزم برسیم. در تئوگنی و اودیسه و ایلیاد ما با یک الههای آشنا میشویم به نام «هفا ایستوس.»
هنر و خیال
غیر از هنر هفتم چه اصطلاحی را برای سینما به کار میبرند؟ آینه جادو. شهید آوینی آن را به کار برد در حالی که یک اصطلاح جهانی است (.)Magic Mirrar ؛تلویزیون را چه اصطلاحی بکار میبرند؟ جعبه جادو. در ادبیات، این طور نیست. ما رستم را داریم، در سمنگان وقتی نیمهشب صدای پای تهمینه را در اتاق خوابش میشنود، او را بیرون میکند و میگوید این حرفها چیست؟ من فردا رسما خواستگاری میکنم اگر پدرت پذیرفت و.. خیلی پاکند. به همین دلیل است که رستم در فرهنگ شیعه در کنار علی(ع) قرار گرفت.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
چرا الان در خورستان جنگ سوشون داریم. سوشون همان جریان امام حسین است. یکی از مطالبی که در فرهنگ ایرانی و اسلامیمان داریم، جریان تطبیقی بین سیاوش و امام حسین است. در فرهنگ قهوهخانهای ما پرچم «نصر من الله و فتح قریب» در دست رستم؟ چون سمبل پاکی بودند. سیاوش سمبل معصومیت، مظلومیت و بیگناهی در برابر نامادریش سودابه بود و تورانیان.
هفا ایستوس وقتی به دنیا آمد زشت رو بود. هرا خیلی ناراحت شد و گفت او را پایین بیندازید. او را به سمت زمین در جزیرهای نزدیکی یونان پرت کردند که در نتیجه یک پای او لنگ میشود. به تعبیر خود هفاایستوس در اشعار هومر در ایلیاد، لنگی پا از یک طرف، زشتی رو از طرف دیگر، یک زندگی جهنمی برای او درست میکند و میگوید اگر متیس مادر آشیل نبود،که مرا کمک کند، هر آینه مرده بودم یا خودکشی کرده بودم. پس از مدتی رشد میکند و به آهنگری بزرگ تبدیل میشود. اصلا هفاایستوس یعنی خدای آهن و آتش. آهنگر خدایان بود. کورههای عظیمی داشت که در این کورهها آهن را ذوب میکرد و اسلحه میساخت، از آن آثار هنری میساخت. آثار هنری تزئینی میساخت مثل گوشواره و النگو. آثار هنری کاربردی میساخت که فانکشن آنها مهم بود مثل سپر و اسلحه. یک سری آثار هنری جادویی میساخت. آوازه آهنگری و هنرمندی ایشان تا آسمانها پیچید. مجدد به آسمانها فراخوانده شد؛ ولی هرا تا دوباره قیافه پسر و زشتی او را دید خجالت کشید و مجدد ایشان را پرت کردند و پای دیگرش هم لنگ شد. اما هنگامی که ایشان در آسمانها بود با آفرودیته خدای زیبایی یونانیان ازدواج کرد.
یونانیان برای هر صفت انسانی و هر پدیده طبیعی یک خدا داشتند. این مهم است. مثلا برای عقل و خرد متیس را داشتند. برای جنگاوری آتنا را داشتند. برای پادشاهی زئوس را داشتند. برای زیبایی آفرودیته را داشتند. این آفرودیته در فرهنگ رومی به ونوس مبدل گشت. پس آفرودیته و ونوس یکی هستند. آفرودیته فوقالعاده زیبا بوده، اما هفاایستوس خیلی زشت. ولی آفرودیته خیانت میکند. هنگامی که زئوس هفاایستوس را به ماموریتهای آسمانی میفرستد، آفرودیته دیگران را به منزل هفاایستوس میآورد. از جمله آرس.
آرس خدای جنگ بود. یک ارس داشتند خدای عشق بود و آرس خدای جنگ. جوانی تنومند و بسیار زیبا. هلیوس خدای خورشید به هفاایستوس اطلاع میدهد که وقتی تو نیستی همسرت به تو خیانت میکند. او بسیار غمگین میشود و میدانست که اگر رک این را بگوید او انکار میکند. میرود در کوره آهنگری خودش و یک تور درست میکند. (آغاز هنر در غرب از این تور است) تور دو وجه داشته، از یک طرف از آهن درست شده بود، یعنی ماتریال آن کاملا مادی بود و آهن بود. اما باطنش نامرئی بود. خیالبرانگیزی و جادو اینجا شکل میگیرد. یعنی در صورت ماده است در هویت، غیرمادی. چون اگر ماده باشد باید به چشم در بیاید ولی به چشم نمیآید.
2 وجه هنر
هنر از اینجا شروع شد. فلذا هنر دغدغه عقل و قانون 4=2+2 را نداشت. هنر در غرب مایه ایجاد وهم بود. یعنی شما بودی را نبود و نبودی را بود بینگارید. این وجه منفی هنر شد. وجه مثبت آن بهرهمندی از یک قوهای فراتر از عقل است. پس دو وجه دارد. وجه اول، آن است که هنر، چنان باشد که قوه خیال ناظر را چنان به حرکت درآورد که او بودی را نبود و نبودی را بود بینگارد. یعنی تصرف در قوه ناظر یا مخاطب. وقتی شما اثری هنری را میبینید میگویید؛ فتبارک الله، جل الخالق.
برای خلق این اثر دیگر نمیتوانید از عقل استفاده کنید. چون عقل حسابگر است، متخیل نیست. این تور ماهیت هنر را در سپیدهدم تمدن غرب نشان میدهد. ایشان توری را در اصل با کمک آتنا و متیس، ساخت و آن را بالای رختخواب خودش آویزان کرد. آیا آفرودیته و آرس این تور را میدیدند؟ آمد پیش آفرودیته، گفت: پدرت زئوس من را فرستاده بسوی فلان ماموریت و من رفتم. او که رفت آفرودیته به آرس پیغام داد و او هم آمد. همین که در رختخواب که به شکل نامناسبی قرار گرفتند، تور افتاد و اینها در بند شدند. هفاایستوس بلافاصله برگشت و تمامی خدایان را خواست. آن وقت هومر میگوید، الههها از شدت شرم و حیا نیامدند یا آنهایی که آمدند فقط در درگاه آن سرا قرار گرفتند، (این شرم و حیا ذاتی همه تمدنهاست چون ذات انسانهاست.) آنها دور ایستادند خدایان آمدند، آن منظره نامناسب را دیدند که هر دو عریانند.
خیلی جالب است هومر میگوید خدایان وقتی این صحنه را دیدند قهقه خندیدند و بر اوج عظمت و هنرمندی هفاایستوس آفرین گفتند، از این که او کاری کرده و اثری خلق کرده که در عین بود، نبود جلوه میکند و هویت هنر این جوری شکل گرفت. به همین دلیل هنرمند در فرهنگ غربی بنا به قوت خیالش هنرمند است و این خیلی مهم است. هنرمند در این قلمرو به دنبال بهرهبرداری از اعیان نیست. نظر افلاطون در این زمینه چیز عجیبی است. در قلمروی هفاایستوسی، هنرمند چنان عمل میکند که در نظر مخاطب حیرت ایجاد میکند.
فرق اثر هنری با اثر غیرهنری
ابتداییترین فرق اثر هنری با اثر غیرهنری این است که اثر هنری شما را درگیر خودش میکند. بعد سپر آشیل را میسازد. در مورد آشیل کمی صحبت کنیم. آشیل وقتی به دنیا آمد در زمان مقدسی به دنیا آمد. اولا تمام تمدنها یک لحظه قدسی دارند و یک مکان مقدس. ما مسلمانان زمان قدسی داریم و آن شب قدر است. یعنی از دیدگاه اسطورهپردازان و متدینان زمان یک خط ممتد فیزیکی نیست، زمان یک رشحاتی دارد که این رشحات کن فیکون است و بستر میسازد. ما داریم و همه اینان نیز یک زمان مقدس و یک مکان مقدس دارند. آب فرات برای یک شیعه آب است، فرات یک رود است. مثلا در هند گنگ رود نیست، میگویند نیل سرچشمهای بهشت دارد. یا رود زرد در چین. یونانیها رودی داشتند به نام اسنکس و این مقدس بود، یک زمان قدسی هم داشتند. این اعتقاد را داشتند که اگر کسی در این زمان قدسی به دنیا بیاید در آن لحظه اگر آن بدن را در آب مقدس بشویید، آن بدن رویین تن میشود.
افسانهای میگوید: مادری میبیند زمان قدسی است، بچه را میبرد در آب مقدس شستشو میدهد تا رویین تن شود. نمود رویین تنی در ایران باستان اسفندیار است. اینها همه هنر است، چون عنصر ادبیات خیال است و عنصر هنر هم خیال است. آن مادر مانده بود که چگونه او را غسل دهد تا آب به همه جای بدنش برسد و جایی نماند تا نقطه ضعف برای فرزندش باشد، قوزک پا را گرفت، برد داخل آب و آورد بیرون، تمام قسمتهای بدن رویین تن شد جز بخشهایی که دست او نگذاشت آب برسد، تا به جنگ تروا میرسیم.
ماجرا این بود که پسر پادشاه تروا دختر پادشاه اسپارت را دزدیده بود. هلن را دزدیده بود، آنها آمدند انتقام بگیرند بعد ماجرای اسب چوبی، نجات و ... آشیل در جنگ تروا قهرمان بینظیری بود چون رویینتن بود. آشیل با آگامنون (آگامنون فرمانده ارتش یونان بود) حرفش می شود و بین آنها اختلاف پیش میآید و اصلا جنگ را ترک میکند و میرود به یک جزیرهای و میگوید من نیستم، وقتی فرمانده شما کسی است که کنیز مرا تصاحب کرده. ارتش یونان به هم میریزد. دوست خیلی نزدیکی داشته که به آشیل میگوید اقلا زره و اسلحهات را به من بده، سپرت را بده، جنگ ادامه پیدا میکند تا اینکه این دوست آشیل توسط هکتور (پسر دیگر پادشاه تروا) کشته میشود.
وقتی خبر مرگ بهترین دوست آشیل را برای او میآورند ناراحت میشود و در صدد انتقام برمیآید و هکتور را میکشد و بعد که میخواهد برود جنگ اسلحه ندارد چون اسلحه و سپرش توسط دوستش از بین رفته است. آنجاست که مادر آشیل میآید پهلوی هفاایستوس و سپری میسازد و روی آن نقش و نگاری میسازد که بلاتردید یکی از حیرتانگیزترین و خیالبرانگیزترین آثار هنری در فرهنگ غرب است. این روئینتنی آشیل سبب شد که به نحوی آب مقدس باعث تطهیر برون و درون انسان شود. یعنی اسطوره شناسان میگویند، غسل تعمید را مسیحیها از یونانیها گرفتهاند و مسلمان هم وقتی غسل میکند بنایش بر این نیست که اضافات بدن شسته شود بلکه یک نوع تطهیر رومی است.
هفاایستوس، اولین هنرمند تاریخ هنر غرب
به هر حال هفاایستوس اولین هنرمند تاریخ هنر غرب است. اصطلاح تخنه را وقتی به کار میبرند منظور کارهای هفاایستوس است. پس تخنه و هنر میشود ساختن، ایجاد کردن. تخناموآی یا تخنااومای، فصل هنر است یعنی ساختن، بنا کردن، درست کردن اما این ساختن هنگامی هنر میشود که با دلیس همراه شود. دلیس در زبان یونانی یعنی فریب. پس هنر یعنی ساختنی که ایجاد فریب میکند. هست را شما نیست میبینید. این هنر در اسطورههاست.
با گرگیاس، تخنه وارد فلسفه میشود. گرگیاس یکی از انسان محورها بود و او متاثر از تخنه اسطورهای، میگوید در هنر، عنصر فریب وجود دارد، عنصر حیرت افکنی وجود دارد، عنصر خیال برانگیزی هست. گرگیاس میگوید از دیدگاه من بین اشعار هومر و ازیود یا اشعار شعرا با خطابههای انسان محور هیچ تفاوتی وجود ندارد. چرا؟ چون در هر دو اصل فریب وجود دارد.
سوفیست و فیلوسوفیس
انسان محورها کسانی بودند در تاریخ فلسفه که به ایشان سوفیست میگفتند، سوفی در زبان یونانی یعنی خرد و حکمت و دانش و علم. اینها به دلیل اینکه با سواد بودند به آنها میگفتند سوفیست، اما مثلا وقتی به سقراط گفتند سوفیست خیلی ناراحت شد. گفت به من سوفیست نگویید، بگویید فیلوسوفیس، بگویید دوستدار دانش، من دانشمند نیستم. از دو حالت خارج نیست یا اینکه میخواسته با اینها هم عرض نشود چون آنها را شارلاتان میدانست یا اینکه واقعا تواضع درونی او بوده که هر دو درست است چون سقراط آدم خیلی عجیبی بود و در کتاب مسلمانان به او شهید میگفتند. سوفیستها به این معنای خاصش نه به معنای عامش کسانی بودند که به شدت سخنور بودند. در دادگاهها پول میگرفتند با استفاده از الفاظ حق را باطل و باطل را حق میکردند و انسان را معیار همه چیز میدانستند چون میگفتند که انسان اگر اراده کند میتواند حق را بپوشاند و باطل را پیروز کند و بعکس.
پس همه چیز به ما برمیگردد، حقی نیست که فعل انسان با آن منطبق و سنجیده شود. منطبق بود درست و منطبق نبود غلط انگاشته شود. میگفتند حقی بیرون از ما نیست. این دیدگاه سوفیستاییان بود. گرگیاس یکی از ایشان بود. اما در نظریات هنری خودش نکات بسیار جالبی را ذکر کرده است. عنصر فریب را ذکر کرده. گفته که شعرا با شعرهای خودشان آسمان را مثل یک رود جاری تصویر میکنند، در حالی که این طور نیست، اینها از عنصر خیال استفاده میکنند و مرا فریب میدهند. سوفیستاییان در دادگاه با خطابههای خودشان کار هنرمندان را انجام میدهند. چون اینها هم با استفاده از لفظ، زیبایی الفاظ و فصاحت و بلاغت فریب میدهند. وکیل مدافع، دادگاه و هیات منصفه را فریب میدهند اما ایشان وارد بحث علمی در هنر شد. در فلسفه هنر وقتی سراغ گرگیاس میرویم به دلیل این معنایش است. از یک طرف معتقدیم ایشان تئوری های اسطورهای را تولید کرده است، اما به عنوان فیلسوف یک چیزهایی هم به فلسفه اضافه کرده که آرام آرام ما را از آن حد تناقض خارج میکند. یعنی گرگیاس تولیدکننده صرف آراء اسطورهای نیست، چون مثلا گفته که یک اثر هنری سه ویژگی دارد و این خیلی حائز اهمیت است.
سه ویژگی یک اثر هنری
اول: مبتنی بر قواعد است، (یعنی سعی کرده یک فضای علمی و فنی به مفهوم اسطورهای هنر بدهد. به همین دلیل در زمان گرگیاس هنرمند باید حتما فیزیک میخواند، حتما باید طبیعیات میخواند، آناتومی بدن میخواند، الان به این نتیجه رسیدهاند که محال است اینان بدون آگاهی از علم آناتومی به اینجا رسیده باشند.)
دوم: بر مخاطب اثر انکارناپذیر داشته باشد.
سوم: در بطن خودش فریب داشته باشد.
در فلسفه هنر، در یک قاعده اسطوره را باز تولید میکند. یعنی به دنبال آکادمی بروید، به دنبال استفاده از قواعد و فنونی بروید که بتوانید آن خیال هنری خودتان را به نحو احسن به مردم انتقال دهید. وی یک جمله دارد: نقاشی و پیکرهسازی (اینها دو هنر برجسته یونان بودهاند در اصل یونانیها سه هنر برجسته داشتند، نقاشی، پیکرهسازی و معماری) میتوانند قوه دیدن را با کمال فنی خود ارضا کنند.
یک هنرمند باید قوه دید بسیار قوی داشته باشد. یک هنرمند وقتی اثرش به کمال فنی میرسد که با رویت پیکرهای بسیار به یک دید انتزاعی از پیکر برسد. به رافائل گفتند: که تصویری از مریم مقدس بکش، گفت: هرگز قادر نیستم، مگر این که هزار زن زیبا و پاک و مطهر را ببینم. بعد تلفیق اینها چیزی را در ذهن من ترسیم میکند که اینها نیست، به یک تصویر انتزاعی یا ترکیب میرسم، در آن صورت میتوانم مریم را تصویر کنم.
افلاطون در انسان آرمانی به این ایده گرگیاس توجه کرده چون در فلسفه افلاطون هر شیئی که شما در این عالم میبینید، سایه است. اصلش در عالم بالاست.
چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
میرفندرسکی همان دیدگاه افلاطون را در عصر صفوی میگوید . هر یک از ما مصداقی ناقص از انسان نوعی یا کامل هستیم. انسان آرمانی افلاطون که ماده نیست؛ ما همه تصاویر آن انسان کامل هستیم. گرگیاس میگفت: هنرمند باید به یک دریافت انتزاعی از پیکرها برسد به همین دلیل اکثر پیکرهای یونانی خوشگل هستند، زیبا هستند. زیبایی در پیکرهای زنانشان واقعا بیداد کرده است. در هنر، عریانی قبح محسوب نمیشود، اما در هنر یونانی آن را قبح میداند هنر یونانی لباس را حجاب میگرفت به همین دلیل کتابهای تاریخ هنر اثر «جسنر» و هنر در گذر زمان «گاردنر» در تاریخ جهانی کتابهای مرجع شناخته میشوند، شما عکسهای آنها را میبینید پیکرها در اوج زیبایی و اکثرا هم عریانند چون لباس را اینها حجاب میدانستند. در حقیقت اندام زیبا یک تصویری از کمال بود. آن وقت گرگیاس میگوید: چطوری شما به عنوان هنرمند به این تصویر زیبا میرسید؟ هنگامیکه به پیکرهای مختلف نگاه میکنید اینجا ما آرام آرام وارد فضایی میشویم که دارد برای هنر قاعده تعریف میکند و کلاسیک میشود، اما وقتی نوبت به افلاطون رسید، افلاطون چون جهانبینیاش با اسطورهها و فلاسفه سوفیستها متفاوت بود هنرش هم متفاوت شد، یعنی اگر از نظر گرگیاس نظاره کردن به صد انسان به خلق یک پیکر باشکوه میانجامید از دیدگاه افلاطون این هنر نبود این تقلید بود و باید از جمهوری (اتوپیا یا همان مدینه فاضله) بیرون ریخته میشد. فرهنگهایی موفقند که پدیدهها را بتوانند بصری کنند.
هنرمند باید ذهنش قوه ترکیب داشته باشد نه تجزیه. مثلا یکی از کسانی که توانسته در سطح خودش در فضای هنری یک موج درست کند، آقای دکتر قمشهای بود. تبیین آن برمیگردد به ساختار مغز ما، مغز ما دو نیمکره دارد یک نیمکره چپ و دیگری نیمکره راست. نیمکره راست نیمه چپ بدن انسان را کنترل میکند و نیمکره چپ، نیمه راست را کنترل میکند. یعنی نسبتی کاملا معکوس .
در حیوان موازی است، مثلا نیمکره راست مغز یک موش نیمه راست بدن او را کنترل میکند و چپ، چپ را. چرای اینکه چرا برای انسان این جوری است، کشف نشده است. تا 15 ، 20 سال پیش به نیمکره چپ میگفتند نیمکره کبیر، به نیمکره راست میگفتند نیمکره صغیر. احتمالا هم کسی پیدا نشد که بگوید طبق آیات قرآن و اصحاب الیمین این تقسیمبندی غلط است که شما به نیمکره چپ بگویید کبیر، به نیمکره راست بگویید صغیر، چون ادیان و فطرت، چیز دیگری میگردند . کسی به این سوال نرسید، ولی تحقیقات نشان داد که این تقسیمبندی غلط است، این نامگذاری غلط است. حالا چرا به نیمکره چپ میگفتند کبیر؟ چون وقتی شما فکر میکنید نیمکره چپ شما فعال است، هنگامی که استدلال میکنید یا منطق میورزید،2x2= 4 میکنید همه اینها با نیمکره چپ صورت میگیرد، ولی وقتی به یک اثر هنری نگاه میکنید نیمکره راست فعال است، وقتی فیلم نگاه میکنید نیمکره راست فعال است، یعنی وقتی با پدیدهها برخورد بصری میکنید نیمکره راست فعال است، وقتی برخورد عقلانی میکنید نیمکره چپ فعال است. اینها براساس «الانسان الحیوان ناطق» و نطق یعنی تفکر و میدانید نطق یعنی فصل. پس فکر قوه ممیز من است. فکر من را ممتاز میکند پس اینکه فکر میکنیم میشود کبیر. تا 20-25 سال پیش دانشمندان تصور میکردند که بین نیمکره راست و چپ مغز انسان ارتباطی نیست. الان فهمیدند که یک چیزی به نام جسم پیلهای نیمکره راست را به چپ مرتبط میکند حالا به این نتیجه رسیدند که نیمکره راست است که کبیر است. چرا؟ چون وقتی نیمکره چپ، با پدیدهها برخورد تجزیهای میکند نیمکره راست برخورد ترکیبی میکند. حقیقت علم در ترکیب پدیدههاست نه در تجزیه آنها. الان انسان شناسان اجتماعی میگویند اروپا اگر به تفکیک دین از سیاست و اخلاق از اقتصاد و غیره رسید چون از مدرنیته به بعد نیمکره چپ محور شد، دید شهودی از انسان اخذ شد. ما علم حصولی را از نیمکره چپ داریم و علم حضوری را از نیمکره راست داریم.
لذا فرهنگهایی موفقند که پدیدهها را بتوانند بصری کنند. غرب اگر در حال حاضر برنده این میدان است علتش این است که هر پدیده را بصری کرده است. شما میدانید که اولین چیزی که در ابتدا در مدرسه به شما یاد دادند و در کتابتان بود، عکس بود و آن بصری بود. کتاب «طراحی با نیمکره راست مغز» اثر بتی ادواردز را بخوانید. الان در غرب دانشگاهها دارند نیمکره راست را تقویت میکنند با یک سری اصول کاملا فنی و مشخص. این جوری انسان دیگر متخصص نمیشود، بلکه متفکر می شود، یعنی قوه ترکیب پیدا میکند. میگویند هنرمندان اگر اعجاز میکنند، اگر اثری خلق میکنند که شما را با آن درگیر میکنند، چون قوه ترکیبی آنها قوی است، بعد تجزیه آنها.
الان شما اگر چیزی را به دست یک دانشمند بدهید ابتدا آن را تجزیه میکند ، ولی هنرمند آن را ترکیب میکند. حقیقت علم در ترکیب است نه تجزیه. به همین دلیل یک فیلسوف مرید درست نمیکند، اما هنرمند فیلمی میسازد که میلیونها نفر مینشینند، میبینند و گریه میکنند. شما با عقل نمیتوانید سرباز را بفرستید بجنگد ، ولی 10 دقیقه موسیقی حماسی بزنی میتوانی.
هنرمند کسی است که نیمکره راستش خیلی قوی است. بعضی از هنرمندان هستند که در2x2=4 زندگی خود ماندهاند. اینشتین را ببینید گاهی وقتها با کراوات یک وری میآمد. چون او در عالم دیگری است و جالب است بدانید که زنان نیمکره راستشان قویتر از مردان است. چرا؟ چون با پدیدهها معمولا برخورد حسی میکنند، چون در برخورد حسی است که به اتحاد عاقل و معقول میرسید. «اللهم اردنا الاشیاء کما هی. » خدایا اشیا را آنچنان که هست بر من بنما نه آنچنان که من میبینم.
استاد بلخاری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....