نکته

بغض کوچک

علی کوچولو همانند دیگر همسالان خود وقتی می‌خواست در اولین روز کلاس درس حضور پیدا کند، از خوشحالی آرام و قرار نداشت و در ذهن کوچک خود تصور می‌کرد کسی که به مدرسه می‌رود خیلی بزرگ شده است. صبح، او زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و لباس‌های مدرسه‌اش را که از چند روز پیش مدام آن را به تن می‌کرد و بعد با تشر مادر از تنش خارج می‌کرد، پوشید.
کد خبر: ۲۴۰۵۱۵

وارد حیاط مدرسه شد، در صورتش خوشحالی موج می‌زد، برخی همکلاسی‌های او که همانند وی اولین روز حضور در مدرسه را تجربه می‌کردند، می‌گریستند.

علی کوچولو به دستور ناظم مدرسه در صف ایستاد. در این هنگام یکی از همکلاسی‌های او با مشاهده دست معلول علی کوچولو که در 5 سالگی به دلیل در دست گرفتن مواد محترقه، 3 انگشتش قطع شده بود، دیگر بچه‌ها را برای تماشای دست علی کوچولو صدا کرد.

بچه‌ها دوره‌اش کرده بودند. علی معنی حرف‌های آنها را نمی‌فهمید، اما یکباره بغض کرد و بغضش گریه شد.

به سرعت خود را از صف بیرون کشید و از مدرسه بیرون آمد. همچنان می‌گریست. وقتی مادر را در خانه دید، خود را به آغوش او انداخت و بریده بریده گفت: مامان من مدرسه را دوست ندارم. بچه‌ها به خاطر دستم مرا مسخره می‌کنند. مادر، علی کوچولو را دلداری می‌داد و او را نوازش می‌کرد. مادر صورت خود را برگرداند تا علی کوچولو اشک‌هایش را نبیند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها