حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مرسوم است سنگ تمام گذاشتن برای زدودن کهنگی و گردوغبار سال کهنه و صیقل دادن اشیای دور و برمان برای استقبال از سال نو و در این گردگیری رقابتی وصفناشدنی پیداست.
آنقدر گرفتار این رقابت میشویم که فراموش میکنیم زنگارهایی که دیگران کمتر ممکن است ببینند را بزداییم؛ زنگارهایی که به بودنشان عادت کردهایم و سالها برای تلمبار شدنشان کینه ورزیدهایم، حسد کردهایم و خودبین، خودخواه و سنگدل شدهایم!
طبق عادت همیشه به امید دیدن تغییری در آخرین روزهای پایانی سال به نقاط مختلف شهر سری میزنم، ولی باز منظرهها تکراریاند؛ بافتهها و ملحفههای سفیدی که از بامها آویزان شدهاند، صدای جیرجیر دستمالهایی که از پشت شیشه پنجرهها در جنگ با دود و غبار بالا و پایین میروند، ترکههایی که برای غبارروبی، فرشهای غبارگرفته را تنبیه میکنند، شیلنگهایی که به شوق آبپاشی حیاط، آب را بیرحمانه گل میکنند و... .
از تغییر خبری نیست. وقتی کارگران دودهگیر اواخر اسفند هنوز خانه خود را دوده نگرفتهاند، البته اگر خانهای در کار باشد. هنوز تغییری در کار نیست چون باربران بازار میوهفروشها هنوز با پشتی خمیده و دستانی پر از خالی شبها به خانه برمیگردند و شلوار پسرک سمنوفروش هنوز هم پینه دارد. در بسته سرای سالمندان که از نگاه سنگین و منتظر مادرانی که به انتظار فرزندانشان که این روزها سخت مشغول غبارروبیاند، فرتوت شده است، همه اینها گواهند که تغییری رخ نداده است.
تغییری اتفاق نیفتاده چون هنوز صدای ملتمسانه مستاجر سر کوچه در گوشم زنگ میزند که از صاحبخانه میخواست مهلت دهد در سال نو بیخانمان نشود.
از منظرههای تکراری شهر که خسته میشوم، سری به شهر مردگان میزنم، اما آنجا هم آسمان همین رنگ است. از گور بیسنگ معتمد محلهمان میفهمم که هنوز بین ورثهاش اختلاف ادامه دارد. پچپچ 2 زن میانسال که پشت سرم راه میروند و برای تحقیر یکدیگر از هیچ کلمهای فروگذار نمیکنند، تلنگر عمیقی است برای آگاهی از این که تغییری در کار نیست.
دوست گورستانیام کنار مقبره مادرش میگرید و هنوز دلسوخته است که او را به خاطر نداشتن پول عمل از دست داد. صدای خنده جوانانی که پسرک منگولی را دست انداختهاند، خاطرم را جمع میکند که تغییری رخ نداده است. تلفنم را از جیبم بیرون میکشم و به یکی از دوستانم که به دلیل کدورتی بیهوده چند ماهی است از او بیخبرم، زنگ میزنم. یقین پیدا کردهام که برای تغییر و غبارروبی زنگار روحمان باید از خود شروع کرد. صدای دوستم را که میشنوم، میگویم: عید آمد و ما خانه دل را نتکاندیم.
بنفشه رضایی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....