درست است. در عالم هنر هم هرچه فرزند کمتر باشد، حیات هنری بهتری میشود داشت؛ و البته میدانیم که بهتر بودن لزوما به معنای بیشتر بودن نیست اگرچه آن هم یکی از ثمرههای کمتر آفریدن است. همیشه در صحنه بودن و پیوسته در فضای هنری کشور مشغول به کار و فعالیت هنری بودن شاید کمک کند شهرت و اعتبار و اسم و رسم هنری، تا اندازهای حفظ شود و صاحب اثر به فراموشی سپرده نشود اما این ماندگاری ناچیز و غیرقابل اعتنا محدود به زندگی جسمانی هنرمند است و با مرگش، پایان مییابد. حیات هنری اما مثل حیات جسمانی انسان نیست. حد و مرز ندارد و تاریخ مصرفش بسته به ارزش هنری آثار هنرمند تا نسلها و قرنهای متمادی میتواند اعتبار داشته باشد.
هنرمند فیلمساز کسی نیست که حرفهاش فیلمسازی است و مثلا هر یکی دو سال یک بار در سینما و هر سال چند بار در تلویزیون فیلم میسازد. این شخص مثل هر کارمند دیگری یک شاغل ساده است که متأسفانه نامش را گذاشتهاند کارگردان و برای تمایز میان کارگردانی که شغلش کارگردانی است و کارگردانی که هنرش کارگردانی است هم فکری نکردهاند. شعر و نقاشی و نویسندگی و هنرهای دیگر هم به همین مشکل دچارند. هنر با شغل و حرفه اشتباه گرفته شده است و هنرمند با کارگر، کارمند و یا تاجر. چه بسا همین مهم، موجب شیوع این تصور غلط رایج شده است که میپندارند هنرمند هر چه بیشتر بیافریند هنرمندتر است!
بهترین هنرمندان تاریخ هنر با معدودی از آثار خویش مشهور و ماندگار شدهاند نه با مجموعه آنها. گاهی برخی آثار کمارزش یا بیارزش هنرمندان بزرگ، برای دوستدارانشان حتی این حسرت تلخ را هم به همراه دارند که کاش این آثار نبود. در عالم سینما بسیار انگشتشمارند فیلمسازانی نظیر کوبریک و هیچکاک که فیلم متوسط شاید اما فیلم بد و ضعیف اصلاً نداشته باشند. هنرمندان بزرگ به لطف آثار معدود ولی ماندگارشان بزرگ شدهاند زیرا در واقع این اثر هنری است که هنرمند را به وجود میآورد نه بالعکس؛ چنانچه مادر را هم فرزند، مادر میکند. از طرفی صفت آفرینندگی چنانچه اطلاقش به مادر، اعتباری و همراه با تسامح است در مورد هنرمند هم همین حکم را دارد. هنرمند خوب مادر خوب است. از خودش چیزی به وجود نمیآورد بلکه همچون باغبانی کاربلد، مواظبت، مراقبت و نگهداری و پرورش میداند و هنر او در ایفای درست همین نقش «پرورندگی» است. چنانچه میکل آنژ میگوید: مجسمه را من نمیسازم. مجسمه در سنگ هست. من سنگهای اضافی را دور میریزم.
در مواردی اما ماهیت رسانه اقتضای برخورد متفاوتی با آن را میطلبد. مثلاً اگر نویسنده با نگارش یک کتاب میتواند امکان مواجهه مداوم مخاطب با اثرش را فراهم کند، در مقابل فیلمساز بخصوص فیلمساز تلویزیونی از چنین امکانی برخوردار نیست چون سینما و بخصوص تلویزیون هنرهای تسخیر لحظه هستند و اگر در لحظه و آن نتوانند اثرگذار باشند، نمیتوان روی تأثیر بلند مدت و «در آینده»شان حساب باز کرد. این تفاوت ماهوی را هم از زبان هوشنگ مرادی کرمانی بشنویم:
شما بیش از هر نویسنده ایرانی، آثاری دارید که به فیلم مبدل شده و برخی از آنها در سطح بینالمللی هم درخشیده است... برد فرهنگی و اهمیت کدامیک بیشتر است، کتابهایی که ترجمه میشود یا فیلمهایی که در جشنواره به نمایش در میآید؟
گسترش آنی و جنجال سینما و فیلم و جشنواره بیشتر است، اما هر فیلم، هر قدر قوی و هنرمندانه باشد بعد از سه تا چهار سال در فیلمخانهها بایگانی میشود و گه گاه در سالنی به مناسبتی به علاقهمندانش نشان میدهند، یا یک بار از تلویزیون پخش میشود و بعد کمکم رو به فراموشی میرود، اما کتاب به صورت مرتب تجدید چاپ میشود و به کتابخانههای کوچک و بزرگ و به مدرسهها میرود و همیشه زنده و پویا و در میدان است و بین خوانندگان دست به دست میشود و پا به پای عوض شدن نسلها حرکت میکند. البته اگر کتابی قوی و واجد ارزشهای ادبی باشد میتواند سالهای سال سر پا بایستد وگرنه کتابهای ضعیف و یکبار مصرف و سفارشی خیلی زود از گردونه خارج میشوند.2
پس با این حساب میتوان گفت هنر در رسانه سینما و تلویزیون تعریف متفاوتی از نمونههای دیگر دارد یا اینکه در صحت آن اقتضا (لزوم تأثیرگذاری در لحظه) باید شک کرد؟
هر دو جریان در تاریخ سینما طرفداران خودش را داشته و اصلا مقولهای به نام مصطلح «فیلم هنری» از همین جا به وجود آمده است. آنها که مخالف اقتضای مذکور بودهاند لزوم جذابیت را در فیلم انکار کردهاند یا تعریف جدیدی از جذابیت طوری که مخالف با ذائقه عموم باشد ارائه دادهاند. اما...
حالت سومی هم متصور است. اینکه فیلم هم جذاب باشد و عامهپسند و همارزشمند؟
این در صورتی است که ذائقه عوام را اصلا و اساسا پست و مبتذل نینگاریم و برای تمایلات خیر بشر بیش تر از تمایلات شر او اصالت قائل شویم. جان فورد، آلفرد هیچکاک و اخیراً تیم برتون و تارانتینو و امثال اینها ثابت کردهاند میشود.
پس سینما و تلویزیون نیازمند تعریفی متفاوت از هنر است نه تعریفی متباین یا متضاد با دیگر هنرها؟
در سینما هم، اصل کم ساختن ولی خوب ساختن است. اصلاً آن جنجال و گسترش آنی هم که مرادی کرمانی به آن اشاره میکند در صورت تماشاگرپسند بودن فیلم است که امکان پذیر میشود وگرنه فیلمهای باصطلاح هنری و بیجاذبه نه این طرف قضیه را دارند و نه آن طرف را؛ نه تأثیرگذاری در لحظه را و نه ماندگاری و پویایی و سرزندگی را. اما دبدبه وکبکبه و سر و صدا چرا!
اگر آثار هنری سینما و تلویزیونمان بعضا لاغر و مردنی و بدبخت از آب در میآیند یکی از دلایلش همین زایشهای فراوان و پیوسته است. به جایش میتوان مادرهای بیشتری تربیت کرد و بر این شعار بهداشتی و اجتماعی وجهه هنری هم اضافه کرد و در جوامع هنری هم همواره تأکید داشت که «فرزند کمتر، زندگی بهتر.»
آزاد جعفری
پانوشتها:
1 - ضمیمه کتاب مشت بر پوست، تهران، توس، چاپ دوم 1375
2 - همان